معشوقه
اکبر یگانه
September 02, 2010وقتی در خواب
معشوقه ات راپیدا میکنی
واو را در کویری
که در انتهای زمین است می بینی
سراسیمه
از خواب بیدار میشوی
تمام بدنت
در عرقی سرد
که بوی مرگ وزندگی میدهد
وتو دراین
خواب کوتاه
می فهمی که عشق چیست
وتوچقدر از او دور هستی
کفش وکلاه میکنی
کوله پشتی ت خالی
اما چنان سنگین
بردوش میگیری
کمرت را
با احتیاط راست میکنی که مبادا
مهره های آن بشگند
کفشهایت
با آنکه بزرگ هستند
پاهایت رامیفشارند
وکلاهت
که اندازه سرت است
چشمهایت را میپوشاند
اما
توتصمیم گرفته ای
از این کویر
که انتهائی در آن نیست بگذری
آسمان سیاه
خورشید درپهنه آن
زمین سوزان
هم چو ن یخهای قطب شمال
ومیکشند
تورا پاهای خسته ات
وقلب تو
با آنکه از عشق میسوزد
خونش از سرما یج زده
وقندیلهای آن
در تمام رگهای
بد نت به دار آویخته شده
وتو
مورچه وار
دراین سیاهی
که خورشید میدرخشد
به راهت ادامه میدهی
وچشمهایت
از پشت کلاهت
راه را پیدا میکند
وکلوله پشتی ت
سبکتر میشود
وتودر راه
کمرت راست و استوار میشود
ومعشوقه ات
آنقدرجوان میشود
که او رادر گهواره می بینی
وچشمهایت
دیگر از نور زیاد به خواب نمی رود
ودرسایه روشن ظهر
که خورشید
در مغاک زمین فرو میرود
توبر شعاع نور
به راهت ادامه میدهی.
اکبر یگانه 20 .8 .2010