دیدگاههای فلسفی و اجتماعی کارل مارکس

مطالب ترجمه شده
May 02, 2017

5 مه زادروز کارل مارکس را پیشاپیش به همۀ کارگران و فعالان جنبش کارگری شادباش گفته و ترجمۀ سخنرانی گئورگی والنتینُویچ پلِخانوف را پیشکش می کنم.

2 مه 2017

 

ج 2 گزیده آثار فلسفی، ص 450

ترجمه از روسی

همۀ تاکیدها از متن اصلی و توضیحات درون کروشه [ ] از مترجم می باشند.

فرزین خوشچین

 

گ.و.پلخانوف

دیدگاههای فلسفی و اجتماعی کارل مارکس

                                                                  سخنرانی

 

شهروندان!

با در نظر داشتناینکه امروز وقت بسیار کوتاهی به سخنرانان داده شده است، شاید تلاش من برای ارزیابی آنچه بوسیلۀ مارکس در حوزۀ فلسفه و دانش اجتماعی انجام شده است، بسیار بیباکانه باشد. با اینهمه تلاش می کنم این کار را انجام دهم و وای بر من اگر از پس این وظیفه برنیایم.

فلسفۀ مارکس پیامد منطقی و ناگزیر فلسفۀ هگل می باشد- این چیزی است، که اغلب آنهایی بما می گویند، که خاستگاه سوسیالیسم زمان ما را تفسیر می کنند. این درست است، اما همۀ آن نیست. مارکس وارث هگل بوده است، همانگونه، که ژوپیتر [برجیس] با سرنگونی ساتورن [کیوان] از تخت وارث او گشته بود. پیدایش فلسفۀ ماتریالیستی مارکس، همانا انقلاب واقعی است، سترگترین انقلابی، که تاریخ اندیشۀ بشری می شناسد. و برای آنکه همۀ اهمیت این انقلاب را ارزیابی کنیم، نیازمندیم نگاهی به وضعیت فلسفۀ ماتریالیستی سدۀ هژدهم بیاندازیم. برای ماتریالیسم این زمان – این فلسفۀ دلیرانه و رزمنده- ایدۀ اولوسیون [فرگشت]در طبیعت و در جامعۀ بشری تقریبا کاملا ناشناخته بود. راستش، یکی از خردمندترینها در آن زمان، دِنی دیدرو اغلب دیدگاههایی را بیان می کرد، که باعث افتخار اولوسیونیستهای دوران ما می بودند. اما این دیدگاههای ژرف و درخشان ماهیت آموزۀ ماتریالیستها را نمی ساختند؛ آنها تنها استثناهایی بودند و چنین استثناهایی تنها می توانستند قاعدۀ کلی را تایید کنند. نمی توانم وارد جزئیات بشوم و از همین روی، تنها دو نمونه راذکر می کنم.

در کتاب مشهور هولباخ «سیستم طبیعت»، بخشی را بخوانید، که از خاستگاه انسان سخن می گوید. خواهید دید، که بزرگترین سختیهایی، که نویسنده به توضیحشان می پردازد، اتفاقا به فرگشت جانورشناسانۀ انسان و زمینشناسانۀ کرۀ ما مربوط می شود.

نمونۀ دوم را از حوزۀ اخلاقیات برمی گزینم. تقریبا همۀ تاریخدانان فلسفه ماتریالیستهای سدۀ هژدهم را به این متهم می کنند، که آنها اگوئیسم را تبلیغ می کردند. این اشتباه بزرگی است. برای هلوِتسیوس، هولباخ و دوستانشان اساس همۀ اخلاقیات، رفاه اجتماعی بود، نه شخصی. هلوتسیوس می گفت:”Salus populi-Supremalrx”(رفاه مردم- بالاترین قانون). پس در این صورت چگونه این اشتباه، که اینهمه در جهان فلسفه و ادبیات رواج یافته است، توضیح داده می شود؟ این اشتباه از خاستگاهی، که بدان اشاره شد، سرچشمه می گیرد و بدینگونه توضیح داده می شود، که فیلسوفان ماتریالیست سدۀ هژدهم نمی توانستند اخلاقیات را از نقطه نظر فرگشت بررسی کنند. تنها فرگشت تاریخی می تواند بما توضیح دهد، که چرا و چگونه رفاه اجتماعی به پایۀ مسلط در اخلاقیات هر جامعۀ معینی تبدیل می شود. اما این فرگشت در بیشتر موارد بدون آگاهی افراد انجام می شود، که از خواسته های اخلاقی جامعۀ خود یا طبقۀ خود، که همچون نسخۀ اخلاقیات دارای تقدس مطلق دینی یا متافیزیک می باشند، پیروی می کنند. نه خرد سوبژکتیو شخص، بلکه منطق اوبژکتیو روابط اجتماعی این یا آن رفتار را به شخص دیکته می کند. فیلسوفان سدۀ گذشته، بدون داشتن تصوری از فرگشت، تنها می توانستند به چیزی متوسل بشوند، که آنرا خرد می نامیدند. آنها تلاش می کردند اثبات کنند، که حتی از نقطه نظر منافع فردی نیز بهتر است رفاه اجتماعی را برتری بدهند. جای هیچگونه شگفتی نیست، که این خرد، همزمان دارای ظاهری انسانی بود، که قلب باشکوهش والاترین احساسات را به او تلقین می کرد، اما همزمان، قضاوتش نمی توانست خود را از چنبرۀ منطقی یوتیلیتاریسم اندیویوآلیستی (سودجویی فردی) رها نماید.

در نیمۀ نخست سدۀ ما [سدۀ نوزدهم]در دوران توانبخشی کامل فلسفۀ ایدالیستی بسر می بریم و دیگر کسی نمی خواهد چیزی دربارۀ ماتریالیسم بشنود؛ با بیشترین تحقیر بدان واکنش نشان می دهند. اما اگر فلسفۀ ایدآلیستی سدۀ نوزدهم را با فلسفه ای مقایسه کنید، که پیش از شکوفایی ماتریالیسم در سدۀ گذشته در جریان بود، آنگاه خواهید دید، که جنبۀ نیرومند ایدآلیسم سدۀ ما را دقیقا، ایدۀ فرگشت تشکیل می دهد، که ماتریالیستها از آن خبری نداشتند. اشتباهماتریالیسم اینگونه برایش گران تمام شده بود!

فلسفۀ ایدآلیستی سدۀ ما نیز به نوبۀ خود توانایی حل مشکل فرگشت را نداشته است. قوانین منطقی فرگشت ایده ها- این است ابزاری، که این فلسفه هر بار، که نیاز به توضیح قوانین فرگشت جهان و گونۀ انسان دارد، به میان می آورد. اماقوانین منطقی فرگشت ایده ها هیچ چیزی را در طبیعت و در جامعه برای ما توضیح نمی دهند. ایدآلیستها مجبور بوده اند به فاکتها و قوانین معمولی، به فاکتها و قوانین طبیعت، به فاکتها و قوانین تاریخ طبیعی بپردازند. بدین ترتیب، هگل، بزرگترین ایدآلیست همۀ زمانها و همۀ مردمان، توضیح فاکتهای تاریخی را، که از نقطه نظر ایدآلیستی نامفهوم مانده بود، مجبور شده بود در فرگشت اقتصادی جستجو کند. فلسفۀ تاریخ هگل، ادای احترامی است بی اراده و ناخودآگانه به ماتریالیسم.

از سویی دیگر، آنچه ایدآلیستها فلسفۀ روح philosophie des Geistesمی نامیدند، دربارۀ سختیهایی پیشرفت یافت، که تنها بوسیلۀ «روانشناسی فیزیولوژیک» می شود بر آنها پیروز شد- دانشی کاملا ماتریالیستی،یا هرآنچهکسانی، که بدان سرگرم بودند آنرا می نامیدند.

از همین راه، فلسفه در نیمۀ دومسدۀ ما باری دیگر ماتریالیستی می شود. اما این ماتریالیسم زمان ما سرشار از همۀ پیروزیهای تئوری فرگشت می باشد.

مسلما، شما می دانید ایدۀ فرگشت در حوزه های گوناگون دانش کبیر دربارۀ طبیعت چه نقشی را بازی می کند. بسنده است نامهای کانت و لاپلاس، لایل [(Sir Charles Lyell 1797- 1875)]و داروین را به شما یادآور شویم. اما ایدۀ فرگشت در حوزۀ علم اجتماع از چه جایگاهی برخوردار است؟

امروزه در ادبیات جامعه شناسی بسیار- و اغلب بطور کلی نادرست- از فرگشت سخن می رود. اما بسنده نیستدگرگونی هموارۀ روابط اجتماعی را تایید کنیم، بلکه می بایست نیروی به جنبش درآورندۀ این دگرگونی را بیابیم.داروین به تایید دگرگونی گونه ها بسنده نکرد. او اثبات کرد، که دلیل این دگرگونی، همانا مبارزه برای تنازع بقاء می باشد.[اما] دگرگونی روابط اجتماعی به چه چیزی مشروط می شود؟ خاستگاه انواع گوناگون ساختارهای اجتماعی کدام است؟

مارکس اثبات کرده است، که ساختار اقتصادی جامعۀ انسانی، هماناپایه ای است، که با فرگشت آن، همۀ جنبه های دیگر فرگشت اجتماعی توضیح داده می شوند. و خدمت اصلی او در همین می باشد، حتی بسیار مهمتر از آنچه او با «کاپیتال» خودش نقد شکست ناپذیر جامعۀ معاصر را ارائه داده است. تئوری تاریخی برای نخستین بار کلیدِ دریافتِ فرگشتِ انسانی را بما داده است. فلسفۀ تاریخ ماتریالیستی بشریت را ما برای نخستین بار از مارکس به دست آورده ایم.

مارکس می گوید: «روش دیالکتیکی من در اساس خود، نه تنها از روش هگلی متفاوت است، بلکه مستقیما نقطۀ مقابل آن می باشد. برای هگل، روند اندیشه، که او آنرا زیر فرنام ایده به سوبژۀ مستقلی تبدیل می کند، همانا دِمیئوورگ (آفرینندۀ) واقعیتی است، که تجلی ظاهری آن می باشد. برای من برعکس، ایدآل چیزی نیست جز مادیت کاشته شده در کلۀ بشر و فرآورده شده در آن ...

دیالکتیک در شکل رمزآلود خودش، مُدی آلمانی شده بود، بگونه ای، که  به نظر می رسید، گویا وضعیت موجود را ستایش می کند. دیالکتیک در شکل راسیونالیستی خودش الهامبخش خشم و وحشت برای بورژوازی و دکترینر-ایدئولوگهایش می باشد، بگونه ای، که در درک مثبت از وضعیت موجود، درک نفی آنرا، مرگ ناگزیرش را همراه با آن می گنجاند، هر شکل موجودی را در روند جنبش، و بنا بر این، همچنین از جنبۀ گذارش بررسی می کند؛ دیالکتیک در برابر هیچ چیزی سر خم نمی کند و در ماهیت خودش آموزشی انتقادی و انقلابی می باشد»1.

جامعه شناسان مکتب داروین بسیار دربارۀ مبارزه برای تنازع بقاء سخن می گویند، آنچه را آرزو دارند جاودانه کنند. مکتب مارکس نه تنها این مبارزه را نادیده نمی گیرد، بلکه همچنین پدیداری و همۀ فازهای تکامل تاریخی آنرا نیز توضیح می دهد. مکتب مارکس نشان می دهد، از زمانی، که بشریت از وضعیت زندگی بدوی خارج شد، از طبقات گوناگونی تشکیل شده است، که آنتاگونیسمشان موتور اصلی فرگشت اجتماعی می باشد. در زمان کنونی ما در دوران مبارزۀ بیرحمانه ای بسر می بریم، مبارزه برای مرگ و زندگیمیان پرولتاریا و بورژوازی، میان کسانیکه زحمت می کشند و کسانیکه فراورده های کار آنها را تصاحب می کنند. مارکس فازهای این مبارزه را برای ما تشریح کرده و خاستگاه گریزناپذیرش را نشان داده است. او در کنار ستمدیدگان ایستاده و آنها به سازماندهی و همبستگی بین المللی فراخوانده است. و توده های پرولتاریا به این فراخوان پاسخ داده اند. از آن زمانی، که واژه های سترگ «پرولتاریای جهان، متحد شوید!» تنین درافکندند، هنوز پنجاه سال نمی گذرد، اما پرچم سرخ سوسیالیسم بین الملل مغرورانه هم اکنون در همۀ کشورهایی گسترش می یابد، که بوسیلۀ سیستم کاپیتالیستی تصاحب شده اند. و این جنبش هر روز نیروی بیشتری می گیرد، هر روز شتابش تندی بیشتری می گیرد، هر روز مبارزه هرچه بیشتر بیرحمانه می شود.

پس آماده خواهیم بود، زیرا روز نبرد قطعی نزدیک است!

 

توضیحات ویراستار روسی

این سخنرانی را پلخانوف در میتینگی در سوئیس در پایان سالهای 90 - بیشتر امکان دارد در سال 1897 یا در آغاز سال 1898- ایراد کرد. در این باره جملۀ پایانی سخنرانی او شاهد است: «از آن زمانی، که واژه های سترگ «پرولتاریای جهان، متحد شوید!» تنین درافکندند، هنوز پنجاه سال نمی گذرد».

اصل متن فرانسوی این سخنرانی در آرشیو پلخانوف نگهداری می شود، با ترجمۀ روسی ان، که بوسیلۀ پلخانوف انجام نشده است...

1-پسگفتار مارکس بر چاپ دوم آلمانی جلد نخست «کاپیتال» (ک.مارکس و ف.انگلس، گزیده آثار در دو جلد، ج 1، ص 416).

 

 

 


 
 

        Del.icio.us Technorati Furl Digg Google Netvouz Add to Balatarin Send to Frinds by Y! Messenger Share/Save/Bookmark

 
 

     مطالب مرتبط

 
   
 

Copyright © 2006 azadi-b.com