جنگ جهانی چهارم ، ابزارها  و آماجها ـ کتاب دوم

جنگ جهانی چهارم ، ابزارها  و آماجها ـ کتاب دوم

بخش بیست و چهارم ، دوران فترت ( ۱۹۴۵ ـ ۱۹۴۹ )

ازمقطع پایان جنگ جهانی دوم تا آغازجنگ سرد در۱۹۴۹ ما با یک دوران عدم تعین درسیاست بین المللی روبروهستیم. دراین فاصله مهره های شطرنج جدید هنوزچیده  نشده اند. نظمی درهم ریخته شده اما هنوزنظم جانشین برقرارنشده است. پیش از این در پایان جنگ اول طراحی “نظم نوین جهانی” در ورسای چندان بدرازا نکشیده بود چرا که در آنجا قدرتهای فاتح اگرچه درگیر رقابتی نفس گیر بودند اما رقیب بودند، دشمن نبودند. در اینجا اما در پایان جنگ دوم دیگر بحث رقابت مطرح نیست ، واقعیت وجودی  یک دشمن قدر قدرت جدید که از میان ویرانه های جنگ سر برکشیده بود در افق سیاست بین الملل  درهمه جا از آسیا تا اروپا  و از آفریقای سیاه  تا خود قاره آمریکا خود را تحمیل کرده بود. ایالات متحده البته با دراختیار داشتن دو ابزار قدرتمند نظامی و اقتصادی  یعنی تملک قدرت یگانه اتمی و سرمایه های نجومی حاصل دو جنگ جهانی تردیدی در تصاحب کل حاکمیت در جهان آنروز را نداشت.

هدف غایی طراحان نظم نوین که اینک قاره جدید را در تصاحب خود گرفته اند ایجاد یک ایالات متحده بزرگ درسطح جهانی با الگوی ایالات متحده کوچک یعنی کشورآمریکای شمالی است. با همان ارگانها و نهادهای  ضروری در یک کشور فدرال  و با  یک ساختار لیبرال دمکرات !  از قوای مقننه و مجریه و قضاییه بین المللی تا ساختارهای مالی و بانکها  تا دستگاه های امنیتی و نظامی واحد و همینطور سیستم رسانه ای  و ارگانهای خبررسانی و اتاقهای فکری  و الی آخر….

تصادفی نبود که هم ویلسون و هم  روزولت  یعنی دو کارگزار پلید نظم نوین در دو جنگ جهانی اینقدر بر تشکیل  جامعه ملل و بعدأ همین سازمان ملل متحد کنونی تأکید داشتند. جامعه ملل با اصرار ویلسون پس از جنگ اول  در ۱۹۱۹ و سازمان ملل متحد  با پی گیری روزولت پس از جنگ دوم در ۱۹۴۵ تشکیل می گردند. بازهم تصادفی نیست که علیرغم آنکه هنوز که هنوز است پیوسته این نمایندگان دولتها بوده اند که در آنجا حضور بهم می رسانند نام آن اما همواره  سازمان ملل  مانده است. آری این نامگذاری اصلا تصادفی نیست چرا که در کادر آن “نظم واحد جهانی” کذایی ، این سازمان می بایستی که نقش قوه مقننه  جهانی را بازی کند. یعنی پارلمان جهان. پارلمانی که نمایندگان آن منتخبین مردم ایالات متحده بزرگ دراقصی نقاط جهان باید باشند. بازهم تصادفی نیست که محل آن یعنی نیویورک نام پایتخت جهان را برخود دارد. شهریکه هم  وال استریت وهم سازمان تجارت جهانی یعنی هادیان نظام مالی و تجارت بین المللی یعنی همان راهبران واقعی جهان سرمایه داری را میزبانی می کند.

بانک جهانی و صندوق بین المللی پول ، نقش نهادهای مالی ، اینترپل و ناتو  نقش قدرت امنیتی و نظامی و خلاصه دادگاه لاهه  و “تریبونال بین المللی” نقش قوه قضاییه جهانی را باید برعهده  می گرفتند. بنا بر خصلت فدرالی ایالات متحده بزرگ ، مراکز هریک از این نهادها هم باید درایالات مختلف پخش باشند. چرا که کشورها  در چهارچوب این “نظم نوین جهانی” تنها حکم ایالتها را دارند. توضیح  بیشتر در این رابطه البته در ظرفیت کتاب چهارم  و در کادر تشریح جنگ جهانی چهارم یعنی همین جنگ لعنتی موسوم به “جنگ علیه ترور” خواهد بود که هم اکنون با شدت و حدت تمام چه در رابطه با بعد نظامی آن یعنی “طرح خاورمیانه بزرگ” و چه در ابعاد دیگر آن یعنی درپهنه “جنگ سایبری”  و مهمتر ازهمه اینها  پهنه “جنگ بیولوژیک” یعنی ابزارهای غالب  جنگ چهارم در جریان است. “پاندمی کُرونا” تنها یکی از رویه های این نبرد عظیم بیولوژیک می باشد.

باری دو ماه و اندی پس از مرگ روزولت، منشور ملل متحد  در ۲۶ ژوئن ۱۹۴۵ در سان فرانسیسکو به امضا می رسد و بدینترتیب راه  تشکیل  سازمان ملل متحد  در تاریخ  ۲۴ اکتبر همانسال هموار می گردد. سازمانی که برخلاف نامش نه متحد است و نه ربطی به ملل عالم دارد. تنها ارگان واقعی اما نهادی است در رأس این سازمان بنام “شورای امنیت” که ساز و کار آنرا عجالتأ سه قدرت فاتح  جنگ دوم پیشاپیش ابتدا در یالتا  و بعد هم در پُتسدام  تعیین کرده اند.

دادگاه نورنبرگ ، دادگاه فاتحان (۲۰ نوامبر ۱۹۴۵ ـ ۱ اکتبر ۱۹۴۶ )

بیستم نوامبر ۱۹۴۵ دادگاه فاتحان موسوم به دادگاه نورنبرگ آغاز به کار می کند. در اینجا نیز بنا بر روال معمول تاریخ  تنها این طرف مغلوب است که باید حساب پس دهد. جنایات فاتحان البته که محلی از اعراب ندارد. در این روزها هنوز مرگ  تدریجی  و  پر درد  و شکنج  زخمیان کشتار هیروشیما و ناکازاکی  ادامه دارد. هنوز صف بی انتهای رانده شدگان آلمانی از خانه و خانمان  روان است. هنوز داغ کشتار مردم غیرنظامی در بمباران لایپزیک  در روزهای  پایان جنگ و کشتار بی دلیل مردم غیرنظامی در شهرهای هامبورگ و بویژه  درسدن که هیچ هدف نظامی را در بر نداشته و مستقیمأ مردم غیرنظامی شامل رانده شدگان و کارگران اجباری را هدف قرار داده  بود تازه است.

کشتارمردم غیرنظامی در درسدن ابعاد حیرت انگیزی دارد که با مسامحه شاید بتوان آنرا با هیروشیما و ناکازاکی مقایسه کرد. چهار هزار تن  بمبهای  فسفری  و آتشزا ، ده ها هزار تن از مردم غیرنظامی این شهر را  در روزهای  پایانی جنگ به آتش می کشد. خود متفقین از ۲۵۰۰۰ نفر کشته حرف می زنند. این البته دروغی بیش نیست. خود مقامات آلمانی تحت حاکمیت قدرتهای پیروز پس از جنگ روی عدد وحشتناک ۲۵۰ هزارکشته تأکید داشته و معتقد بودند که آن بیست و پنج هزار کشته ادعایی متفقین تنها شامل آنهایی است که قابل شناسایی بوده اند. اکثریت مردم درسدن چنان سوخته بودند که اصلأ امکان شناسایی آنان وجود نداشته است. اینان نه در دادگاه فاتحان  و نه درهیچ محکمه دیگری تا همین امروزهم  نماینده ای نداشته اند. هیچ دادستانی در هیچ کجای جهان برعلیه “قاتلان فاتح“ اقامه دعوا نکرده است. چند نفر از مردم جهان از این کشتار دهشت انگیز خبر دارند ؟  مردم عادی به کنار چند نفر از روشنفکران و عناصر آگاه  در جهان با بمباران درسدن آشنایی دارند و یا اگر دارند راجع به آن روشنگری کرده اند ؟  فکرش را بکنید ! مجموعه کشته های هیروشیما و ناکازاکی کمتر از قربانیان غیرنظامی این کشتار باورنکردنی است. اینها و صدها و هزاران جنایت جنگی متفین البته که هیچکدام جرم و جنایتی قابل حسابرسی در دادگاه فاتحان نیستند !

تصمیم گیری برای محاکمه سران رژیم نازی بر می گردد به کنفرانس وزرای خارجه سه قدرت بزرگ در مسکو که برای مهیا کردن اولین نشست سران در تهران برگزار گردیده بود. در بیانیه ۳۰ اکتبر ۱۹۴۳ درمسکو اعلام شده بود که طرف آلمانی   در پایان جنگ باید به پای میز محاکمه کشیده شود. درهمین ماه اکتبر نهادی  بنام “کمیسیون جنایات جنگی ملل متحد” تشکیل می شود که وظیفه تنظیم قوانین لازم و الزامات حقوقی تحت تعقیب قراردادن جنایتکاران جنگی ( البته تنها درطرف مغلوب) را برعهده  دارد. اینجا کسی حتی با فاشیستهای ایتالیا و فالانژهای اسپانیا کاری ندارد، دشمن تنها ناسیونال سوسیالیسم آلمانی است. در نورنبرگ تنها طرف آلمانی است که باید حساب پس دهد.

۲۴ نفر از سران نازی در نورنبرگ به محاکمه کشیده می شوند. از میان اینها رُبرت لای” وزیر رایش و رهبر جبهه کار آلمان پیش از شروع محاکمات موفق می شود که خود را  در سلولش حلق آویز کند. “مارتین بورمان” جانشین هیتلر در حزب نازی با موقعیتی در سطح  وزیررایش که در میان بازداشت شدگان نیست غیابأ محاکمه می شود و خلاصه نفر سوم یعنی سلطان صنایع تسلیحاتی آلمان”گوستاو کروپ” بدلیل کهولت سن و بیماری از محاکمه معاف می گردد. جالب اینست بعدها هم نه علیه کنسرن تسلیحاتی کروپ و نه حتی برعلیه جانشین او “آلفرید کروپ” که در طول جنگ یعنی از ۱۹۴۳ به بعد در رأس کنسرن قرار داشته هم هیچگاه  نه در نورنبرگ و نه در سالهای بعد اقامه دعوا نمی شود. دادگاه عدل جهانی !  که قرار نیست به محاکمه کلان سرمایه داری قیام کند. چاقو که دسته خود را نمی برد.

برعلیه ۲۱ نفر باقیمانده  اقامه دعوا می شود.  مارشال گورینگ به مثابه بالاترین مقام حاضر با رد تمامی اتهامات وارده هدایت گروه متهمین را برعهده  دارد. او هر روز به هنگام خوردن غذا که به شکل جمعی صورت می گرفت تلاش می کرد تا روحیه زندانیان را بالا نگه دارد. پس از مدتی مسئولین زندان که وجود او را مانعی در مقابل شکستن زندانیان نازی می بینند وی  را به هنگام صرف غذا از بقیه زندانیان جدا کرده  و وادار می کنند که به تنهایی غذا  بخورد. با اینحال به غیر از “آلبراِشپر” وزیر تسلیحات هیتلر که از آغاز هم خط خود را جدا کرده بود هیچکس وارد همکاری با فاتحان در دادگاه نمی شود.

کشتار کاتین

یکی ازنکات  پندآموز! درجریان دادگاه طرح “کشتارکاتین” بود که توسط نیروهای شوروی صورت گرفته اما به گردن آلمانها انداخته شده بود. بیش ازچهارهزاراسیر لهستانی در فاصله سوم آپریل تا یازده ماه مه ۱۹۴۰ توسط نیروهای پلیس مخفی شوروی در جنگلهای کاتین قتلعام می شوند. اینان تنها بخشی از نزدیک به  ۲۵ هزار از افسران ، کارمندان دولتی  و روشنفکران لهستانی هستند که به تناوب در نقاط مختلف توسط روسها به قتل می رسند. “لاورنتی بریا” رئیس کمیساریای خلق در امور داخلی”ان کا و د” در رأس یک گروه سه نفره موسوم به “ترویکا” ، طرح  این تصفیه خونین را  به دفتر سیاسی حزب می برد. استالین شخصأ همراه  با پنج نفر دیگر از اعضای دفتر سیاسی حزب کمونیست شوروی یعنی “مولوتوف” ،  “کاگانوویچ” ، “میکویان” ، ” وروشیلو”  و “کالینین” فرمان مرگ اینان را به جرم دشمنی با اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی در پنج مارس همانسال امضا می کند.

علیرغم وضوح کامل درعاملیت و مسئولیت شوروی اما دادگاه جهانی صلاح نمی بیند که بدان بپردازد.  جالب اینجاست که این قتلعام در بالای لیستی که در رابطه با جنایات نازیها از سوی دولت شوروی تسلیم دادگاه شده بود وجود داشت اما با وجود ذکرشدن درکیفرخواست، نه درسخنرانیهای پایانی ) حتی درسخنان دادستانهای خود شوروی ) و نه دراحکام نهایی دادگاه  نورنبرگ اشاره ای به جنایت کاتین شده است. قضات دادگاه عدل جهانی! در یک توافق نانوشته موضوع  را از صفحات تاریخ حذف میکنند. متهمین آلمانی دررابطه با اتهام “جنگ تهاجمی” نیز به قرارداد عدم تعرض میان آلمان و شوروی و تقسیم لهستان اشاره  میکنند. آخرارتش سرخ هم در لهستان و هم در رابطه با فنلاند  بوضوح متهم به اِعمال همین جرم مطروحه در نورنبرگ بود با اینحال دادگاه اینجا هم صلاح نمی بیند که وارد موضوع گردد. آخر آن بخشی از دنیا که متفقین در آنجا همان اقدامات  و جنایات طرف مغلوب را انجام داده اند حتمأ بخشی ازجهان نبوده است که حالا باید موضوع  بررسی دادگاه جهانی قرارگیرد.

اول اکتبر ۱۹۴۵ احکام دادگاه اعلام می گردد. ده  حکم اعدام ، هفت حکم زندان  و سه  حکم آزادی حاصل دور اول این دادگاه است. نفر بیست و یکم ، مارشال  گورینگ  جزو این ده اعدامی نیست. او موفق شده است که درست در روز اعدام  در سلولش خودکشی کند. پس از این دور اول و اصلی دادگاه نورنبرگ آمریکایی ها به تنهایی  تا سال ۱۹۴۹ به مجموعأ ۱۲ مورد دیگر در چهارچوب همین دادگاه می پردازند و در مجموع از ۱۸۴ نفر دیگر حسابرسی می کنند که در بخشهای گوناگون رژیم نازی مسئولیت داشته اند. از پزشکان گرفته تا قضات و دادستانها و از مسئولین صنعت و اقتصاد گرفته  تا  نظامیان  و عوامل امنیتی و مسئولین دیپلماسی . ۲۴ حکم اعدام که تنها سیزده مورد آن اجرا می شوند ، ۲۰ حکم حبس ابد و نزدیک به یکصد مورد محکومیتهای زندان و ۲۵ حکم برائت محصول این دوره از فعالیت دادگاه نورنبرگ تحت مسئولیت آمریکایی ها می باشد. در ۱۹۵۰  بسیاری از زندانیان نازی  مشمول عفو شده  و از زندان آزاد می گردند.

دادگاه نورنبرگ علیرغم یکجانبه گرایی مشهود آن اما از یک ویژگی بسیار مثبت برخوردار است. در این دادگاه برای اولین بار در تاریخ جنگها مقوله “مسئولیت فردی” در اِعمال جنایات سازمانیافته به میان می آید. از این نقطه به بعد دیگرهیچ جنایتکار جنگی نباید خود را به بهانه مأمور و معذور بودن از حسابرسی معاف بداند. این حسابرسی اگرچه تا همین امروز هم تنها شامل جبهه مخالفان نظم نوین جهانی گردیده است با اینحال ازمنظر حقوق بین الملل یک گام اساسی به پیش محسوب می گردد.

انتقال تکنولوژِی اتمی به اتحاد شوروی

دنیای پسا جنگ دوم عملأ یک دنیای تقسیم شده میان دو ایدئولوژی متخاصم هست. استالینیزم مهاجم در مقابل کاپیتالیسم مقتدر. استالین می داند که دوران فترت پس از جنگ چندان بدرازا نخواهد کشید. ایالات متحده ابتدا به دنبال تثبیت قدرت خود در جهان و خلع ید کامل از بریتانیای کبیر می باشد. مستعمرات قدیمی دولت فخیمه یکی پس از دیگری با حمایت آمریکا اعلام استقلال میکنند و ابرقدرت جدید با اتکا به شیوه نوین استعمار و بدون نیاز به تصرف نظامی اندک اندک بجای ابرقدرت سابق می نشیند. استعمارنوین ایالت متحده  گزینه ای  پیچیده تر، کم هزینه تر و بی دردسرتر یعنی گزینه وابسته سازی  اقتصادی  و مالی را جایگزین گزینه پرهزینه وپر دردسر اشغال نظامی که محصول استعمار کهنه بود می کند. مناطق نفت خیز خاورمیانه به دولتها و دولتچه های متعدد تقسیم و خاندانهای مزدور در رأس آنها گذاشته می شوند. “صدورسرمایه” بجای “صدورکالا” مینشیند و صنایع مونتاژ آرام آرام  راه اندازی می گردند. دیگر این سرباز دشمن نیست که رو در روی مردم کشورهای مستعمره  قرار دارد و مردم را به شورش و مبارزه ضداستعماری تحریک می کند، اینجا باید سرباز ایرانی علیه ایرانی ، سربازعرب علیه ملل عربی وسربازآفریقایی علیه خلقهای آفریقایی مسلح  و تجهیزگردد. رژیمهای مزدور ولی بظاهرمستقل همه جا برسرکارمی آیند.

آمریکا برای غلبه بر شوروی عجله ای ندارد. برای آنها  در اختیار داشتن سلاح اتمی تضمین قدرتمند حاکمیت بی چون و چرای ایالات متحده آمریکا  بر کل جهان است ، در این رابطه برای هیچکس جای اما و اگر نیست. بر این واقعیت تلخ البته بیش از همه استالین آگاهی دارد. برای او تردیدی وجود ندارد که حفظ  دستاوردهای اتحاد شوروی و اِکسیر بقای کمونیسم تنها و تنها در دستیابی به سلاح اتمی امکانپذیر است و لاغیر. درغیراینصورت سرنوشت ژاپن در انتظارهر قدرتی خواهد بود که حاکمیت بلاشرط  ایالات متحده  برجهان پسا جنگ دوم را به زیر علامت سوآل ببرد. هدف واقعی استفاده از بمب اتمی درهیروشیما  و ناکازاکی هم اساسأ همین بوده است.

مخاطب اصلی استفاده جنایتکارانه از سلاح اتمی در این دو شهر هم  بیش از آنکه خود حاکمیت ژاپن باشد ، رژیم اتحاد جماهیر شوروی  سوسیالیستی  و شخص جوزف استالین بود. دوران فترت  در فاصله میان پایان جنگ دوم و آغاز جنگ سرد دوران تلاش تمامیت رژیم استالین و جاسوسان و هواداران صادق نظام شوراها  در ایالت متحده  به منظور انتقال تکنولوژی اتمی از آمریکا به شوروی است. تلاشی که از چشم هرکس که پنهان باشد ار چشم طراحان تشکیل “دولت یهود” بر خاک فلسطین پنهان نمی ماند. طرح جنایتکارانه تشکیل یک دولت حرامزاده  در سرزمین فلسطین البته بدون موافقت استالین و عدم استفاده دولت شوراها از حق وتوی خود در این مقطع زمانی اساسأ امکان پذیر نیست.

پروژه مانهاتان

از سال ۱۹۴۲ ایالات متحده کلیه فعالیتهای اتمی خود را با سمت و سوی مشخص ساخت بمب در چارچوب یک پروژه مخفی یک کاسه کرده و آنرا  تحت رهبری یک دانشمند یهودی بنام “رُبرت اُپنهایمر”  Robert Oppenheimer قرار داده بود. اُپنهایمر معروف به پدر بمب اتمی آمریکاست. دستیابی آمریکا به بمب اتمی حاصل دستاوردهای او و همکارانش در کادر پروژه مانهاتان است. از سال ۱۹۴۳ هم بر اساس “توافق کِبک” دانشمندان انگلیسی و کانادایی هم که پیش از این تاریخ هرکدام فعالیتهای جداگانه ای در رابطه با دستیابی به بمب اتمی داشتند به این پروژه می پیوندند. مهمترین اینان  در کنار “نیلز بور” Niels Bohr  که از دانمارک آمده است ، یک دانشمند یهودی مجارستانی است بنام “ادوارد تِللر” Edward Teller  که بسیاری او را پدر بمب هیدروژنی آمریکا می دانند. بخش اعظم اورانیوم مورد نیاز پروژه مانهاتان از طریق تاراج منابع کنگو که در این مقطع مستعمره  بلژیک است تأمین می گردد. بیش از ۱۵۰ هزار نفر بطور مستقیم و یا غیرمستقیم  تحت شدیدترین اقدامات امنیتی در چهارچوب این پروژه کار کرده  و نزدیک به دو میلیارد دلار به پول آنروز هم  برای پروژه مذکورهزینه شده بود. از درون این پروژه است که اولین بمب اتمی تاریخ پا به عرصه وجود می گذارد و باز هم از درون همین پروژه است که اطلاعات ذیغیمت اتمی به اتحاد شوروی منتقل می گردد.

پروژه بمب اتمی در اتحاد جماهیر شوروی

بدنبال تأسیس اتحاد جماهیر شوروی  در ۳۰ دسامبر ۱۹۲۲ فاصله علمی میان این کشور نوبنیاد با دیگر کشورهای پیشرفته در غرب اروپا و آمریکا  بسیار است ، این فاصله در رابطه با تکنولوژی اتمی البته بمراتب بیشتر است. طی یک برنامه پنج ساله بیش ازسی نفر از پژوهشگران اتحاد شوروی به خارج اعزام می شوند و دانشمندان کشورهای خارجی نیز به شوروی دعوت می گردند.  پروژه اتمی شوروی در اواسط  دهه سی میلادی در تقابل با “پروژه اورانیوم” آلمان نازی و تحت مسئولیت یک یهودی روس بنام “آبرام جوفی” Abram Joffe  آغاز بکار می کند و بعدها در طول جنگ دوم  در رقابت با “پروژه مانهاتان”  در آمریکا به کارش شتاب می بخشد. آبرام جوفی از ارتباطات گسترده ای با دانشمندان یهودی فعال در پروژه های اتمی در اروپای غربی برخوردار است که مهمترین آنها همان “نیلز بور” دانشمند تبعه دانمارک و عضو بعدی “پروژه مانهاتان” میباشد.  یکی دیگر از ارتباطات جوفی با “ارنست روترفورد” Ernest Rutherford  از برندگان جایزه نوبل در دانشگاه  کمبریج  بوده است. ازمقطع ۱۹۴۱ مسئولیت این پروژه به “ایگور کورچاتوف” Igor Kurtschatow  که بعدها به پدر بمب اتمی شوروی معروف می شود واگذارمی گردد. با آماده شدن آزمایشگاه اتمی شماره ۲، کورچاتوف کارش را رسمأ در۱۰مارس ۱۹۴۳ آغاز می کند. میزان اورانیومی که در اختیار اوست بسیار کمتر از حداقل نیاز پروژه اتمی است ، این نیاز دو سال بعد با اشغال بلغارستان، شرق آلمان و چکسلواکی تمامأ برطرف می گردد. پایان موفقیت آمیز این پروژه  سنگین با انفجاراولین بمب اتمی  شوروی در۲۹ اوت ۱۹۴۹ جهان آنروز را در مقابل یک رویارویی جهانی بسیار خطرناک دیگر قرار می دهد. این پروژه  یکسال بعد در ۱۹۵۰ اینبار به منظور دستیابی به بمب هیدروژنی دوباره فعال می گردد.

اما بدون دستیابی به تکنولوژی اتمی آمریکا تصاحب بمب اتمی در کوتاه مدت یعنی در یک فاصله چهارساله توسط شوروی ممکن نبود. درکنفرانسی که در نوامبر۱۹۴۰ با شرکت دویست نفر فیزیکدان از سراسر جهان دراتحاد شوروی  تشکیل شده بود خوشبینانه ترین تحلیل امکان دستیابی به بمب اتمی را در یک بازه  زمانی پنجاه ساله پیش بینی می کرد. در فاصله ۱۹۴۷ تا ۱۹۴۹ ما با یک جهش کیفی درارتباط با برنامه اتمی شوروی روبرو هستیم.  ۱۹۴۷ سالی است که بحث تأسیس دولت جعلی اسرائیل روی میز شورای امنیت سازمان ملل می آید. بدون موافقت اتحاد شوروی امکان بوجود آمدن دولت یهود از اساس  منتفی بود. در این مقطع  برای تمامی اعضای شورای امنیت بویژه برای  دولت شوروی  واضح و مبرهن است که نفس وجودی دولت یهود در این منطقه سوق الجیشی به معنی حضور تضمین شده ایالات متحده  درخاورمیانه و به تبع آن علیه منافع اتحاد شوروی خواهد بود. با اینحال دولت شوراها  نه تنها از حق وتوی خود استفاده نمی کند که به تأسیس اسرائیل رأی مثبت هم می دهد. استالین که همچون هیتلر به خوبی با توان و کارکرد “مافیای یهود” درابعاد جهانی آشناست به باورمن بحث موافقت با تشکیل یک رژیم راسیستی بر خاک فلسطین را با مقوله انتقال تکنولوژی اتمی از ایالات متحده توسط این مافیا گره زده  بود.

تنها درآغاز دهه پنجاه میلادی است که “اف بی آی” در آمریکا به یک شبکه گسترده از جاسوسان اتمی در رابطه با پروژه مانهاتان پی می برد. بیستم ژوئیه ۱۹۵۰ یک یهودی آمریکایی بنام “هاری گلد” Harry Gold  که با استفاده از نتایج  برگرفته از “پروژه ونونا” دستگیر شده بود ضمن اعترافات مبسوطش  یکی از جاسوسان مرتبط  با “پروژه مانهاتان” را لو می دهد. این جاسوس  کسی نیست جز “کلاوس فوکس” Klaus Fuchs  یکی از دانشمندان هسته ای  فعال در چارچوب “پروژه مانهاتان”. گلد دراعترافاتش اشاره به یک حلقه تمامأ  یهودی از جاسوسان اتمی می کند که اطلاعاتی را که او از کلاوس فوکس می گرفته به آنها می رسانده است. در این رابطه او  یکی دیگر از جاسوسان حلقه  بنام “دیوید گرین گلاس” David Greenglass  را هم لو می دهد. این یکی برای نجات خود خواهر و شوهر خواهرش  که هر دو مثل خودش از اعضای حزب کمونیست  آمریکا بودند  را هم  لو می دهد. خواهر او “اِتل روزنبرگ” Ethel Rosenberg  و شوهر خواهرش “یولیوس روزنبرگ” Rosenberg  Julius  بلافاصله دستگیر و به زندان انداخته می شوند. دیوید گرین گلاس چنان اعترافات خائنانه ای  راجع به خواهر و شوهر خواهرش می کند که پرونده آنان بسیار سنگینتر از دیگران می گردد.

 دادگاه روزنبرگها در مارس ۱۹۵۱ آغاز می شود. یک نفر دیگر هم بنام  “مورتون زوبل”  Morton Sobell همراه با آنها محاکمه می شود اما نه او و نه دیگر متهمان پرونده جاسوسی اتمی به اعدام محکوم نمی شوند. در میان اینها تنها روزنبرگها به اعدام محکوم می شوند و دو سال بعد در ژوئن ۱۹۵۳ بر روی صندلی الکتریکی نشانده می شوند. اِتل روزنبرگ در زندان حاضر نمی شود که علیه رهبر وقت حزب کمونیست آمریکا که او هم  زندانی بود اعتراف کند. شاید اینکار می توانست او را همچون برادر خائنش از اعدام نجات دهد اما او خیانت نمی کند.

اینها اما ماهیان کوچک پرونده جاسوسی اتمی هستند که جرمشان بیشترعضویت درحزب کمونیست آمریکا بوده است تا جاسوسی !  در آمریکای دوران مک کارتی فرق بود میان یک جاسوس معمولی با یک  کمونیست جاسوس ! بسیاری از دست اندرکاران انتقال تکنولوژی هسته ای به اتحاد شوروی اصلأ لو نرفتند. برخی از آنان مثل “اُسکار زبورر ” Oscar Seborer  و برادرانش ماکس و استوارت آنگاه  نقششان آشکار می شود که دیگر مرغ از قفس پریده بود. اسکار و برادرانش در ۱۹۵۱ ابتدا به اروپا و از آنجا نیز  به شوروی  فرار کرده  بودند.  برخی دیگر نیزسالها بعد که دیگر کار از کار گذشته بود خود به نقششان در این ماجرا اشاره می کنند. یکی از مشهورترین اینان “تئودورآلوین هال” Theodore Alvin Hall همکار نزدیک دیوید گرین گلاس و کلاوس فوکس است  که سالها بعد در ۱۹۹۵ در مصاحبه ای به شرکت خود در این ماجرا اعتراف می کند. با اینحال او نیزهرگز به پای میز محاکمه کشیده نمی شود.

رابطه میان انتقال تکنولوژی اتمی و بنیانگذاری یک دولت جعلی

اما به باورمن انتقال تکنولوژی اتمی حاصل یک معامله برد ـ برد میان استالین با مافیای یهود نشسته در حاکمیت آمریکا بوده است. بمب اتمی در مقابل تأیید دولت یهود. اتحاد شوروی علیرغم علم به این موضوع که تولد دولت یهود در خاورمیانه هیچ معنایی جز تثبیت حضور ایالات متحده ( یعنی دشمن )  در نزدیکی مرزهای اتحاد شوروی ندارد با اینحال نه تنها تأسیس دولت اسرائیل را وتو نمی کند که بدان رأی مثبت هم می دهد. حمایت شوروی از قطعنامه ملل متحد در نوامبر ۱۹۴۷ مبنی بر تقسیم فلسطین و تشکیل دولت یهود نه فقط اعراب  که احزاب کمونیست وابسته به شوروی  در کشورهای عربی را نیز شوکه می کند. هیچ کس درمیان نیروهای مترقی متمایل به اتحاد شوروی درهیچ کجای دنیا چنین انتظاری را از کشور شوراها  نداشت.

جالب اینجاست که هیچ کشوری هم بیش از اتحاد شوروی  پس از پایان جنگ  به پروسه انتقال یهودیان به سرزمین فلسطین کمک نکرده بود. انتقال به کنار تأمین سلاح گروه های تروریستی یهود همچون هاگانا ، اِرگون  و دیگران هم اساسأ توسط دولت شوروی و از طریق کشورهای وابسته به آن در اروپای شرقی نظیر بلغارستان ، رومانی ، چکسلواکی  و یوگوسلاوی  انجام می گرفت. برای فهم وضعیت یهودیان فلسطین پس از صدور قطعنامه نوامبر ۱۹۴۷ باید به تعادل قوا  و میزان تسلیحات گروه های مسلح یهود توجه گردد. یهودیان هنوز ارتش ندارند. ایالات متحده صدور سلاح به دو طرف را ممنوع کرده است. نیروهای بریتانیا که  در ضمن یکی از اهداف نیروهای تروریستی یهود هم هستند ، با مشت آهنین  و یک نیروی  یکصد هزار نفره  در فلسطین حضور دارند. سلاحی که در اختیار یهودیان است  یا سلاح های دست ساز خودشان است و یا سلاح های مصادره شده از انگلیسی ها. یهودیان در مقابل هجوم اعراب مجبور به عقب نشینی به سمت تل آویو می شوند.

در این مقطع  این استالین است که به کمک می آید ! با فرمان شخصی او اولین محموله سلاح  در اواخر سال ۱۹۴۷ بدست یهودیان فلسطین میرسد. کمی بعد در پنجم  فوریه ۱۹۴۸ نمایندگی یهودیان فلسطین در سازمان ملل در دیداری  با نماینده  وقت شوروی در شورای امنیت  و وزیر خارجه بعدی این کشور “آندره  گرومیکو” تقاضای عاجل افزایش میزان تسلیحات  را دارد. تنها پرسش گرومیکو این است که آیا یهودیان فلسطین امکان تحویل گرفتن سلاح  در یکی از بنادر فلسطین علیرغم حضور نیروهای بریتانیا  را  دارند یا نه ! این تنها کاری بود که آنان باید انجام می دادند. بقیه کارها از تهیه سلاح  تا ارسال  آنرا اتحاد شوروی تمامأ بر عهده می گیرد !

بخشی از سلاح های ارسالی از محل تسلیحات ارتشهای شکست خورده آلمان و ایتالیا تأمین می شود اما بخش دیگرش تولیدات کارخانه اسلحه سازی اِسکودا در چکسلواکی است که بدست یهودیان در فلسطین می رسد. یوگوسلاوی نه تنها آسمان خود که کلیه بنادرش را نیز در اختیار صدور تسلیحات می گذارد. آخرین و مهمترین محموله، کشتی موسوم به “بورآ” Borea  است که در ۱۳ ماه مه ۱۹۴۸ یعنی  یکروز پیش از عقب نشینی ارتش بریتانیا و تشکیل دولت یهود  به تل آویو می رسد. کمکهای شوروی تنها اینها نیستند. تعلیم خلبانان آینده ارتش اسرائیل حتی رانندگان تانک و چتربازان که شامل چیزی نزدیک به  دوهزار نفر می شود بر روی خاک چکسلواکی انجام می گردد. همه اینها در یک تیپ نظامی سازماندهی می شوند که بر آن نام “کلمنت گتوالت” Klement Gotwalt  رهبر کمونیستهای چکسلواکی و دیکتاتور بعدی این کشور نهاده می شود.

بدیهی است که استالین نقشه کشانیدن دولت آینده یهود به اردوگاه سوسیالیسم را هم اکیدأ در سر می پروراند. او حتی دولتی را هم تحت مسئولیت “سالامون لووُسکی Solomon Abramowitsch Losowski و”داوید دراگونسکی”  David A.Dragunski در موضع وزارت دفاع  و ” گئورگی گولمان” Gregori Gulman در موضع وزیر دریاداری  و دیگران را نیز دست سازی کرده بود که در ۱۴ ماه مه آماده پرواز به فلسطین و بر عهده گرفتن مسئولیت دولت یهود بودند. با اعلام دولت  “داوید بن گوریون” در اینروز دولت استالینی البته که منحل می گردد. با اینهمه سه روز بعد شوروی  دولت جعلی را به رسمیت می شناسد.

اتحاد شوروی اولین کشوری هم است که اسرائیل را به رسمیت می شناسد !  برای آدمی مثل استالین به بازی گرفته نشدن در دولت یهود پس از آنهمه کمکهای حیاتی و غیرقابل جبران در پایان جنگ دوم  تا تأسیس دولت یهود امری قابل بخشش نمی توانست باشد. هرکس که چنین بیندیشد معلوم است که استالین را نشناخته است. استالین تا چیز بسیار با ارزشتری  را  نگرفته باشد محال ممکن بود که وجود پایگاه  دشمن در نزدیکی مرزهایش را بسادگی بپذیرد. در بررسی هایم درباره “هری گلد” جاسوس شوروی که دستگیر شده بود به موضوع جالبی برخورده  بودم. “گلد” علیرغم آنکه عضو حزب کمونیست آمریکا هم بود اما اصلأ برخلاف تیپهایی مثل اِتل روزنبرگ ، عامل ورودش به حیطه انتقال تکنولوژی اتمی به اتحاد شوروی انگیزه های ایدئولوژیک نبوده و خود مدعی بود که انگیزه اش  بیشتر  ایجاد تعادل میان قدرتهای جهان  بوده است ! جل الخالق !

تقسیم آلمان ، آغاز جنگ سرد

گفتم که آلمان پس ازپایان جنگ به چهاربخش اشغالی تحت حاکمیت دولتهای آمریکا، شوروی ، بریتانیا و فرانسه تقسیم می شود. با پذیرش موقعیت “قدرت اشغالگر” توسط دولتهای فوق که بر مبنای “توافق برلین”  در ۵ ژوئن  ۱۹۴۵ صورت می گیرد کلیه مسئولیتهای دولت رایش به قدرتهای اشغالگر منتقل می گردد. بگذریم که در” تفسیر رسمی” متفقین نه “قدرتهای اشغالگر” که  نیروهای آزاد کننده آلمان از چنگال نازیسم تبلیغ می شوند. درعراق ۲۰۰۳ هم می خواستند اشغال غیرقانونی و تبهکارانه این کشور را تحت عنوان آزاد کردن مردم عراق به افکارعمومی جهان قالب کنند.

دولتهای پیروز در رابطه با آلمان هر کدام اهداف خاصی را تعقیب می کنند. درحالیکه فرانسه در این مقطع تمام هم و غمش جلوگیری از هر آنچه که می تواند به قدرتگیری دوباره آلمان کمک کند می باشد ، دولت بریتانیا اکیدأ بدنبال جلوگیری از افزایش نفوذ اتحاد شوروی در اروپا هست. شوروی در مقابل تنها بدنبال محدود کردن قدرت اروپای مرکزی است. در این میان ایالات متحده هدفی کاملأ متفاوت را تعقیب می کند. فکر و ذکر ابرقدرت جدید اساسأ معطوف به تعبیه یک بازار جهانی لیبرال در همه جا یا به عبارتی سیاست موسوم به ایجاد “درهای باز” Open-Door-Policy  می باشد.

تضاد منافع میان قدرتهای فاتح برای آلمان به مثابه یک مائده الهی است. در هراس از افتادن خلقهای گرسنه و بیکار و همه چیز از دست داده اروپا و بویژه  جامعه زخمی آلمان در آغوش استالینیزم مهاجم ، آمریکا یکسال پس از پایان جنگ تصمیم به یک چرخش اساسی در سیاستهایش می گیرد. درست در آغاز سال ۱۹۴۷ بخشهای تحت کنترل آمریکا و بریتانیا علیرغم مخالفت فرانسه و شوروی یکی می شوند و اموراتشان به یک “شورای مدیریتی” به مثابه قدرت اجرایی و یک “شورای اقتصادی” پنجاه ودونفره بعنوان نهاد قانونگذاری موقت و ارگان کنترل کننده واگذارمیگردد. متعاقب آن درسال بعد پروسه وارد کردن این بخش به نهادهای بین المللی تحت کنترل آمریکا کلید می خورد. به این منظور ابتدا در ۳۰ اکتبر ۱۹۴۷ “موافقت نامه عمومی تعرفه و تجارت”  GATT که بخشی از تصمیمات “کنفرانس برتون وودز” بود به امضای نمایندگان ۲۳ کشور در ژنو میرسد و بدنبال آن در ۱۶ آپریل ۱۹۴۸ سازمان همکاریهای اقتصادی اروپا (OEEC) تشکیل می گردد. نهایتأ هم در ۴ آپریل ۱۹۴۹ “سازمان پیمان آتلانتیک شمالی”  NATO  تأسیس می گرد. بدینترتیب کشورهایی که بعدأ  در بلوک موسوم به غرب جا می گیرند در یک شبکه بهم پیوسته مالی ( برتون وودز) ، تجاری  GATT ، اقتصادی  (OEEC)  و  نظامی  NATO  سازماندهی می گردند.

اما مهمترین اقدام ایالات متحده در این راستا پیاده کردن “طرح مارشال” می باشد که در تغییر چهره آلمان و به تبع آن اروپا نقش تعیین کننده ای داشت. این طرح یک هدف بیشتر نداشت :  جلوگیری از بسط نفوذ اتحاد شوروی  و مقابله با شبح کمونیسم در اروپای پسا جنگ دوم بویژه در مهمترین میدان نبرد جنگ سرد یعنی سرزمین آلمان. میزان کمکهای مالی به بخش تحت تسلط آمریکا درآلمان یکقلم به یک و نیم میلیارد دلارمی رسید. حاکمیت اقتصاد جنگی در زمان جنگ و شرایط اسف بار پس از جنگ و کمبود کالا همگی سبب انباشت یک نقدینگی پرحجم شده بود که می بایست هرچه سریعتر برطرف گشته و رابطه میان عرضه و تقاضا متعادل شود. بدین منظور و برای استفاده مؤثر از کمکهای موضوع  طرح مارشال نیاز به یک رفرم ارزی  جامع می بود. برای این منظور می بایستی مارک رایش جای خود را به مارک آلمان دهد و می دهد. بهبود وضع اقتصادی در غرب آلمان از جذابیت سوسیالیسم می کاست و به کاپیتالیسم قدرت تهاجمی می بخشید.

محاصره برلین

در ۲۱ ژوئن ۱۹۴۸ در سه منطقه تحت تسلط قدرتهای غربی واحد جدید پول آلمان به جریان می افتد. در واکنش به این تهاجم سیاسی  نیروهای شوروی سه روز بعد در تاریخ  ۲۴ ژوئن اقدام به محاصره  برلین کرده  و ارتباط  این شهر را  با غرب آلمان قطع  می کنند. برلین در منطقه تحت تسلط شوروی قرار دارد و در شرایط محاصره زمینی تنها راه ارتباط با آن از طریق هوا  می باشد. ایالات متحده  به بهترین وجهی از این امکان استفاده  کرده  و فضا را  برعلیه دولت شوروی و البته  به نفع  خود می چرخاند. آمریکا با همکاری بریتانیا با ایجاد یک پل هوایی مؤثر کلیه نیازهای برلین غربی را در طول یازده ماه محاصره تأمین می کند. هر دو دقیقه  یک هواپیما که عمدتأ بر روی باند فرودگاه تمپل هوف در برلین غربی بر زمین می نشیند  وضعیت اقتصادی برلین غربی و به تبع  آن نگاه مردم زخمی و متنفر از غرب را متحول می کند و بدینترتیب ورق را  چه به لحاظ داخلی و چه به لحاظ بین المللی برعلیه استالین برمیگرداند. اتحاد شوروی می خواست تا جلوی تشکیل یک “شبه دولت” علیه خود در غرب آلمان را بگیرد اما با دست خود ایالات متحده را درجایگاه قدرت ناجی مردم آلمان تثبیت می کند. محاصره ابلهانه برلین هیچ گره ای از کار فروبسته سوسیالیسم نوع استالینی نمی گشاید. در ۱۲ ماه مه ۱۹۴۹ پس از یازده ماه  شوروی تصمیم به پایان بخشیدن به این محاصره بیهوده می گیرد. برلین دیگر به قدرتهای فاتح غربی نه به مثابه اشغالگران که همچون آزادکنندگان می نگرد. مدار تضاد آنتاگونیک شرق و غرب در اینجاست که بسته می شود. حرف اول را در پهنه نظامی اما هنوزاین ایالات متحده آمریکای مسلح  به قدرت اتمی است که می زند.

در۲۹ اوت ۱۹۴۹ اما با انفجار اولین بمب اتمی شوروی بر حاکمیت بی چون وچرای آمریکا بر جهان آنروز نقطه پایان گذاشته می شود. از اینجا به بعد تقسیم دنیای پسا جنگ که بصورت دوفاکتو وجود داشت می بایست که رسمیت یافته و مناسبات میان قدرتها به نظم کشیده شود. تقسیم جهان و آغاز جنگی دیگر باید دقیقأ درهمانجایی کلید می خورد که صحنه اصلی نبرد شرق و غرب بود. یعنی خاک چند پاره آلمان. ابتدا در ۲۳ مای ۱۹۴۹ جمهوری فدرال آلمان در غرب  و متعاقب آن در هفت اکتبر همانسال جمهوری دمکراتیک آلمان در شرق پا به عرصه وجود می گذارد. با تقسیم آلمان تقسیم دنیای پسا جنگ دوم رسمیت می یابد. تعادلی که قرار بود با سوء استفاده از دو جنگ جنایتکارانه به سود یک ابرقدرت جدید برقرار شود یکبار دیگر محقق نمی گردد. اینبار نیز پروژه دولت واحد جهانی به دیوارسخت استالین می خورد.

سال ۱۹۴۹ با انفجار موفقیت آمیز بمب روسی “تعادل میان قدرتها” برقرار می شود. “تعادلی نامطلوب” که می بایست به هر قیمت برهم خورده شود. این تعادل را دیگر با جنگ گرم نمی شد بهم زد. ورود پدیده ای بنام بمب اتم در معادلات پسا جنگ دوم جهان را وارد دوران “صلح مسلح” می کند. قدرت اتمی در اینجا از یک نقش بازدارنده قوی برخوردار است. استفاده از قدرت اتمی در جنگی که هر دو طرف بدان مسلح هستند پیروزی بدنبال نخواهد داشت ، نابودی هردو طرف را سبب خواهد شد. برای پیروزی دریک جنگ جهانی دیگرباید که بدنبال راه هایی دیگر رفت. ازاین پس دیگرهیچ جنگ جهانی، جنگی گرم نخواهد بود. سیستم هژمون درجهان آنروزدر پی دو پیروزی پیاپی برعلیه “ناسیونالیسم” درجنگ اول و”ناسیونال سوسیالیسم” درجنگ دوم، اینک می بایست که به مصاف “سوسیالیسم” درجنگی دیگر برود. “سوسیالیسمی” که البته به همه چیز شبیه بود الا سوسیالیسم ! این دیگرالبته که مشغله کاپیتالیسم سوداگر نبوده و نیست. در این میان آنچه که برای طراحان نظم نوین محلی از اعراب داشت این واقعیت دردناک بود که رسیدن به “هدف” یکبار دیگر از چشم انداز خارج شده بود. اینجا همانگونه که آدولف هیتلر در مقابل “نظم ورسای ” ایستاده بود ، این استالین است که در مقابل “نظم آتلانتیک” می ایستد  و سیستم هژمون را  برای  ایجاد “نظم نوین جهانی” نیازمند جنگ جهانی دیگری می کند. جنگی که بر آن اینبار نام “جنگ سرد” گذاشته می شود.

بیژن نیابتی ، پایان کتاب دوم 

ای میل بیژن نیابتی      bijanniabati@hotmail.com

سایت  بیژن نیابتی      niabati.blogspot.com