به سايت آزادى بيان خوش آمديد

 

March 11, 2008

سه شعر ... باغچه های محقر ... آواز باغچه ... تنی پر از برگ پائيز

سه شعر اسفند هشتاد و شش

فريدون گيلانی

gilani@f-gilani.com

www.f-gilani.com

باغچه های محقر

وقتی كه روز من

بيهوده بلاتكليف می ماند

از پيچ كوچه چنان تند می گذرم

كه هيچ نگاهی از پشت پنجره دنبالم نكند

و كسی نفهمد كه موش های صحرائی

خانه ام را محاصره كرده اند

اين درخت ها آنقدر جوانه زده اند

كه من شناسنامه ام را گم كرده ام

و خيال می كنم كه می توانم كسی مثل تو را

بر سينه ام به خط درشت بنويسم

خبر آمده كه می شود دوباره به خيابان برگشت

و عشق را

دوباره از لای در به خانه ها انداخت

از اين همسايه ی نا خلف بپرسيد

چرا مرز را به روی تولد بسته

و پشت پنجره اش را به جای گلدان

پر از دانه های سياه كرده است ؟

وقتی كه روز من

بيهوده بلا تكليف می ماند

با موش ها تخته نرد بازی می كنم

كه كافه های بين راه

مسافران را به دريا نريزند

شب آنقدر بلند شده

كه حوصله ی درخت ها سر رفته

و من مجبورم عكس های تو را

در باغچه های محقر به درخت بياويزم .

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

آواز باغچه

من عليه كسی هستم

كه نگذارد آسمان با رودخانه حرف بزند

و پرده ها را چنان بكشد

كه آفتاب رد پای گلدان را گم كند

من عليه كسی هستم

كه دهانش را به حراج بگذارد

و راه را چنان بر بوسه ببندد

كه ماهی از آب محروم شود

من عليه كسی هستم

كه دوست داشتن را توقيف كند

و از باغچه بخواهد كه شب ها آواز نخواند

من زمينی را دوست دارم

كه از آسمان نترسد

و از دهانی سخن می گويم

كه برای گفتن دوستت دارم

از پاسبان اجازه نامه نخواهد

من آنقدر كنار توفان راه می روم

كه جرئت نكند به شكوفه چپ نگاه كند

و راه عبور بهار را ببندد.

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

تنی پر از برگ پائيز

می خواستم اين شب را از سر بگذرانم

طرز نگاهت نمی گذاشت

و پيچ و تاب پيامت نمی خواست

می خواستم به همسايه خبر بدهم

كه چراغ راهنما را شكسته اند

و ستاره نمی داند به كدام آهنگی برقصد

فاصله راه مرا می بست

عجيب بود كه زبان در دستم جا نمی گرفت

و كلمات

مثل برگ پائيزی از تنم می ريختند

می خواستم برای رساندن خبر

به ديوار دست بكشم

و چشم هايم را باز كنم

خيالت نمی گذاشت

و كوچه ی به آن باريكی از من باج می خواست

آنقدر به من تنه زده بودند

كه شانه ی ماهتاب زخمی شده بود

و سبزه های خجول

با من حرف نمی زدند

می خواستم چنان به اين جاده بپيچم

كه پيچكی به درختی تنها

و زبانی

در كتابی كه آدم از نوشتنش می ترسيد

ملامتی به آن درشتی

راهم را می بست

باری نداشتم كه ببندم

حرفی نداشتم كه از من فرار كند

دری به رويم باز نمی شد

كه چمدان خالی را به امانت بسپارم

و لبخندت را به تبعيد ببرم

چشم به هر طرف كه می چرخانم

عابری را می بينم كه به خانه اش نمی رسد

نكند كه پشت اين ابر

زبانی به لكنت افتاده باشد

و كسی چنان به خواب رفته باشد

كه نداند قطار به مقصد رسيده است ؟


 
 

 

 Del.icio.us Technorati Furl Digg Blinklist Google Reddit Netvouz Add to Balatarin Send to Frinds by Y! Messenger      

 
 
 
 

   مطالب مرتبط

 
   

بازگشت به صفحه اول