تغییر جهان- بدون کسب قدرت؟
مطالب ترجمه شده
March 11, 2010تغییر جهان بدون کسب قدرت، معنای امروزین انقلاب: جان هالووی
(۱)
فیل هرس
برگردان: نسرین ابراهیمی
بحث در بارهى ايدههاى اين كتاب سودمند است، نه به این سبب که جان هالووی لشگری از هواخواهان شيفته دارد، بلکه به خاطر بسیاری از ایدههای وی در پيوند با تغییر بنیادی جامعه که در جنبش عدالتخواهانهی جهانی و جنبش جهانی ضد جنگ رواج دارند.
نظریهى نفی کسب قدرت، اخیرأ توسط فرمانده مارکوس رهبر زاپاتیستها رواج عمومی یافته است. این سخن، همچون بسیاری از گفتههاى او گنگ و ناروشن است. رواج این ایده در جبههی EZLN، که مردم بومی در گوشهاى کوچک از مکزیک را نمایندگی میکند، از اين روست كه اين جبهه احتمالا نمیتواند قدرت را به دست گیرد، و يا دستكم به تنهايى چنين كند. با اين همه، ایده اوليهى دگرگونى انقلابی روابط اجتماعی بدون تصرف قدرت، پيشينهى درازى دارد. (ص۱۱)
با وجود اینکه هالووی به آرای ترونتی و آنتونیو نگری، بانيان فكرىِ جریانهای اتونوم ایتالیايى، انتقادهای معینی دارد، اما استدلالهای اصلی او مستقیمأ از آنها نشات گرفته است: در محیط کار با قدرت روسا مقابله نکن، از آن فاصله بگیر؛ فضاهاى مستقل خلق كن٬ مستقل از روسا، مستقل از دولت سرمایهداری. هر چند اين البته به معنای مبارزه و ستیز است، اما تشابهی با دستگاههاى عريض و طويل احزاب سیاسی، و یا کسب قدرت دولتی ندارد.
برخى نکاتی را که هالووی در استدلالهای خود طرح میکند، امروزه درجنبشهاى رادیکال بسيار رایج است؛ نكاتى كه قلب استراتژی انقلابی را نشانه مىگيرند، و آشكارا آماج اصلى جدلهاى او مارکسیسم انقلابی است.
هر چند بازخوانى كتابى نظير كتاب هالوى، مستلزم آوردن نقل قولهای طولانی است تا خوانندگان خود بتوانند در بارهى آن داورى كنند؛ اما براى پيشدستى، من اينجا استدلالهای کلیدی او را باز مىگويم:
۱) هدف استراتژیک رفرمیستها و مارکسیستهای انقلابی هر دو تسخير حكومت و قدرت دولتى است؛ اما این یک دام است، چرا که دولت به طور گریز ناپذیری یک ساختار استبدادی اقتدارگرا است. (باتلاق ِ معمول آنارشیسم)
۲) دولت کانون قدرت نیست؛ جايى که قدرت در آن نهفته است، روابط اجتماعی سرمایهداری است. مارکسیستهای ارتدکس چيرگى ِ سفت و سخت روابط اجتماعی سرمایه داری بر دولت را نمیبینند و از آنجايی که روابط اجتماعی معطوف به قدرت برجای باقی میماند، تسخير دولت تنها تغيير اندكى ايجاد مىكند.
۳) روابط اجتماعی سرمایهداری فقط میتواند از طریق كنشهاى اجتماعى ِ بديل تغيير كند که به وسیله خود ستمدیدگان در كوران مقاومت و مبارزه آفريده میشوند.
۴) شالودهى نظری این بحث، بتوارگی کالا و بازتولید آن است. مناسبات اجتماعی، یک ساختار و یا یک "شیی" نیست، بلکه رابطهای است که در فرآیند "بتوارهگرى" ((fetishization روزانه بازتولید میشود. اما این بازتولید خودبهخودی نیست و میتوان با ايستادگى از طریق كنشهاى اجتماعى ِ بديل آن را مختل كرد.
۵) ادعای انگلس و دیگران که مارکسیسم یک "علم " است به طور خودبهخودی یک کارکرد اقتدارگرایانه به وجود میآورد؛ ستمديدگان به آنهايی که "آگاه" هستند (پيشاهنگ، حزب) و آنهايی که آگاهی کاذب دارند (تودهها) تقسیم مىشوند. پىآمد قهرى این دیدگاه، كردارى دستآموزكننده و جانشینگرایانه است. حتا لوکاچ و گرامشی نيز نتوانستند از این ورطهى ناراست بگريزند.
۶) هیچ تضمینی برای پایان خوش وجود ندارد؛ آنچه که امکانپذیر است، نقد منفی و مقاومت است، و نتیجه را خواهیم دید.
دولت "ویرانگر امید"
رزا لوکزامبورگ
"برای پایان بخشیدن به همهى بدبختیها و استثمار چه میتوان کرد؟ ... پاسخ آمادهای در دست داریم: از طریق دولت این کار را انجام دهيد؛ به یک حزب سیاسی بپیوندید، به حزب کمک كنيد تا در کسب قدرت دولتی پیروز شود، و از این راه کشور را تغییر دهيد. یا اگر نسبت به آنچه که به شيوههاى پارلمانى میتوان به دست آورد، بيش از پيش ناشكيب، خشمگين، و دودل هستيد؛ به یک تشکیلات انقلابی بپیوندید، به تسخیر قدرت دولتی از راههاى مسالمتآمیز و یا غیرمسالمتآمیز، و سپس استفاده از دولت انقلابی برای تغییر جامعه يارى كنيد.
دنیا را از طریق دولت تغيير دهيد! این مدلواره (paradigm ) برای بیش از یک قرن بر انديشه انقلابى چيرگى داشته است. صد سال پیش، بحث "انقلاب یا اصلاح" بین رزا لوکزامبورگ و ادوارد برنشتاین واژگانى را بنياد نهاد كه انديشهورزى در باب انقلاب را در بيشتر قرن بيستم زير سيطره خود داشت... عمق اختلاف نظرها، نکته اساسی مورد توافق را پوشیده نگه داشت: هر دو رهیافت، بر دولت بهعنوان جایگاه مسلط متمرکز شدند که از طریق آن جامعه را میتوان تغییر داد..." (هالووی، ص۱۲)
اما این یک دام بوده است ، زيرا:
"اگر چه مدلوارهى دولت برای بیشتر از یک قرن حامل امید بود، اما همانگونه که قرن پیش مىرفت، بیش از پيش به قاتل امید تبدیل شد... بیش از صد سال است كه شور وشوق انقلابی جوانان، به ساختن حزب و یا به آموزش تیراندازی سلاح استحاله يافته است؛ بیش از صد سال است كه روياهاى آنانى كه خواستار دنيايی در خور و شايستهى انسان بودند، بوروکراتیزه و میلیتاریزه شده است. اینها تماماً با هدف پیروزی در كسب قدرت دولتی بوده است که بعدها هيأت حاکمهاش میتواند به "خيانتكارى" نسبت به جنبشی متهم شود که او را بر مسند قدرت برنشانده است... به جای عطف توجه به توضیح این همه خيانتكارى، چه بسا ما نيازمندِ تأمل در اين باور هستيم که اجتماع را میتوان از طریق تصرف قدرت دولتی دگرگون کرد." (ص ۱۲)
چه اشتباه نظری در پشت این دام نهفته است؟
"[جنبشهای انقلابی الهام گرفته از مارکسیسم] نگاه ابزارگرایانه نسبت به سرشت بورژوايى دولت داشتهاند. آنها به طور مشخص دولت را همچون وسیلهای در اختیار طبقه سرمایهدار نگريستهاند. مفهوم "ابزار"، كه بر رابطهی میان دولت و طبقه سرمایهدار دلالت دارد، یک عامل خارجی است؛ مثل یک چکش، طبقه سرمایهدار دولت را در جهت منافع خود به کار میبرد، در حالیکه پس از انقلاب، توسط طبقه کارگر و در جهت منافع آن استفاده میشود. چنین دیدگاهی، شايد ناخودآگاه، جدايی یا استقلال دولت از محيط اجتماعی را بازتوليد میکند. نقد اين نگرش آغازگاه سیاستهاى انقلابی است... این دیدگاه دولت را بتواره میکند؛ آن را از شبکهی روابط قدرت - که دولت را فرا گرفته- جدا مىكند... اشتباه جنبش انقلابی مارکسیستی نه انكار سرشت بورژوايى دولت، بلکه درک نادرست از درجهی ادغام دولت در شبکههای روابط اجتماعی سرمایهداری بوده است." (ص۱۵)
این دیدگاه پىآمدهاى فاجعهباری را براى جنبش رقم مىزند:
"آنچه که در آغاز منفی بود یعنی "نفی سرمایهداری" به چیز مثبتی (سازندهی نهاد، سازندهی قدرت) تبدیل شد. آغاز چيرگى بر قدرت به ناگزير به استقرار خودِ قدرت تحول يافت. رهآموزان (initiates)، زبان، منطق، و محاسبات قدرت را آموزش مىبينند؛ آنها چگونگى كاربرد مقولههاى علوم اجتماعی را مىآموزند، كه يكسر با وسوسهى قدرت تكوين يافتهاند." (ص۱۵۳)
آنچه تا اينجا از هالووى آورده شد، راستاى استدلال او در باب دولت است و ما در ادامه به جنبههاى معینی از آن خواهيم پرداخت. به هر رو، تا اينجا انتقاد وی از مارکسیسم انقلابی بسيار رادیکال است و پرسشهای زیادی را در مورد سرشت جامعه سرمایهداری و چگونگی تغییر آن مطرح میکند. شرح زير مىتواند همچون درنگى بر دیدگاه هالووی، برخى نكتههاى مقدماتی را به ميان آورد.
اولأ، هالووی گرچه میداند اما اهميتى نمىدهد که مارکسیسم انقلابی نه برای تسخیر دولت بورژوايى كه در همشكستن آن پيكار مىكند. برای وی دولت، دولت است؛ یک مقولهى غیرقابل تغییر، که انواع روابط اجتماعى را كه در چارچوب آن مىتوانند يافت شوند، بهسختى محدود مىكند. انتقاد او به گونهاي است كه گويى "دولت و انقلاب" لنین هرگز نوشته نشده است. اما مفهوم ماركسيستى انقلاب این نیست که طبقه کارگر دولت را در هم میشکند و بهسادگی آن را با دولت کارگری جایگزین میکند، و از اين راه دگرگونى اجتماعى مىتواند متحقق شود. درک ما از "دولت"ِ كارگرى سوسياليستى، همان خودسامانى دموکراتیک تودههاست، نه دیکتاتوری حزب. بىترديد ما مخالف انحصارگرى هر حزبى هستيم (یا بایستی چنين باشیم).
هالووى بهطور غیر قابل درکی چندین بار به نمونهى کمون پاریس ارجاع میدهد. بىشك کمون پاریس الهامبخش لنين در "دولت وانقلاب" بود. لنین در مورد "دولتِ کمون" مُدلل کرد که بنيان انديشهاش را بر آن پىافكنده است. با این دريافت که روابط اجتماعی، مستقیمأ و بلافاصله در فرآيند انقلاب سوسیالیستی، و همراه و توأمان با آن، تحول مىيابند- و يا آغاز به تغيير مىكنند؛ و نه صرفاً از طریق تغییر دولت. دستكم در کشورهای پیشرفته سرمایهداری بدون آنكه تودههای مردم همزمان - یا در فاصلهى بسيار کوتاهی- کنترل دموکراتیک کارخانهها، ادارات و شرکتها را در دست بگيرند، تصور میزان بسیج اجتماعی مورد نیاز برای برانداختن دولت سرمایهداری ناممکن است. درک ما از انقلاب، به سادگی، "تسخیر" دولت و استفاده از آن در جهت منافع تودهها نيست- همان ایدهی (كهنه) سوسیال دموكراتيك؛ بدیل ما خُرد کردن قدرت دولتی توسط تودهها در یک خيزش بزرگ اجتماعی، دموکراتیزه کردن قدرت، و حکومت کردن از طریق نهادهای قدرت خودشان است.
بحث هالووی تا آنجا که به "مُحاط شدن" دولت در روابط اجتماعی سرمایهداری باز مىگردد، درست اما تكسويه است. دولت تنها در شبکهی روابط اجتماعی مدفون نشده است، بلکه برای کارکرد سرمایهداری نیز حياتى است. دولت جايى است که بسيارى از تصمیمگیریهای اساسی و استراتژیک در آن تمرکز مییابد. و سازوکار اساسی دفاعی علیه دگرگونى بنيادى روابط اجتماعی به شمار میرود.
استدلال هالووی اساسأ این است که در صورت وجود هر نوع دولت، ستمگرى و سرمایهداری پابرجا میمانند. غیرمنطقی بودن این استدلال را مىتوان بهآسانى دريافت. بگذارید براى پيشبُرد بحث، عبارتبندى سنتی مارکسیسم انقلابى را تغییر دهیم و ایدهی دولت کارگری را کنار بگذاریم، و اعلام کنیم كه ما خواهان ادارهی مستقیم امور اجتماعی بهدستِ تودهى مردمى هستیم که به طور دموکراتیک متشکل شدهاند. طبیعتأ آنها بایستی مقامهايى قابلِ عزل برگزينند؛ جلساتی در بنگاهها، ادارات و مدارس داشته باشند و برای آنچه انجام میدهند رأی بدهند. آنها ممکن است که به نوعى از مجمع سراسرى و مقامهاى منتخب این مجمع برای انجام وظايف اجرايی نیاز داشته باشند. اگر اين همه انكار شود، مشکل بتوان تصور کرد که چگونه جامعه مىتواند در بارهى كاركردهاى اساسى خود تصميمگيرى كند و آن تصميمها را عملى نمايد. هالووی بهطرز شگفتى (و شاید زیرکانه) راجع به هيچ عنصرى از جامعهى پساانقلابى، نحوهى تصمیمگیری یا سازوکار ادارهى آن سخن نمىگويد. زيرا اگر در اين باره بحث كند، سر از صحبت از چيزى در خواهد آورد كه بسيار شبيه به گونهاى از دولت است.
این مسأله به تناقض عجيبى در استدلال او منجر مىشود كه هالووى نسبت به آن نابيناست. براى پيشبُرد بحث بگذاريد بگوييم كه جوامع پایه زاپاتیستی مدل مطلوبى از تغییر روابط اجتماعی و خودحکومتی هستند. بگذاريد بگوئیم که ما میخواهیم همهى مکزیک را "زاپاتيزه" کنیم. اما، اين در طرح هالووى شدنى نيست زيرا شما مىخواهيد در اين فرآيند يك دولت - يك دولت زاپاتيستى- بنا كنيد. پس شما گسترهى ملی (و بینالمللی) را از مبارزه خالی میکنید، و بر سطوح محلى و ويژه متمرکز میشوید. که تنها مىتواند به اين بيانجامد که طبقه سرمایهدار بگوید " بسيار از شما سپاسگزارم."
بازتولید روابط اجتماعی سرمایهداری
هالووی عبارتپردازیهای [خاص] خود را ابداع کرده است. قدرت سرمایهداری "قدرت مسلط" است که با "قدرت خلاق" در تعارض میباشد، و "جریان اجتماعی کنش" را به زانو در میآورد. در این مورد نباید زیاد به دردسر بیافتیم، برای آنکه " قدرت مسلط" به "قدرت خلاق " تبدیل میشود، براى مثال قدرتِ سرمايهى انباشته علیه خلاقیت زندگی کارگر. "قدرت خلاق "، كه گاه به عنوان "ضد قدرت" تعبیر میشود، میتواند با " قدرت مسلط" مقابله کند.
"جنبش قدرتِ- خلاق، مبارزه براى رهايى ظرفیت انسانی است، که چشمانداز شکستن چرخهی سلطه را مىگشايد. تنها از طریق تجربه و تمرین رهايى و قدرتِ- خلاق است، که بر قدرتِ- مسلط میتوان غلبه کرد. پس، مقولهى کار، مرکز هر نوع مباحثه در پيوند با انقلاب باقی میماند، تنها اگر نقطه شروع نه کار مزدی، نه کار بتواره شده، بلکه کار همچون کنش باشد، همچون خلاقیت یا قدرت خلاقى كه وجود دارد؛ و همچنین علیه کار مزدی باشد و از آن فراتر رود." (ص ۱۵۹)
این مسأله در چشماندازیهای زیر میتواند متحقق شود:
"در فرآیند نبرد-علیه [سرمایه]، روابطی شكل مىگيرند که تصویر آینهوار روابط قدرتِ مقابل نیستند که مبارزه به سوى آن نشانه رفته است، مانند روابط رفیقانه، همبستگی، دوست داشتن؛ روابطی كه از پیش نشانگر نوع جامعهای هستند كه ما برای آن مبارزه میکنیم... [مبارزه علیه سرمایهداری] و مبارزه برای آزادی از هم جدايىناپذيرند، حتا زمانیکه مبارزان به این ارتباط آگاه نباشند. با این همه، آزادیخواهانهترین مبارزات مطمئنأ آنهايى هستند که آگاهانه اين دو را به هم پيوند مىزنند. نظیر مبارزاتی که آگاهانه و از پیش نشان از جامعهى آينده دارند؛ مبارزاتى كه در هدفها و شكلهاى خود، ساختارها و عملکردهایی را بازتولید نمیکنند که این مبارزات درست عليه آنها بودهاند، بلکه گونهاى از روابط اجتماعى را مىآفرينند كه دلخواهاند." (ص ۱۵۶)
در این زمینه، براى نمونه هالووى اشاره مىكند كه، تصرف کارخانهها تنها اقدامهايى تدافعی نیستند، بلکه در آنها تولید، تحت کنترل کارگری ادامه مییابد، و براى دستيابى به هدفهاى اجتماعى دلخواه صورت مىگيرند. اما هالووی به محدوديت دیدگاه چپ نسبت به آنچه "سیاسی" و آن چه تمرین "ضد قدرت" است، اعتراض مىكند :
" ضد- قدرت در شأن زندگانى هر روزه است. ضد- قدرت در روابطی وجود دارد كه ما مُدام به آنها شكل مىدهيم؛ رابطهی عشقی، دوستی، رفاقت و همکاری. روشن است که چنین روابطی به دلیل سرشت جامعهای که ما در آن زندگی میکنیم به وسیله قدرت مورد تعرض قرار میگیرد، اما هنوز عنصر عشق، دوستی و رفاقت در مبارزه دائمی ما با قدرت و برای ایجاد مناسبات بر پایهى شناخت متقابل، بهرسميت شناختن متقابل حُرمت یکدیگر... يافت مىشود. فكر مخالفت با سرمایهداری تنها برحسب ستيزهجويى محض، تنها دیدن دودى است که از آتشفشان برمىخيزد. هر جا که انسانها زندگی میکنند احترام (ضد- قدرت) وجود دارد. ستم خود بر تقابل و مبارزه برای زندگی بهعنوان انسان دلالت دارد. در همه مسائلی که ما هر روزه با آنها زندگی میکنیم مثل بیماری، نظام آموزشی، رابطهی جنسی، فرزندان، دوستی، فقر و هر آنچه از اين دست، مبارزهای در جریان است که كارها با عِزتِ نفس و به نحوى شايسته انجام شوند." (ص ۱۰۸)
در بارهى اين ايدهها بسيار میتوان گفت. مسلمأ هالووی در مشاهدهى خشم مداوم عليه پىآمدهاى سرمایهداری، مبارزهی دائم علیه اثرات قدرت سرمایه در مسائل کوچک و بزرگ، و مبارزهى همیشگی در میان بخش بزرگی از ستمدیدگان برای ساختن روابطى مبتنى بر حمايتِ متقابل با دوستان، خانواده و همکاران، بر حق است. اما این فقط یک سوی قضیه است. بسیاری از تنگنظرىها، فرومايگى، حسادت، رقابت، خشونت، نژادپرستی، تبعیض جنسی و جنايتهايى که دیگر بخشهای ستمدیدگان را هدف قرار میدهد در میان خود ستمدیدگان نیز وجود دارند. سَنجهى دقیقی را که میتوان بحث کرد، این موضوع يا پرسش راهبردی است که آیا روابط اجتماعی جایگزین(دائم و پايدار)، میتوانند از طریق بديل شيوههاى مقاومتِ روزانه بهوجود آیند. هالووی میکوشد پاسخ مثبت خود به اين پرسش را با مانور نظرى ماهرانهاش بر روی موضوع بتوارگی موجه جلوه دهد. مطابق نظر وی، روابط اجتماعی بتواره شده يك فرآيند هستند، و نه يك ساختار:
"درك بتوارگی همچون یک فرآیند، كليد تفكر در بارهى تغییر جهان بدون کسب قدرت است. اگر ما بتوارگی را بهعنوان یک فرآیند رها کنیم، انقلاب را بهمثابهى خودرهانی ترک گفتهايم. فهم بتوارگی، همچون پديدهاى سخت و صُلب، به درک انقلاب بهعنوان تغییرجهان به نیابت از ستمدیدگان مىانجامد؛ و اين بهناگزير به معنای تمرکز برای کسب قدرت است. تسخير قدرت یک هدف سیاسی است که ایدهی كسب قدرت "از جانب" را با معنا مىكند، انقلابی که نه "از جانب" بلکه خودجنبندگى است، احتیاجی ندارد که حتا به "کسب قدرت" فکر کند." (ص ۱۵۶)
در ریشهى این استدلال يك مُغالطهى فاحش وجود دارد. گزارهى بتوارگی همچون فرآیند، به این نتايج راهبردی رهنمون نمیشود که هالووی مدعى است. بگذارید به استدلال او با جزئیات بیشتری بپردازیم.
اول، آیا روابط اجتماعی بتواره شده یک ساختارند یا يك فرآیند؟ روابط اجتماعی سرمایهداری بایستی بىقفه بازتولید شوند، و تا این حد مسلمأ یک فرآیند به شمار میروند. اما آنها در عین حال از پیش وجود دارند؛ به طور قطع به وجود آمده و تاسیس شدهاند و در معرض نظمشكنى و فروپاشی روزانه نیستند (به همین دلیل است که دیدگاه هالووی در مورد بحران ِ بىثباتى دائمی سرمایهداری اشتباه است- در زیر به آن خواهم پرداخت). هر بار که کارگران بر سر كار خود حاضر مىشوند، روابط اجتماعی استثمارگرانه سرمایهداری نبایستی دوباره ساختهوپرداخته شوند؛ البته که آنها بازتولید شده و اگر بخواهید تکرار میشوند- اما این روند طبیعی بازتولید سرمایهداری است. اگر از زاویه دیگری به آن نگاه کنیم، روابط اجتماعی سرمایهداری همه روزه به چالش گرفته نمیشوند، تهدید ویا مورد پرسش قرار نمیگیرند. فقط در دورههاى بحرانسیاسی حاد، برآمد انقلابى و يا پيشاانقلابى است که این چالش رخ مىنمايد. از آن جايیکه هالووی فاقد هر گونه انگارهى سیاسی است، بهراستى كه بايد در برابر چنین رخدادهايى زباناش بند آيد.
اما در لحظههای بحران است که مسألهى "قدرت" بر روی میز قرار مىگيرد. برای مثال، هالووی به کارگران انقلابی در کاتالونیا در سالهای ۱۹۳۶-۷ چه بایستی میگفت؟ روابط اجتماعی ِ بديل بر بنيان غیرسرمایهداری بهوجود آورید؟ اما اين دقیقأ آن چیزی است که از همان آغاز انجام دادند. اين را هر کسی که با آن واقعه آشنايی گذرا داشته باشد، پی خواهد برد. شرکتها اشتراکی شدند، زمین به وسیلهی دهقانان مصادره شد، و مايهى اصلى يك بديل- نظام مردمى ِ اداره كردن بر پایهی کمیتهها وتعاونىها- در خطوط عمدهى آن ديده توانست شد. همينطور در شيلى ۱۹۷۱-۳ و در پرتغال ۱۹۷۴-۵؛ و نمونههاى بسيار ديگرى را مىتوان ذكر كرد. اما چه اتفاقی افتاد؟ در هر یک از این نمونهها، تودهی انقلابی "پيشاهنگ" قادر نشد که قدرت سیاسی در سطح ملی (دولت) را در دست گرفته و تحکیم بخشد. و آنها در اسپانیا و شیلی با پىآمدهاى خونين و هولناك شکست خوردند، ایزوله شده و از پاى درآمدند. ایدههای هالووی، با رها كردن گسترهى سياسى و استراتژيكى، گودِ سرنوشتساز مبارزه را به نیروهای سرمايهدارى و مدافعان آن میسپارد که بی برو برگرد آن را تصرف کرده، و مانع دگرگونى انقلابی میشوند.
حال، در اینجا میخواهم شواهدی را كه بهشدت بهنفع ديدگاه هالووى و علیه آنچه که در بالا گفته شده، نشان دهم. مقالهای كه اخیرأ در ابزرور لندن به چاپ رسيده است، بينش گيرايى از مبارزات مناطق فقیر کاراکاس، كانون "انقلاب" بولیواری در ونزوئلای هوگو چاوز بهدست مىدهد. مردم مناطق حاشیه و فقیرنشین در مقیاس بسيار بزرگ اداره زندگیشان را در دست میگیرند. آب و برق، مدارس، کمکهای غدايی برای فقیرترینها، و ادارهى امور محلى از هر نظر در دستان خود مردم قرار میگیرد. از قول يك فعال محلى گفته شده كه "ما حکومت نمیخواهیم- ما میخواهیم حکومت باشیم". آيا با اطمينان مىتوان گفت كه اين نوع از فعاليت دقیقأ همان چيزى است كه که هالووی در بارهاش صحبت میکند؟