از ملت تا "مساله ملى"

مطلب هفته
 

منصور حکمت : در مورد ايران بطور مشخص، مساله کرد يک مساله ملى مفتوح و مطرح است. مساله لر يا مساله آذرى يا هر هويت ملى ديگرى که ميتواند در اين يا آن مقطع علم بشود، امروز در سطح مساله کرد در ايران يا منطقه مطرح نيست. ما فرمولى مبنى بر حق "ملل" در کشور "کثير الملله" ايران در "تعيين سرنوشت خويش"، نداريم. شعار روشنى در قبال مساله کرد داريم: برسميت شناسى حق جدايى مردم کردستان و تشکيل دولت مستقل.

.....................................................

از ملت تا "مساله ملى"


نفس وجود ملت، يا فرض وجود يک ملت، مبناى هيچ حق حاکميتى نيست. اينکه هر ملتى، با هر تعريفى، حق دارد کشور "خويش" را تشکيل بدهد، نه مبناى علمى دارد، نه حقوقى و نه تاريخى. مارکس و لنين نه فقط از نظر عملى چنين تصويرى از مساله نداشتند، بلکه اين را فرض ميگرفتند که در جهان واقعى و در متن پيوندهاى اقتصادى و سياسى و فرهنگى ميان اقوام و مليتهاى مختلف، "همه ملل"، در جستجوى ايجاد کشور خويش نخواهند بود و جهان هيچگاه به سبدى پر از کشورهاى ريز و درشت به تعداد ملل موجود، چه واقعى و چه مجازى، تبديل نخواهد شد. و همين اطمينان خاطر عملى، بعضا در عدم سختگيرى علمى آنها در تعيين دقيق تر ملاکها و دايره شمول "حق ملل"، يا در عدم ورود جدى تر آنها به نقد حقوقى مقوله ملت، سهم داشته است.
93
وجود ستم ملى هم فى نفسه مبنايى براى برسميت شناسى حق جدايى و تشکيل کشور مستقل نيست. پاسخ کمونيستى به وجود ستم ملى، مبارزه براى رفع ستم ملى است. اين روشى است که جنبش طبقه کارگر و کل حرکت برابرى طلبانه در ٩٩ در صد جوامع موجود در قبال ستمى که بر مليتهاى اقليت ميرود در پيش گرفته اند. پاسخ نهايى کمونيسم نيز پايان دادن هميشگى به ستم ملى از طريق از ميان بردن سرمايه دارى، استثمار و تقسيم طبقاتى بطور کلى است.
94
برسميت شناسى حق تعيين سرنوشت، يا حق جدايى، اهرم سياسى و شعار تاکتيکى اى در قبال وجود ملتها و تعلقات و توهمات ملى و يا حتى وجود ستم ملى نيست. ابزارى است براى پاسخگويى به «مساله ملى». وجود ملت و ستم ملى بخودى خود معادل وجود يک «مساله ملى» نيست. اين يک مقوله اساسى در بحث ماست. بدون هويت ملى طبعا مساله ملى نميتواند وجود داشته باشد. همينطور بدون ستم ملى، يا تصور وجود ستم ملى، و يا لااقل رقابت ملى، مساله ملى وجود خارجى نخواهد داشت. اينها شرط لازم پيدايش مساله ملى در جامعه است، اما شرط کافى آن نيست. وقتى ميتوانيم از وجود مساله ملى حرف بزنيم که اين هويتهاى ملى متقابل و کشمکشها و رقابتها و خصومتها به درجه اى از غلظت و شدت رسيده باشند، از پيشينه و تاريخى برخوردار شده باشند و حساسيتى را در کل جامعه برانگيخته باشند که آنرا در زمره مسائل محورى جامعه قرار داده باشد. مساله اى که از نظر توده وسيع مردم و از نظر حيات اقتصادى و سياسى جامعه پاسخ ميطلبد. برسميت شناسى حق جدايى يکى از روشهاى درمانى، يک جراحى اجتماعى، است که در چنين شرايطى در دسترس طبقه کارگر است. اما بدوا بايد مساله اى بوجود آمده باشد تا چنين راه حلى اساسا موضوعيت پيدا کرده باشد. بايد دردى وجود داشته باشد تا چنين درمانى را، که به شهادت تاريخ صد و پنجاه سال گذشته در اکثر اوقات براى کمونيستها "قابل توصيه" نيست، در ليست امکانات قرار بدهد.
95
وقتى دقيق تر نگاه ميکنيم ميبينيم مارکس و لنين هم تا آنجا که به حق جدايى مربوط ميشود در واقع نه کل تنوع ملى يا موارد بيشمار ستم ملى، بلکه «مسائل ملى» مفتوح در جهان معاصر خويش را در نظر داشته اند. فرمولبندى هاى آنها را نيز بايد در همين متن فهميد و قضاوت کرد.
96
برنامه کمونيستى سند تحبيب ملل نيست. قرار نيست طبقه کارگر براى تقسيم هر کشور به جمهورى هاى مستقل هر مليت بپاخيزد. از نظر طبقه کارگر هر شکايت و اعتراضى از ستمگرى ملى فورا با رفراندم جدايى پاسخ نميگيرد، پيروزى کارگرى، جشن ناسيوناليسم نيست. طبقه کارگر و برنامه کمونيستى موظف است به ستم ملى خاتمه دهد و براى آن مسائل ملى اى که به مسائل واقعى در زندگى توده مردم بدل شده اند راهگشايى کند. اين راهگشايى ميتواند برسميت شناسى حق جدايى ملت تحت تبعيض و پائين دست باشد.
97
در مورد ايران بطور مشخص، مساله کرد يک مساله ملى مفتوح و مطرح است. مساله لر يا مساله آذرى يا هر هويت ملى ديگرى که ميتواند در اين يا آن مقطع علم بشود، امروز در سطح مساله کرد در ايران يا منطقه مطرح نيست. ما فرمولى مبنى بر حق "ملل" در کشور "کثير الملله" ايران در "تعيين سرنوشت خويش"، نداريم. شعار روشنى در قبال مساله کرد داريم: برسميت شناسى حق جدايى مردم کردستان و تشکيل دولت مستقل.
98
با قرار دادن وجود مساله ملى بعنوان شاخص موضوعيت داشتن حق جدايى، دشوارى ها و التقاطهاى تئوريک مهمى رفع ميشود. اولا، بجاى قلمرو سوبژکتيو و دلبخواهى تعريف ملت و بعد تقسيم بندى آنها به ملت هاى بزرگ و کوچک، معتبر و غير معتبر، تاريخى و غير تاريخى، صلاحيتدار و بى صلاحيت، مساله ابژکتيو و قابل مشاهده وجود و عدم وجود «مساله ملى» مبناى تحليل قرار ميگيرد. ما ديگر موظف نيستيم تعريف هاى رنگارنگ ناسيوناليستها از ملت را بپذيريم، موظف نيستيم با قبول هويتهاى ملى در خلق و بقاء آنها شرکت کنيم، موظف نيستيم وارد بحث رد و قبول اعتبار نامه هاى ملى و يا حتى مقصريابى تاريخى براى تنشها و کشمکشهاى ملى بشويم، موظف نيستيم ناسيوناليسم و ناسيوناليستها را به خوب و بد، مترقى و ارتجاعى و غيره تقسيم کنيم. ما مووظفيم وجود ابژکتيو يک مساله ملى در جامعه که مردم بطور جدى حول آن قطبى شده اند و پاسخ آن را ميطلبند به رسميت بشناسيم. اين خود دامنه شمول حق جدايى و مللى که ميتوانند کانديد آن باشند را تعيين و محدود ميکند و ما را از سرهم کردن معيار هاى سوبژکتيو، که بهرحال بر تعاريف و مقولات ناسيوناليستى بنا ميشوند، بى نياز ميکند. دامنه شمول حق جدايى حداکثر به وسعت تعداد مسائل ملى واقعى در جامعه در هر مقطع است و نه به تعداد ملل بالفعل و بالقوه و يا موارد ستمگرى ملى عليه مليتهاى اقليت. ثانيا، اين تبيين به مساله برسميت شناسى حق جدايى، همان بار منفى اى را ميدهد که اين جدايى ها در واقعيت براى طبقه کارگر انترناسيوناليست دارند. اعطاى حق جدايى، اعاده حقوق از کف رفته ملل نيست، پذيرش يک انفکاک جديد درون جامعه انسانى و تسليم به اين واقعيت دردناک است که زندگى مشترکى بر فراز تعلقات ملى و قومى ميان انسانهاى زيادى ميسر نشده است. برسميت شناسى حق جدايى از نظر يک کمونيست نه تحقق اصلى "مقدس" و "نجاتبخش"، که "دست بر قضا" با انترناسيوناليسم کارگرى "کمى" تناقض دارد، بلکه تسليم به واقعيات تلخى است که در جهان واقعى برخلاف ايده آلهاى انترناسيوناليسم کارگرى بوجود آمده است. حال ميشود به روشنى و بدون هيچ لکنت زبانى جواب ملل و ادبا و شعرايشان را داد، توضيح داد که چرا بعنوان کارگر و کمونيست حق جدايى را حقى با کاربست محدود ميدانيم و حتى آنجا که اين حق را برسميت ميشناسيم معمولا به ملت مربوطه توصيه جدايى نميکنيم. ثالثا، اين تبيين دست ما را براى پاسخگويى به مسائل ملى اى که محتواهاى اقتصادى و سياسى گوناگون و مشخصات تاريخى مختلفى دارند باز ميکند. ما ديگر در برخورد به مسائل ملى مطروحه در جامعه موظف به قضاوت اخلاقى و يا حکميت تاريخى خاصى در مورد "اصالت و صلاحيت" ملل مورد بحث، وجود و عدم وجود ستم ملى و ابعاد آن و يا نقش رفع مساله در سير تکاملى تاريخ بشر نيستيم. ما حتى ناخواسته در کنار يک ناسيوناليسم در برابر ديگرى قرار نميگيريم. قصد ما حل مساله ملى و خلاص کردن جامعه و طبقه کارگر در هر دو سوى شکاف ملى از عوارض منفى آن است، و نه استيفاى حقوق ملى اين يا آن ملت. پوچ ترين، بى محتواترين و جعلى ترين کشمکشها و تناقضات ملى هم، اگر براستى جامعه را به قطب بندى کشيده باشند، ميتوانند پاسخ روشنى از کمونيستها بگيرند. اين جنبه بخصوص در دوران ما با روند ارتجاعى و منحط ملت سازى که در جريان است و مشقاتى که به مردم تحميل ميکند، بسيار مهم است.
99
اما مهمترين وجه اين شيوه تبيين مساله اينست که کشمکش کمونيسم و ناسيوناليسم بر سر مساله ملى و جدايى ملل را سرجاى واقعى خود قرار ميدهد. قلمرو فعاليت ضد ناسيوناليستى کمونيسم کارگرى را بشدت گسترش ميدهد و متحول ميکند. اين را بايد بيشتر بشکافيم.

متن کامل : ملت، ناسيوناليسم و برنامه کمونيسم کارگرى
http://hekmat.public-archive.net/fa/0700fa.html


 
 

        Del.icio.us Technorati Furl Digg Google Netvouz Add to Balatarin Send to Frinds by Y! Messenger Share/Save/Bookmark

 
 

     مطالب مرتبط

 
   
 

Copyright © 2006 azadi-b.com