روزی که اسد از سوریه گریخت!

کيست که این روزها شادی مردم ستمدیده سوریه را در خیابان‌های شهرهای آن ببیند و خود را در سرور و پایکوبی آنها سهيم نداند.  چرا که رؤیای دیدن چنین روزی  در آنسوی خاورمیانه، آنجا که نجیب ترین فرزندانش در دل خاوران ها خفته اند، در  وجودت زبانه می‌کشد. به همان درجه غمناک،  چون می‌دانی که این شادی آنها میتواند زودگذر باشد. آخر ما از سرزمین انقلاب ها می‌آییم.  ما این روزها را به چشم خود دیده ایم. آنگاه که در پوست خود نمیگنجیدیم چرا که دیکتاتور از کشور رفته بود و ما می‌خواستیم خورشید را در آغوش بگیریم.  پر غرور و سربلند همچون دماوند، تابناک همچو خورشید در تيغه کوه و همهنگام غافل از اژدهایی که در برابر ما علم شده بود و در گرگ و میش غروبی غمناک به روشنی میزد. آه که آن بهار انقلاب چه کوتاه بود.
و اکنون در سوریه، آیا قرار است همه چیز در جلوی چشمان ما دوباره تکرار شود؟  مردم غرق در شادی از فرار آدمکشان مجسمه‌های اسد را رد خیابان‌ها بر زمین میکشند. از خود میپرسم آنها تا چه حد از نقشه های پلید اردوغان باخبرند، از جولانی بزک شده چه میدانند. نمیدانم، شاید نباید زیاد پرسید.  آنها روزهای سختی را پشت سر گذاشته اند. صدها هزار نفر کشته شده‌اند.  میلیون ها نفر آواره. ولی چگونه‌ شاد باشم بی‌دغدغه،  چیزی نهیب می‌زند که ” که این مه تا صبحدم نخواهد ماند “. باید اين را با دوستان سوری خود در میان بگذارم.
ن. شهباز.

Google Translate