درباره مناسبات سرمايه‌دارى

مطلب هفته
 

 منصور حکمت : واقعیتش این است که کارگر و سرمایه‌دار نقشهاى اجتماعى نیستند که در نتیجه پیچیده‌تر شدن جامعه و گسترش تقسیم کار و به اصطلاح الصاق شدن نقشهاى اقتصادى به آدمها به وجود آمده باشند. این دنباله داستان قدیمى استثمار و بهره‌کشى و استفاده از تصاحب دسترنج دیگران است که داستان کل تاریخ جامعه طبقاتى است نه فقط سرمایه‌دارى. تمام مسأله این است که این نقشها، آن شیوه معیّنى را ممکن میکند که در یک نظام امروزى، در نظام سرمایه‌دارى، دسترنج آدمهایى که تولید میکنند توسط بخشى از جامعه که خودش در تولید نقش ندارد تصاحب میشود.

+++

درباره مناسبات سرمايه‌دارى
مصاحبه با راديو انترناسيونال
١٧اکتبر ٢٠٠٠

متن پياده شده از روى نوار
على جوادی: اجازه بدهید با این سؤال شروع کنم که نظام سرمایه‌دارى روى دو پایه استوار است، از یک طرف طبقه کارگر و کارگرى که باید وجود داشته باشد، نیروى کار خودش را بفروشد، از طرف دیگر سرمایه‌دار وجود دارد که صاحب وسائل تولید و توزیع درجامعه است که براى گردش سرمایه و تولید آن نیازمند خرید نیروى کار کارگر است. این مبانى کلى نظام پایه‌اى نظام سرمایه‌دارى است. اگر به ظاهر معامله نگاه کنیم میبینیم که کارگر نیروى کارش را میفروشد، زمان کارش را براى مدت معیّنى به سرمایه‌دار میفروشد و در عوض دستمزد معینى را دریافت میکند، اِشکال این قضیه چیست؟ چه نقدى شما به نفس این معامله دارید در کلیّت آن؟
منصور حکمت: ميبینید براى یک دانشجوى سال اول اقتصاد احتمالا نقشهایى مثل کارگر و سرمایه‌دار و یا مثلا مدیر و سرپرست و غیره را بعنوان بخشهايى از تقسیم کار اجتماعى و اقتصادى درس میدهند؛ یعنى جامعه پیچیده شد، تقسیم کار بوجود آمده، یکى آهنگراست، یکى نجار، یکى مهندس، یکى دکتر، یکى سرمایه‌دار، یکى کارگر، یکى معلم است و ظاهرا مناسبات اجتماعى و بخصوص بازار دارد رابطه بین اینها را تعیین میکند و این مبادله برابرى که ظاهرا کارگر با سرمایه‌دار انجام میدهند بخشى از همین است. واقعیتش این است که کارگر و سرمایه‌دار نقشهاى اجتماعى نیستند که در نتیجه پیچیده‌تر شدن جامعه و گسترش تقسیم کار و به اصطلاح الصاق شدن نقشهاى اقتصادى به آدمها به وجود آمده باشند. این دنباله داستان قدیمى استثمار و بهره‌کشى و استفاده از تصاحب دسترنج دیگران است که داستان کل تاریخ جامعه طبقاتى است نه فقط سرمایه‌دارى. تمام مسأله این است که این نقشها، آن شیوه معیّنى را ممکن میکند که در یک نظام امروزى، در نظام سرمایه‌دارى، دسترنج آدمهایى که تولید میکنند توسط بخشى از جامعه که خودش در تولید نقش ندارد تصاحب میشود. کارگر نیروى کارش را به سرمایه‌دار میفروشد، بسیار خوب، در ازاى آن مزد میگیرد. ولى آن نیروى کارى که کارگر به سرمایه‌دار فروخته در یک کارخانه، در یک پروسه تولید، آن طورى که مارکس میگوید از آن استفاده میشود، یک کالايى نیست که مصرفش بکنید مثل سوخت، یا مثل یک مقدار منابع معدنى یا مقدارى فلز یا چوب. نیروى کار کارگر مصرف میشود به اینصورت که روى بقیه ماتریال‌هاى طبیعى کار میکند و محصولات جدیدى خلق میکند و آن محصولات ارزششان بیشتر از آن مقدارى است که صَرف ایجادشان شده، یعنى بیشتر از آن مقدارى است که به کارگر داده شده. بعلاوه مواد طبیعى که در مصرفش بکار رفته. ارزش محصول تولید شده بیشتر از جمع مخارجى است که طبقه سرمایه‌دار برایش کرده و این اضافه محصول، این اضافه ارزش یا ارزش اضافه، آن طورى که مارکس بیان میکند، حاصل خصلت نیروى کارست. نیروى کار یکى ازآن کالاهاى است که مصرف که میکنید ارزش جدید تولید میکند و بیشتر از آن مقدارى که براى خرید خودش داده‌اند تولید میکند. در نتیجه بحث برمیگرد به اینکه این سیستمى است که در این جامعه بر جامعه سرمایه‌دارى محصولات کار انسانهایى که تولید میکنند، حاصل خلاقیت انسانها، حاصل بارآورى انسانها توسط طبقه‌اى مثل طبقه سرمایه‌دار جلب میشود. محصولى که در پروسه کار در روند کار در کارخانه و کارگاه و مزرعه و غیره تولید میشود، به کسى که وسائل تولید را صاحب بوده تعلق میگیرد، به صاحب مزرعه، به صاحب کارخانه، به صاحب آن بنگاه. آن کسى که کار کرده ظاهرا مزدش را گرفته و رفته. ولى آن چیزى که به جا مانده در نتیجه، به صورت حجم وسیعى از کالاها متعلق به آن کسى است که صاحب آن واحد بوده. ولى خوب حالا ارزش بیشتر این مجموعه کالاها در نتیجه میشود ظاهرا سهم ایشان از تولید. ولى این چیزى جز محصول کار آنهایى که صبح آمدند و کار کردند و رفتند و در نتیجه محصول کل طبقه اجتماعى که در مقیاس جهانى دارد کار میکند نیست. این شیوه‌اى که این جامعه اضافه محصول را از تولید کننده مستقیم میگیرد، در نظام برده‌دارى صاحب خود بَرده بودند، نانش را میگذاشتند جلویش و یک سرپناهى هم به او میدادند و هر چه کار میکرد بنا به تعریف مال صاحب بَرده بود. یا در نظام فئودالى رعیت جنس را راسا به فئودال میداد یا سر تکه زمینى که خود فئودال براى کارهاى اجبارى او تعیین کرده بود، کار اجبارى میکرد.

اینها شیوه‌هاى بود که در نظامهاى پیش‌تر محصول اضافه را میگرفتند، در این نظام سرمایه‌دارى که ظاهرا بازار حاکمیت میکند و به همه چیز رنگ یک مبادله پایاپاى انسانها با هم را زده، در این نظام در پس یک مبادله بین کار و سرمایه دقیقا همان اتفاق دارد ميافتد. یعنى یک عده‌اى ميآیند کار میکنند، از صبح تا شب و تمام عمرشان، در آخر پروسه در آخر زندگى یک کارگر که تمام عمرش را کار کرده، معیشت و سرپناهى گرفته و آن کسى که این کارگر براى او کار کرده، آن طبقه‌اى که طبقه کارگر برایش کار کرده انبوه ثروت را در دستش جمع کرده است.

قدرت اجتماعى این سرمایه‌دار در واقع چیزى جز وارونه قدرتى که کارگر برایش خلق کرده نیست، ثروتش ثروتى است که کارگر خلق کرده است. منتها این نظام پیچیده است، مکانیزمهاى مدرن‌تر و پیچیده‌ترى دارد که بازار در مرکزش است و مبادله و پول مرکزش است، کالا شدن پدیده‌ها و از جمله نیروى کار مرکزش است. بر خلاف نظام بَرده‌دارى که شما میتوانستید از پروسه استثمار عکس بیاندازید و بگویید ببینید دارند این را به کار اجبارى وادار میکنند و بعد هر چه را تولید میکنند برمیدارند، در این نظام نمیتوانید از استثمار عکس بیندازید و بگویید ببینید اینجا سرمایه‌دار محصول کار این آدم را صاحب میشود. ولى وقتى کل اقتصاد را نگاه میکنید، میبیند که بله دقیقا مکانیزم همین است. از طریق کالا شدن کار آدمى براى جامعه، از طریق کالا شدن نیروى کار آدمى، قوه بدنى آدمى در این جامعه عملا دارند محصولات این نیروى کار را تصاحب میکنند.

اصلش مالکیت بورژواى بر وسائل تولید است، اینکه یک عده‌اى هستند که وسائل تولید را مال خود کرده‌اند و انحصارش را به دست گرفته‌اند و آدمهاى زیادى از این محرومند که با آن وسائل هر طور که میخواهند تولید کنند و جامعه بتواند از آن استفاده کند.

على جوادی: ببینید شما به این مسأله اشاره کردید، ولى امکان دارد متفکرین بورژوازى در مقابل شما مطرح بکنند که خوب به هر حال کارگر مختاراست، مجبور نیست که نیروى کارش را بفروشد، باید تحت شرایطى بفروشد که سرمایه‌دار و صاحب سرمایه مطرح کرده، از لحاظ حقوقى اجبارى ظاهرا در کار نیست، پاسخ شما به این مسأله چیست؟

منصور حکمت: اتفاقا خیلى اجبار در کار است. ببینید باید دید انتخابهاى دیگر کارگر چه میتواند باشد. اگر نیروى کارش را نفروشد َروِش دیگرِ امرار معاشش چیست؟

گفتم جامعه پیچیده است، ولى در کل هر جامعه‌اى، هر نظم اقتصادى روشى است که آدمها دسته جمعى دارند معاششان را از کره زمین در میاروند، نیازهایشان را برطرف میکنند. این نیازها ممکن است در اوائل تاریخ نیازهاى سطحى و پائینى مثل غذا، سرپناه، پوشاک و غیره باشد، ولى الآن همه چیز هست از نیازهاى مادى و رفاهى گرفته تا پیچیده‌ترین نیازهاى معنوى. ولى به هر حال واقعیت این است که این نظام اقتصادى روشى است که آدمها از طریق آن معیشتشان را تأمين ميکنند.

خوب اگر کسى بیاید و وسائل ایجاد تأمين این معیشت را در اختیار خودش بگیرد و گرو بگیرد، جامعه در مقابل این انتخاب قرار میگیرد که یا از بین برود یا براى این قشرى که وسائل تولید را در کنترل خودش گرفته است کار کند. الآن ممکن است یک کارگر این انتخاب را داشته باشد و برود از پسر عمویش پولى قرض بگیرد و دکان راه بیندازد، ولى طبقه کارگر نمیتواند به عنوان یک طبقه به عنوان صدها میلیون انسان راه دیگرى جز کار کردن براى صاحبان کارخانه‌ها یا صاحبان بنگاه‌ها جلوى خودش بگذارد، طبقه کارگر ناگزیر است برود نیروى کارش را در بازار بفروشد تا از این طریق کار کند. چرا؟ براى اینکه خودش رابطه مستقیمى با وسائل کار و تأمين معیشتش ندارد. تمام قضیه برمیگردد به تملک وسائل تولید و مالکیت بورژوائى بر وسائل تولید توسط اقلیتى در جامعه. وقتى که شما وسائل تولید یک جامعه را گرو گرفتید آنوقت بقیه جامعه دقیقا به نقطه عکس شما تبدیل میشوند، بخشى میشوند فاقد وسائل تولید، فاقد هرگونه دسترسى به وسائل تولید، مثل کسى که باید برود شکار ولى سلاحى براى شکار کردن ندارد. یا باید زمینى را کِشت کند ولى وسیله‌اى براى کِشت کردن ندارد. کسى که در این موقعیت قرار دارد مجبور است براى آن بخشى کار کند که این وسائل تولید را در اختیار گرفته است. براى همین است که مرکز و ستون اصلى سوسیالیسم این میشود که این وسائل تولیدى که جامعه درطول تاریخ بوجود آورده، با همه تنوع و پيچيدگيهايش، کامپیوترها، کشتیها، کارخانه‌ها، زمین و هزار و یک چیزى که بشر امروزه با آن وسائل رفاه و آسایشش را تولید میکند، این باید در اختیار کل جامعه باشد. این چیزى نیست که بشود یک بخشى از جامعه در تصاحب و انحصار خود در بیاورد، و بقیه جامعه مجبور شود با در اختیار گذاشتن نیروى کارش سهمى از آن را براى خودش بگیرد، ابدا. به نظر من، خیلى ریا‌کارانه است ادعاهاى اقتصاد بورژوایى مبنى بر اینکه که اینجا یک مبادله صورت میگیرد و به اصطلاح یک انتخابى است در بازار. بازار انتخاب نیست، در پشت ظاهرا آزادى کارگر براى اینکه بفروشد یا نفروشد اجبار اقتصادى وجود دارد که مجبور است بفروشد.

على جوادی: آیا این اجبار هم براى سرمایه‌دار وجود ندارد چون به هر حال براى گردش سرمایه، سرمایه‌دار هم مجبور است به یک نوعى سرمایه‌اش را به گردش بیندازد و نیروى کار را استخدام بکند تا بتواند سودآورى داشته باشد؟

منصور حکمت: کاملا درست است، سرمایه‌دار مجبور است از میان صدها میلیون انسانى که هست نیروى کارش را فراهم کند، به طور واقعى اینکه رقابت در بین طبقه کارگر وجود دارد، به طور واقعى این است که در طول رشد تولید سرمایه‌دارى مدام مقدار کارگرى که مقدار ساعات کارى که نیاز است براى اینکه یک حجم معینى از کالاها تولید شود کاهش پیدا میکند، به خاطر رشد تکنولوژى. در نتیجه هر واحد سرمایه، فرض کنیم هر یک میلیون تومان سرمایه براى اینکه به کار بیفتد، هر بار عده کمترى انسان را ایجاب میکند بروند برایش کار کنند. یک ماشین چاپ معیّن را در نظر بگیریم که الآن میتواند صدها روزنامه را بزند و دونفر ادارد‌اش میکنند، در صورتى که ممکن است بیست سال پیش براى یک ماشین چاپ نصف آن، باید چهار نفر کار میکردند. در نتیجه گرایش جامعه سرمایه‌دارى به این سمت است که از جامعه مازاد کارگر بوجود بیاورد، و در نتیجه در میان طبقه کارگر رقابت است. اینطور نیست که سرمایه‌دار با یک بلوکى، با یک نفر دیگرى روبرو باشد که او هم میتواند کالایش را از این دریغ کند. کارگر نمیتواند به آن صورت کالایش را از سرمایه‌دار دریغ کند، مگر در شرایطى و این شرایط خیلى فرضى است. حالا توضیح میدهم که چطور بخشى از اقتصاد با فرض این شرایط اقتصاد نئوکلاسیک، از این طرف رفته. ولى به طور واقعى کارگر در موقعیتى نیست که بطور اساسى با طبقه سرمایه‌دار چانه اجتماعى بزند و بگوید دست از کار میکِشد.

على جوادی: چرا مسأله تشکل و مسأله اتحادیه و مسأله جمع شدن و چانه زدن...

منصور حکمت: دقیقا این را باید در نظر گرفت. ببینید اقتصاد کلاسیک بر مبناى عرضه بدون انتها و به اصطلاح بدون انتها و بدون سقف کار به سرمایه بنا شده است، اقتصاد آدام اسمیت و حتى اقتصادى که مارکس از آن صحبت میکند فرضش این است که کارگر نمیتواند در مجموع خیلى بیشتر از سطح معاشش با توجه به سطح فرهنگى که جامعه به آن رسیده یا به اصطلاح استاندارداى هر زمان بگوید. اقتصاد نئوکلاسیک فرضش این است که که کار و نیروى کار هم مثل هر کالايى دیگر میتواند کمیاب شود و در نتیجه قیمتش میتواند بالا برود، این چیزى که ما به آن میگويیم مزد. به طور واقعى چیزى که این اقتصاد نئوکلاسیک در نظر نمیگیرد این است که جامعه در حالى که مدام انسانهاى جدید واردش میشوند، هر واحد سرمایه نیازش به طور نسبى به کار کم میشود. یعنى چیزى به اسم ارتش ذخیره کار در جامعه به وجود ميآید، یعنى چیزى که الآن به صورت بیکارى خودش را نشان میدهد، بخشى از طبقه کارگر که کار ندارد، بخشى از طبقه کارگر که کار ندارد بیکاران هستند ولى شما زنان را در نظر بگیرید یا کسانى که در روستاها روى زمین زندگى میکنند و ظاهرا دارند کشاورزى میکنند ولى در واقع به خاطر نبود کار در شهر در روستا هستند. هر موقع در شهر وضع کار خوب شود، یک ذره دستمزدها بالا برود، طرف از آنجا پا میشود و به شهر ميآید. و اینها همه اَشکال مختلفى است که در جامعه فعلى ارتش ذخیره‌اى از کار هست که روى سطح دستمزد طبقه کارگر فشار میگذارد. اولا بخشى از آن هست که خرجش را خود کارگر میدهند، که فامیلهاى خودشان هستند، در خود طبقه‌اند، بخشى از طبقه است که مزد نمیگیرد ولى دارد زندگى و کار میکند، بعضا در خانه کار میکنند. و از طرف دیگر هر موقع سرمایه گسترشى پیدا کند که احتیاج به نیروى کار جدیدى داشته باشد، صرفا بخشى از این ارتش ذخیره وارد کار میشود. در نتیجه ایده اشتغال کامل بطورى که آنقدر اشتغال کامل وجود داشته باشه که کارگران در موقعیت قوى چانه زدن با سرمایه باشند در سطح جهانى، این ایده در سرمایه‌دارى تخیلى است، این طور نمیشود. در نتیجه اتحادیه‌ها با اینکه نقش خیلى مثبتى بازى میکنند، امکانات محدودى دارند از نظر تاریخى، هیچ اتحادیه‌اى در شرایط تاریخى بالا اتحادیه قوى نبوده، به خاطر اینکه سرمایه‌دار میتواند در بین کارگران رقابت بیندازد، چون طبقه کارگر فرسوده است، گرسنه است و رقابت در میانشان شدید است. اتحادیه کارگرى که براى مثال دهه هفتاد اواخر ١٩٦٠ و١٩٧٠ در سطح جهانى کارشان بالا گرفت، تابعى از یک درجه رشد اشتغال در آن جوامع بود که این قدرت را پیدا کردند. در دهه هشتاد شاهد از بین رفتن جنبش اتحادیه‌ها هستیم به خاطر اینکه بیکارى رشد میکند. به خاطر اینکه طبقه سرمایه‌دار میتواند میان طبقه کارگر تفرقه بیندازد، در نتیجه اتحادیه‌ها ابزار چانه زدن کارگر با کارفرما و بهبود وضعیت کارگران هستند، اما اگر بیکارى در سطح بالایى در جامعه باشد، خیلى کارى از دستشان بر نميآید و مجبورند به وضعیت تمکین کنند. همیشه اتحادیه براى بهبود وضعیت اعضایش تلاش میکند و بعضا هم موفق میشود ولى این تصور که اتحادیه کارگرى بخودى خود میتواند جواب شکاف سرمایه‌دار- کارگر و مسأله کار مزدى و استثمار کارگر بر مبناى کالا بودن نیروى کار را بگیرد، به نظر من این تصور پوچ است.

على جوادی: اولین سؤالى که در مقابل کمونیستها از طرف مدافعین بورژوازى قرار میگیرد این است که انگیزه سود را از سرمایه‌دار بگیرید، اگر مالکیت خصوصى را از جامعه حذف کنید، تولید و تکنولوژى و اصولا تأمين نیازمندى‌هاى بشر عملا دچار رکود میشود، و انگیزه بهبود روشهاى تولیدى در جامعه از بین میرود، راندمان کار تکنولوژیک عملا قدرت رشدش از جامعه حذف میشود، پاسخ شما به این انتقاد چيست؟

منصور حکمت: من فکر میکنم این تصویرى است که بر مبناى ازلى و ابدى بودن سرمایه‌دارى گرفته‌اند. اگر در جامعه سرمایه‌دارى جلوى دست رقابت را بگیریم و جلوى دست بخش خصوصى را بگیرید، ممکن است که در جامعه سرمایه‌دارى این طورى بشود. مثال سرمایه‌دارى نوع روسى که به آن سوسیالیسم روسى میگفتند. و جامعه شوروى را مثال میزنند یا اقتصادهاى دولتى که در آن آن درجه رشد تکنولوژیک یا آن ابتکارات و انقلاب انفورماتیک و الکترونیکى که در غرب متکى به بازار صورت گرفت، شکل نگرفت، از این سر است. بله اگر سرمایه‌دارى را بردارید و دخالت دولتى در سرمایه‌دارى تا آن حدى جلو برود که جلوى رقابت سرمایه‌ها گرفته شود و بخواهند برنامه مرکزى پیاده شود، ممکن است که نتیجه‌اش این باشد که آن طورى که در یک بازار آزاد سرمایه‌ها با هم در رقابتند ودر مسابقه با هم تکنیک و پیشرفت میدهند، تکنیک در چنین کشورهاى بسته‌اى پیشرفت نکند. ولى این چیزى راجع به جامعه سوسیالیستى نمیگوید که مبناى کارش بر رقابت نیست، مبناى کارش بر تعآن و همکارى و همفکرى انسانهاست. در نتیجه سؤال میتواند این باشد که فرض کنید آیا به اندازه کافى فقر یا ندارى مردم یا بیمارى، انگیزه کافى براى این نیست که انسانها در جستجوى چاره‌اى برایش باشند؟ قطعا هست، جامعه‌اى که مبنايش بر رقابت و خود پرستى نیست طور دیگرى به تکنیک فکر میکند در مقایسه با جامعه‌اى که در آن تکنیک اولا زائده‌اى از سرمایه است، بخشى از سرمایه است و شیوه‌اى است که سرمایه خودش را نشان میدهد. و ثانیا جامعه‌اى است که در آن این تکنیک در خدمت سودآورى سرمایه است. خوب واضح است سرمایه‌دار براى گسترش سودش این تکنیک را گسترش میدهد و تغییر میدهد و در عرصه‌هاى مختلف به کار میبندد. ولى در جامعه سوسیالیستى که مبناى آن و فلسفه اجتماعیش چیز دیگرى است، انسانها به خاطر انگیزه‌هاى دیگرى در جستجوى اختراع و ابداع خواهند بود. در این شکى نیست که همیشه احتیاج مادر اختراع است، ولى این احتیاجها در جامعه سرمایه‌دارى فرق میکند.

من و شما در این جامعه فعلى هر چقدر هم فکر کنیم قاعدتا باید بشود با توجه به اینکه تکنیکش هست، تمام جهان را کارى کرد که بیماریهاى واگیردار از بین برود، طبیعى است براى ما، فکر میکنیم این کار را میشود کرد. ولى این جامعه این کار را نمیکند. چرا؟ براى اینکه در اولویتش نیست. هر سال در جهان چهل میلیون کودک از بیمارهاى قابل پیشگیرى میمیرند، ولى این جامعه‌اى نیست که تکنیکش را و امکاناتش و اختراعات و ابداعاتش را در خدمت رفع این قرار داده باشد. ولى این واقعیت که بیماريهاى واگیردار وجود دارد و قابل پیشگیرى است، براى جامعه سوسیالیستى انگیزه حرکت، انگیزه ابداع و انگیزه اختراع خواهد بود براى انسانها و فکر میکنم به مراتب انگیزه قویترى است خوشبختى همنوع و خوشبختى انسانها تا سودآورى در بازار. در نتیجه تکنیک در جامعه سوسیالیستى واقعى، به مراتب سریعتر رشد خواهد کرد، نه فقط رشد کمّى تکنولوژى بلکه عرصه‌هاى کاربستش. ببینید الآن موشک ساخته‌اند که میتواند رهبر چچن را وقتى دارد تلفن دستیش را به کار میاندازد در اطاق خوابش منفجر کند! خوب این کار را هم کردند. ولى چطور در چنین جامعه‌اى که چنين تخصصى پیدا کرده در هدایت یک موشک کورى که بدون راننده میتواند آن سر جهان و منفجر کند، نمیتواند براى مثال بچه‌هاى زیمبابوه یا بچه‌هاى آنگولا یا بچه‌هاى هندوستان یا جاى دیگرى را از شر یک ویروس پیش پا افتاده که دوایش هم هست، خلاص کند؟ به خاطر اینکه در اولویت این جامعه نیست. در نتیجه نه فقط تکنیک را به مثابه آن اختراع اولیه مثل اختراع برق یا اختراع تلویزیون، بلکه کاربست آن تکنیک هم بايد ديد. چطور ما داریم برق را مصرف میکنیم؟ برق را مصرف چه میکنیم؟ تلویزیون را مصرف چه میکنیم؟ کامپیوتر را مصرف چه میکنیم؟ همه اینها سؤالاتى است که در یک جامعه سوسیالیستى از یک زوایه دیگر به آن نگریسته خواهد شد و بشریت همه کنجکاوى و تلاش علمى و به اصطلاح انرژیش را میگذارد روى اینکه به مسائلى پاسخ بدهد که احتمالا وقتى پاسخ میگیرد بسیار نشاط آورتر از این است که براى مثال شرکت آى.بى.ام جلو زد، یا مایکروسافت جلو زد. این خوب ممکن است براى صاحب مایکروسافت خیلى انگیزه مهمى باشد، ولى براى من و شما که نه در این شرکت‌ها سهام داریم و نه خیرى ازش میبینیم انگیزه نیست. ولى وقتى یک جامعه‌اى تکنیک را در اختیار همه قرار دهد و همه را به آن مسلط کند، استفاده از آنرا آموزش وسیع بدهد و بعد این شعار را جلوى خودش بگذارد که دردهاى بشر را یکى پس از دیگرى با استفاده از تکنیک درمان کند آن وقت به نظر من شاهد خیلى ابتکارات و اختراعات خواهیم بود که در دستور سرمایه نیست.

على جوادی: الآن سؤال ديگرى را مطرح بکنم؛ در مکانیزم جامعه سرمایه‌دارى بازار به نوعى مکانیزم تشخیص نیازهاى رو به گسترش جامعه است. کالاهايى تولید میشود که فروش میرود و سودآور هست. در سيستم سوسیالیستى این فونکسیون تشخیص نیازهاى جامعه که رو به گسترش هم هستند به چه شکلى تأمين میشود؟

منصور حکمت: ببینید براى تشخيص هشتاد نود درصد از نیازها، نه به عالِم و نه فیلسوف احتياج هست و نه به بازار. همه مردم میخواهند سالم باشند، در نتیجه نیازهاى پزشکى معلوم است که چیست. همه مردم میخواهند در آسایش باشند، از عوامل طبیعى مصون باشند، درنتیجه مسکن معلوم است که چیست. غذا معلوم است که جز نیازهاى بشر است، آموزش و پروش معلوم است که جز نیازهاى بشراست، و اَشکال ابتدائى به اصطلاح بهره‌مندى از فرهنگ جامعه مثل موسیقى و هنر اینها همه معلوم است که جز نیاز بشر است. در نتیجه خود مقوله اصلى، به اصطلاح بشر به چه کارهايى بپردازد و یا نیروهاى مولّده در خدمت چه امورى قرار بگیرند، خیلى پیچیدگى ندارند. آنجايى میرسیم به پیچیدگى که در حاشیه نیازهاى اصلى به تنوع نیازهاى فرعى‌ترى میرسیم. من ممکن است دوست داشته باشم نقاشى بکِشم شما ممکن است دوست باشيد به شکار برويد یا شنا بکنید یا هر چه... اين نیازهاى ما چه میشود؟ آیا استخر میسازند یا گالرى هنرى یا چيزهاى ديگر؟ ابزار و آلات موسیقى را باید بیشتر تولید کرد یا وسائل ورزشى را؟ اینجا است که میرسیم به انتخاب و گرنه در کل اینکه بايد براى همه مسکن مناسب ساخت، براى همه بايد وسائل ترانسپورت سالم و قابل اتکائى ساخت که هر کس بتواند خودش و چيزهاى مورد نيازش را جابجا کند، در این که باید دارو در دسترس همه باشد، بیمارستان در دسترس همه باشد، وسائل ورزش براى همه وجود داشته باشد و غيره، در این شکّى نیست. میرسیم به حاشیه بخصوص وقتى که ثروت جامعه بیشتر بشود این حاشیه زیاد میشود چون حالا همه که چیزهاى اصلى را دارند هنوز مقدارى زیادى نیرو هست که میشود صَرف بر آوردن نیازهاى جانبى‌تر و به یک معنى فردى‌تر و گروهى‌تر انسانها بشود.

آنجاست که به نظر من همین سطح تکنیکى بشر امروز دارد نشان میدهد که چطور همه میتوانند در این امر شرکت کنند. براى مثال اگر پانزده سال پیش کسى این سؤال را میکرد، ما مثل امرزو چیزى به اسم کامپیوتر و اینترنت را در این مقیاس تجربه نکرده بودیم. ولى امروز همه از طریق شبکه کامپیوترى میتوانند به هم وصل شده باشند و هر کس میتواند واقعا با یک هویت معیّن و مشخص خودش در پروسه تصمیم‌گیرى شرکت کند و نیاز خودش را اعلام کند. میتواند بگوید من این را میخواهم. و بعد دقیقا همان آدمها در ظرفیتشان به عنوان تولید کننده میتوانند لیست‌ اين نيازها را داشته باشند و بدانند در این شهر نیاز زیادى به کفش شماره چهل و دو است، در این شهر توپ فوتبال کم است، در این شهر عده زیادى معتقدند که باید یک تئاتر ساخته شود که بشود در آن نمایش بدهند. این نیازها قابل تشخیص‌تر میشوند و تشخیصشان آسانتر میشود. بخصوص این را در نظر بگیرید که منفعتى به جز بر آوردن نیازها بر جامعه حکومت نمیکند. قرار نیست که در این قضیه نیروى خارجى دنبال مشروطه خودش باشد و بخواهد از این طریق پولدار بشود. اصل بر این است که نیروهاى مولّده صَرف برآوردن نیازهاى انسانها میشود.

پیاده شده توسط خالد حاج محمدی - ادیت آذر مدرسى

hekmat.public-archive.net #3730fa.html


 
 

        Del.icio.us Technorati Furl Digg Google Netvouz Add to Balatarin Send to Frinds by Y! Messenger Share/Save/Bookmark

 
 

     مطالب مرتبط

 
   
 

Copyright © 2006 azadi-b.com