به سايت آزادى بيان خوش آمديد

 

March 11, 2008

بیاد پدر عزیزم، عبدولرحیم

آزادى بيان : رفيق رضا بدينوسيله به شما و خانواده شما تسليت ميگوييم و در اين ايام سخت ما را در غم خود شريک بدان.

 

رضا کمانگر
لحظاتی در تاريخ زندگی هر انسانی هست که هيچگاه فراموش شدنی نيستند!

روز دوشنبه ۲۰ اسفند ۸۶ برابر با ۱۰ مارس ۲۰۰۸ ساعت ۹ و۳۰ دقيقه شب از طريق برادرم توفيق خبر مرگ پدر عزيزم عبدولرحيم را دريافت کردم. لحظه ای سخت و فراموش نشدنی در زندگی من به ثپت رسيد. پدرم که ۸۳ سال سن داشت ساعت ۶ و۴۰ دقيقه صبح جان سپرده بود مراسم خاکسپاريش با شرکت بيش از هزار نفر از مردم کامياران و دوربر انجام شده است.


آخرين مورد تماس تلفنی من با پدرم دو هفته پيش بود. طی اين مدت متاسفانه او توانايی حرف زدن را نداشت.
روز ۲۶ فوريه ۲۰۰۸ در آرزوی اين بودم که با پدرم تلفنی حرف بزنم، چرا که روز قبل تر شنيده بودم او بشدت بيمار و مريض است. در طول آن روز چندين بار تلاش کرده بودم که با او حرف بزنم اما توانايی حرف زدن را نداشت تا اينکه ساعت ۸ شب زنگ تلفنم  به صدا در آمد، گوشی را که برداشتم بهمن برادر عزيزم با صدای غمگينی گفت پدرم حالا ميتواند حرف بزند.


من اولش خيلی خوشحال شدم، وقتی گوشی را به دست پدرم داد صدای لرزان و ضعيف پدرم تکانی را در قلبم وارد کرد. او ميگفت خيلی مريض است و اميدی به زنده ماندن ندارد. من هم می گفتم اميدوار باش تسليم نشو من ميخواهم دوباره تو را ببينم بخاطر من هم که شده اميدوار باش.
 بعد از صحبتها که گوشی را گذاشتم، بسيار متاثر شدم، دوست داشتم يک لحظه پر ميکشيدم و ميرفتم او را در آخرين لحظات زندگی اش در آغوش ميگرفتم. عميقا به فکر او بودم، زندگی پدرم مانند يک فيلم سينمائی جلو چشمم می آمد ميرفت.


انسان زحمتکشی که زندگی شرافتمندانه ای را تا اين لحظه پشت سرنهاده بود. او مورد احترام مردم کامياران و منطقه بود. او انسانی اجتماعی با مراوده های فراوان بود. دوران نوجوانی اش با رنج و محروميت سپری شده بود. بعد از ازدواجش با مادرم، بچه های پشت سر هم که عددشان به ۱۲ نفر رسيدن در ابتدا زندگی را بر او دشوارتر کرده بودند. مرگ برادرم صديق که در سن ۱۷ ساله گی در درگيری با نيروهای سرکوبگر رژيم جان باخته بود اثری غير قابل جبران بر او و مادرم گذاشت بود. وضعيت زندگی من هم تقريبا بمدت ده سال زندان جمهوری اسلامی تا فعاليت مصلحانه در صفوف کومله برای آنها به حالت کابوس بود.


من بعد از سن بلوغيت، روش زندگی را از پدرم  نياموختم و او هيچ تاثيری در سرنوشت زندگی من نداشت. اما احساس عاطفی و عشق و احترام من به او بسيار عميق است، برای همين او برای من عزيز است.


در اين لحظه که بيادش اين مطلب را مينويسم احساس ميکنم ممکن است شرايط زندگی من باعث کوتاهتر شدن سن پدر و مادرم شده باشد که در خود موجب عذاب وجدانم ميشود اما اين در حالی است که عامل اصلی تمامی مشقاتی که به زندگی ما تحميل شده و جود جمهوری اسلامی است که اين نوع زندگی را به ما تحميل کرده است.


 ديگر هيچوقت او را نميبينم، اما محبتهایش در وجودم تنيده است! پدر هر وقت با من روبرو ميشد، از ايده و اهدافم انتقاد ميکرد اما در غيابم مدافع اهداف و آرمانهایم و شخصيت من بود. در اين لحظه از ته قبل آرزومندم ایشان را در آغوش بگيرم، اما مانع اصلی و جود منحوس جمهوری اسلامی است! قطعا عامل اصلی دوری من از پدر و مادرم وجود جمهوری اسلامی است. مرگ پدر و مادرم نفرت من را نسبت به اين رژيم اسلامی صد برابر کرده است.

 
طی ۲۵ ساله گذشته جمعا ۳ مورد با مادرم و ۴ مورد با پدرم ملاقات کرده ام
مورد اول سال ۸۴ در اردوگاه مرکزی کومله در مالومه کردستان عراق همراه مادرم بود
مورد دوم سال ۸۶ بعد از يک درگيری در منطقه ژاورد سنندج زخمی شدم با حمايت يک خانواده که در منزلشان مخفی بودم موفق به ديدار با پدر و مادرم شدم.
مورد سوم سال ۹۱  قبل از آمدنم به اروپا همراه مادرم در شهر سليمانيه او را ملاقات کردم.
آخرين مورد سال ۲۰۰۶ که مادرم دو سال قبلتر فوت کرده بود در شهر سليمانيه پدرم را ملاقات کردم.
۳ مورد تلاش پدر و مادرم برای ملاقات با من بدليل جنگ و درگيری در زمانی که من در صفوف کومله فعاليت ميکردم بدليل درگير شدن با نيروهای رژيم ناکام ماند
۱ در شاخ شکن کامياران ۲ در روستای پشاوه کامياران ۳ در منطقه شلير مرز ايران و عراق
ياد و خاطره پدرم و مادرم هميشه در قلبم زنده است.
من از راه دور از تک، تک شرکت کنندگان در خاکسپاری پدرم و از همه آنها که روز ۲۱ اسفند در مراسم يادبود او در کنار خواهران و برادرانم هستند تشکر و قدر دانی ميکنم. به برادران و خواهرانم و به عمویم عبدولکريم تسليت می گویم.
۱۱ مارس ۲۰۰۸


 
 

 

 Del.icio.us Technorati Furl Digg Blinklist Google Reddit Netvouz Add to Balatarin Send to Frinds by Y! Messenger      

 
 
 
 

   مطالب مرتبط

 
   

بازگشت به صفحه اول