مدخلی بر زندگی و آثار کارل مارکس و فردریک انگلس(٤٧)

مطالب ترجمه شده
December 05, 2017

مدخلی بر زندگی و آثار کارل مارکس و فردریک انگلس(٤٧)

دیوید ریازانف
حوالی برگزاری کنگره بروکسل وضعیت در اروپا آنچنان حاد شد که جنگ قریب الوقوع می نمود. این احساس وجود داشت که بمجرد اینکه فرانسه و پروس کار تدارک خود را تکمیل کنند و بهانه مناسبی بدست آورند جنگ شروع می‌شد. این مسئله غامض که چگونه می‌توان از وقوع جنگی که بخوبی مسلم بود که بشدت به منافع کارگران فرانسوی و آلمانی صدمه وارد می‌کرد، جلوگیری بعمل آورد، قبل از هر مسئله دیگر در ذهن پرولتاریا بود. جنبش پرولتاریائی، خصوصا در قاره اروپا، بسرعت رشد می کرد. لذا بین الملل، که در سال ١٨٦٨ دیگر به نیروئی پرتوان در رأس جنبش بین المللی کارگران تکامل یافته بود، نمی توانست در این مسئله بشدت درگیر نشود. پس از یک سلسله بحثهای حاد که طی آن عده ای بر این نظر پافشاری می نمودند که در صورت وقوع جنگ، لازم است اعتصاب عمومی فراخوانده شود و دیگران بر این عقیده بودند که تنها سوسیالیسم می‌تواند به همه جنگها خاتمه دهد، کنگره بروکسل قطعنامه بیهوده ای بتصویب رساند که نتیجه یک مصالحه بود.
اما از آنرو که با نزدیک شدن تابستان ١٨٦٩ شبح جنگ موقتا ناپدید شده بود، مسائل اقتصادی و اجتماعی در رأس کار کنگره بازل قرار گرفت. مسئله مربوط به مالکیت تعاونی همه ابزار تولید که تا کنون بطور سطحی در کنگره بروکسل بحث شده بودند، اکنون برای اولین بار مستقیما در برابر نمایندگاه قرار داده شد. آنانکه با مالکیت خصوصی زمین مخالف بودند پیروزی عظیمی بدست آوردند. پیروان پرودون بصورتی بی‌امان شکست خوردند. اما مخالفتهای جدیدی در کنگره بوجود آمد. در کنگره بازل بود که باکونین معروف برای اولین بار بعنوان نماینده یک جنبش جداگانه ظاهر شد.
باکونین از کجا آمد؟ ما قبلا در اوایل دهه چهل با وی در برلن آشنا شدیم. می دانیم که تحت تأثیر همان جریانات فلسفی قرار گرفته بود که مارکس و انگلس قرار داشتند. در سال ١٨٤٨ او با آن عده از مهاجرین آلمانی در پاریس در ارتباط بود که یک لژیون انقلابی برای حمله به آلمان سازمان داده بودند. در طول خود انقلاب او در بوهیمیا بود و در آنجا می‌کوشید انقلابیون اسلاو را متحد سازد. بعدها در قیام انقلابین ساکسون در درسدن شرکت کرد، دستگیر شد و به مرگ محکوم گردید، اما به نیکلای دوم تحویل داده شد و در قلعه اشلوسلبرگ زندانی گشت. چند سال بعد در زمان سلطنت الکساندر دوم وی به سیبری تبعید شد و توانست از آنجا بگریزد و از طریق ژاپن و آمریکا خود را به اروپا باز گرداند. این فرار در سال ١٨٦٢ صورت گرفت. او در ابتدا خود را درگیر مسائل روسیه کرد و به الکساندر هرتزن (١٨١٢ – ١٨٧٠) پیوست و چند جزوه در مورد مسائل اسلاو و روسیه نوشت و در آنها دوباره بر لزوم همبستگی انقلابی اسلاوها پافشاری نمود و به کوشش ناموفقی برای پیوستن به قیام لهستان مبادرت ورزید. وی در سال ١٨٦٤ در لندن با مارکس ملاقات کرد و از طریق او در باره تأسیس بین الملل اطلاع حاصل نمود و به وی قول همکاری داد، اما به ایتالیا رفت و در آنجا مجذوب در امری کاملا متفاوت گردید. اکنون باکونین همان نظر را داشت که در سال ١٨٤٨ داشته بود، یعنی اینکه مارکس در مورد اهمیت طبقه کارگر مبالغه میکند. بنابر نظر وی روشنفکران، طبقه دانشجو، نمایندگان دمکراسی بورژوائی، خصوصا از بین طبقات متوسط، عنصر انقلابی بسیار قوی تری بودند. در حالیکه بین الملل مشغل مبارزه با مشکلاتی بود که در اوایل کار با آن مواجه بود و بتدریج بصورت بانفوذترین سازمان بین‌المللی در می‌آمد، باکونین کوشش داشت جامعه انقلابی خود را در ایتالیا سازمان دهد. وی سپس به سویس مهاجرت کرد و به "جامعه صلح و آزادی" بورژوائی پیوست، و حتی به عضویت کمیته مرکزی آن سازمان انتخاب شد. در سال ١٨٦٨ جامعه را ترک کرد، اما بجای پیوستن به بین الملل، او و دوستانش انجمن جدیدی به نام "همبستگی بین‌المللی سوسیال دمکراسی"، که عموما به نام "همبستگی" شناخته می شد، تاسیس کردند.
سازمان جدید موضعی بسیار انقلابی برگزید. این سازمان جنگی سرسختانه را علیه خدا و دولت اعلام داشت؛ اعضایش می بایست خداناپرست می بودند. برنامه اقتصادی با هیچ وضوح خاصی مشخص نبود. برنامه خواستار برابر شدن اقتصادی و اجتماعی همه طبقات بود. این سازمان علیرغم خصلت انقلابیش، حتی پیشنهاد یک برنامه پیگیر سوسیالیستی را ننمود؛ خود را به خواستار شدن الغای حق ارث محدود کرد. سازمان، نگران از اینکه اعضای طبقات دیگر از ترس فراری شوند، توجه داشت که بر خصلت طبقاتی قطعی اش تاکید ننماید. از شورای عمومی تقاضا کرد که بعنوان سازمانی جداگانه، با اساسنامه و برنامه خود به درون بین الملل پذیرفته شود.
ما اکنون به مخصمه ای ترین نقطه نزدیک می شویم. مارکس، از آنرو که از نفوذی عظیم در شورای عمومی برخوردار بود، غالبا نسبت به کلیه تصمیماتی که توسط شورا اتخاذ شده مسئول شناخته می شود. اگرچه این امر همیشه درست نیست، اما در این مورد مارکس بطور عمده مسئولیت داشت. لذا اگر نه تنها هواداران باکونین، بلکه حتی آن مارکسیستهائی را که تمایل دارند به اینکه از باکونین، آن سرهم بند بزرگ ولی انقلابی بسیار صمیمی، دفاع کنند را باور کنیم، مارکس با پافشاریش بر رد قاطع تقاضای "همبستگی" بسیار بی ملاحظه رفتار کرد. البته ما آنقدر در دل نازک نیستیم که احساس کنیم نپذیرفتن گروهی که مقصر هم پیاله شدن با بورژوازی بود بدرون بین الملل کار زیادی عامرانه بود.
موقعیت دیگری را بخاطر آوریم. باکونین برنامه "همبستگی" جدید را برای مارکس فرستاد؛ وی همچنین نامه‌ای خصوصی برای او پست کرد. این حدودا چهار سال بعد از این بود که باکونین از ایتالیا نامه نوشته بود و قول داده بود که برای بین الملل کار کند اکنون فاش شده بود که نه تنها به قولش پایبند نمانده بود، بلکه حتی تمام نیرویش را به نفع یک جنبش بورژوایی بکار گرفته بود. درست است که وی نوشت که اکنون بهتر از هر زمان دریافته است که مارکس تا چه حد در انتخاب شاهراه وسیع انقلاب اقتصادی درست میگفته است؛ وی آنهائی را که در راه کوششهای صرفا ملی و سیاسی سرگردان بودند مورد تمسخر قرار داد. او با ترحم چنین افزود:
"از آن زمان که بطور رسمی و علنی در کنگره برن از بوژوازی جدا شدم، دیگر هیچ انجمن، و هیچ محیطی را بجز جهان کارگران نمی‌شناسم. کشور من اکنون بین‌الملل است که شما یکی از مهمترین موسسان آن هستید. پس می‌بینید دوست من، که من شاگرد شما هستم و به لقب خود افتخار می کنم."
این نامه، در برابر سنگدلی مارکس که با چنان بیرحمی دستهائی را که بسویش دراز شده بود عقب زد، همیشه اشک شفقت از چشمان دوستان باکونین جاری می‌سازد و احساسی از خشم در آنان بوجود می‌آورد. حتی مهرینگ متذکر شد که دلیلی برای شک کردن نسبت به صمیمانه بودن این تضمین ها وجود نداشت.
نمی‌خواهیم به صمیمت باکونین شک کنیم. اما بگذارید خود را در وضعیت مارکس قرار دهیم. درست است که او مرد سرسختی بود، اما حتی مهرینگ مجبود بود بپذیرد که برخورد وی نسبت به باکونین تا آخر سال ١٨٦٨ برخوردی نهایتا صبورانه بود. تنها خواندن این نامه می‌باید روشن نماید که چرا این نامه احساساتی می‌بایست در نظر مارکس بسیار غیرقانع کننده باشد. این نامه نه توسط یک جوان، بلکه توسط مردی در سنین پنجاه نوشته شده بود که زمانی به "جهان پرولتاریا" پیوست ولی تنها برای اینکه آنرا بنفع "جهان بورژوا" ترک گوید. اکنون بعد از اینکه وی بمدت چهار سال با آن جهان بورژوا سرگرم بود، و پس از اینکه کاملا از شیفتگی آن فارغ شده بود، میل داشت که دوباره با پیوستن به بین‌الملل در "طریق شاهراه وسیع" گام بردارد، و مناسب ترین ادعها را مطرح سازد. مارکس که در سال ١٨٦٤ با اعتماد زیادی باکونین را پذیرفته بود، اکنون محتاط تر بود. ثابت شده بود که درست می گفته است.

(ادامه دارد)


 
 

        Del.icio.us Technorati Furl Digg Google Netvouz Add to Balatarin Send to Frinds by Y! Messenger Share/Save/Bookmark

 
 

     مطالب مرتبط

 
   
 

Copyright © 2006 azadi-b.com