در مغاك مكتب و پلاستيك

ر.رخشانی
January 12, 2012

« در مغاك مكتب و پلاستيك »
دستانات میخواهند جيغ بكشند
مجسمهها هم به صدا درآمدهاند.

در اين سرا
راهی ديگر نمانده است.
میچكانی
خونِ سفيدِ روحات را،
به درونِ آينه میروی
شايد بيابی به خواهش
بازتابِ آدمی را
در همايش
تصاوير را
در نمايش.


روبروی آينه
صورتكها
بیاعتنا به گودالهایِ آمعمقِ پرجنازه
سردرگم
چرخ میخورند.
ساطورهایِ آشتارگاه
گاه و ناگاه
تنهی درخت را میبرند
تا برایِ مكتب
منبر بسازند.
فرشتهای آوچك
با بالهايی در زنجير
شلاق میخورد.
رهبران
در "راستی"
لنگ میزنند.
تالیرهبران
در "آشتی"
اغلب حرفهايی جفنگ میزنند.
آفشهایِ جفتشده در تالار
پشتِ درهای بسته
آه میآشند.
چاقوهایِ چالهميدان
خفقان را
"پاسداری" میدهند،
سكوتی سياه را
نذری میدهند.
طاقِ آهكشان
آوتاهتر میشود.
در اطاقِ ٥٧
ملكهیِ وجاهت
بدنِ برهنهی مردی را میبلعد،
سپس
خشابِ تپانچه را میآشد
تيرِ خلاصی به شقيقهاش میزند
تا وجاهت
به زندگیِ جاودانهاش ادامه دهد.
ارفِئوس
تنها جسدِ تجاوزشدهیِ يوريديس را
از خدايان
بازپسمیگيرد.
سايههای مفتخرِ ستونهايی باستانی
رژهیِ ناهنجاری نظامی را سان میبينند.
ونوس
در جستجویِ دستِ بريدهاش
يكنواختیِ آشندهیِ سايهها را میپذيرد.
اجسادِ موميايیِ درباری
در قماری با بادِ غرب
به دنبالِ آسِ دل میگردند.
بادِ غرب
گرد بر اجسادِشان میپاشد،
بر دربارشان میشاشد.
روشنفكرانِ "متعهد"
در چرتی آنارِ آتش
"اينترنتبازی" را سراب میآنند،
"تظاهر به خواب" میآنند،
اغلب خراب میآنند.
در تماشاخانهی اجتماع
آدمهايی بیچاره
غوطهور در خفقانِ مصرف
سرشتی پلاستيكی دارند،
با دوربينهايی پلاستيكی
خاطراتِ پلاستيكی خود را
در "فِيسبوك" گردی
ضبط میآنند.
آودآان
در بازی
تمثالهايی دروغين را
با شادی
میشكنند.
زنهای خيابانی
شرمسارِ بیبضاعتی
به شكستهتمثالها
اِدرار میآنند.
شاعران
زيرِ آوارِ آابوسِ نقدها
مدفون میشوند.
آنسویتر
در فقدانِ بينش
سوداگرانِ اغوا و اغما
با انديشههايی خشك
قهرمانانی دروغين
با منِشی مكتبی میتراشند،
با موعظههاشان
زنجيرِ باور میبافند.
ديرباز دلالان و فروشندگانِ لاستيك
بر آستانهی ٩٠ سالگی
درترس، اما شيكوپيك
پرستشِ پلاستيك میآنند.
در دنيايی مجازی،
در جهانی وارونه
انتخابات مشهود است:
"يا پلاستيك يا مكتب."
تاريكی ديگر تيره نيست،
با "رنگی" شگفتانگيز
استتاری "سپيد" میشود.
"پژوهشگران و استادانِ" مجربِ دنياديده
اين "رنگ" را تحسين میآنند،
آنرا میپسندند،
میپرسند:
"اين "رنگ"
برای آدام آپارتمانِ چندينصدمتریمان
مناسبتر است؟"
میگويند:
"ای آاش میتوانستيم
از نيچه و مالرو و راسل بپرسيم."
میگويند:
" "معمای هويدا"
آار سادهای نبود،
اما "معمایِ رنگ"
بسيار مشكل است،
بايد دقيق "رنگ" آرد،
به دقتِ فنیِ شليكِ موشكی نظامی
به هواپيمايی مسافربری،
شايد دريدا و بودريار
ياری دهند."


نورِ سافلِ وقاحت و انحطاط
آينه را آور میآند.

بیهيچ دغدغه
آينه را ترك میآنی،
به آوههای تخيل پناه میبری
تا حجمِ قلبات را فزون آنی
شايد آه دردت آاهش يابد،
شايد آه چاره در ژرفا را
آرامشِ دريا را
دريابی.


 
 

        Del.icio.us Technorati Furl Digg Google Netvouz Add to Balatarin Send to Frinds by Y! Messenger Share/Save/Bookmark

 
 

     مطالب مرتبط

 
   
 

Copyright © 2006 azadi-b.com