به هیچ کس مگو ولی نظاره کن / شادی سابُجی

به هیچ کس مگو ولی نظاره کن
شاعر: شادی سابُجی

برای فراز بهزادی، دوست نادیده ی ادبی در سواحل خلیج فارس

به هیچ کس مگو شکسته شاخه ها
وُ ساقه ها درون آن درخت رو به سوی هیچ
یه هیچ کس مگو که سم دوانده ریشه ها
درون موی برگ ها
به هیچ کس مگو که ریشه های این درختِ پیرِ سرزمین،
به کوچ رفته اند و ناله-مویه سر نمی کنند!
مجال و فرصتی برای رشد ریشه ها
درون سنگهای سنگدل نمانده بود!
به هیچ کس مگو انارها و میوه های مانده روی ساقه ها
به تلخی صعود ثانیه، نشسته است
وُ میل چیدنی درونشان جوانه ایی نمی زند
به هیچ کس مگو که دست های شاخه از فشار
ُو ترسِ تیغه های آن تبر به دست ها
خمیده یخ زده بسا که بازمانده از کفی
به شور شادمانی و سرور سروها
به هیچ کس مگو که شب نمی رود
از این زمینِ پر دروغ و آفتاب هم، سرک نمی کشد
به هیچ کس مگو که شب نمی رود
به هیچ کس مگو که آفتاب میل آمدن نمی کند
به هیچ کس مگو که اتهامِ کوچِ ریشه از درختِ پیرِ سرزمین
هزارِ ریشه ریشه، کرده تابِ طاقتش نظاره کن

۱۲ فوریه ۲۰۱۶-۲۳ بهمن ۱۳۹۴- فرانسه

پانویس شعر:
———————————————————————-
با تشکر از آقای نعمت آزرم، شاعر گرانقدر خطه ی خراسان، ساکن پاریس که مرا با لطف و مهربانی از پشت تلفن در تصحیح و یراستاری این شعر یاری کردند.