دو مطلب در باره زندان از نشريه آرش شماره ۱٠٠
نشریه آرش شماره 100 محمود خلیلی
تلخی دیدار
شاید بشود ملاقات را تنها کانال ارتباطی،عاطفی یک زندانی با دنیای خارج از دیوارهای سرد سلول و زندان دانست که زیباترین ترانه ها را می توان برای آن سرود. اما همین کانال ارتباطی و حیاتی و بیان حوادثی که بر یک خانواده گذشته است گاهی چنان تلخ و دردناک است که ترسیم آن غیر ممکن و سخت می شود. از این زاویه است که می بینیم برخلاف تصور همگانی، زندانی نه تنها از بعضی از این دیدارها مسرور و شاد نمی گردد بلکه غمگین و مضطرب از این لحظه ها یاد می کند و ترجیح می دهد همچنان بدون ملاقات باقی بماند. البته برداشت ها و تجربیات متفاوت است و قضاوت در این مورد گاهی دور از ذهن.
من در نوشته زیر، با بیان دو ملاقات، در دو شرایط متفاوت، تلاش دارم این وضعیت را ترسیم کنم و در این خصوص مطلق نگر نیستم. شاید عزیزان دیگری باشند که با تجربیات مشابه نظرات کاملا" متفاوتی را بیان کنند.
گام اول:
بعد از نزدیک به دوسال حکم گرفتم و با کوله باری از اندوه و تجربه به زندان قزل حصار منتقل شدم. اندوهی که در فراق یاران از دست رفته ام و رفقای عزیزی که در این مدت شب و روزمان را در یک اتاق درب بسته 36متری گذرانده بودیم، در دل داشتم و کوله باری از تجربه اگر چه اندک ولی در آن مقطع و مدت، بس مهم و گرانبها و حاصل 21 ماه زندان، از دستگیری گرفته تا باز جوئی، از شکنجه گرفته تا دو باردادگاه، از لحظه های تلخ وداع با عزیزان تا شور و شوق گرفتن حکم که این قسمت در آن مقطع تا حدودی مایه تعجب مجیزگویان رژیم بود.
در این مدت بنا به هر علت و برداشتی که شاید ضرورت بیان آن در این مطلب نباشد ممنوع الملاقات بودم و تنها 2 یا سه بار نامه ای بی پاسخ از طرف من به خانواده ام نوشته شد و با دریافت نشانه ای از آنها مطلع بودم که از من نشانی در این وادی عاشقان دارند. البته طی تمام این مدت به لطف رفقای عزیزی که امروزگرد خاکشان عطرافشان گورستان های بی نام و با نام ایران است یا سپیدی این گرد بر رخسار عزیزشان سایه افکنده است هیچگاه کمبود مادی (لباس و پول) را احساس نکردم.
در زندان قزل حصار هنوز دوران خدائی حاج داود رحمانی با قیامتش سایه بر بند یک واحد یک نیانداخته بود و حکایت من با رفقای هم سلولیم همچون اوین برقرار بود، بطوری که هر کدام از این عزیزان بعد از ملاقات و دریافت وسائل، اول به سراغ من می آمدند تا آن چه را که احتیاج دارم بدون اینکه خودشان دیده یا انتخاب کنند، من بردارم و انتخاب کنم، البته هم در اوین و هم در قزل خانواده برای من وسائل اولیه را ارسال می کردند که گاهی به دستم می رسید و گاهی هم از آن ها نمی گرفتند. در این میان اتفاقاتی جالب نیز رخ می داد. از جالب ترین این کارهای رفقایم، کار رفیقمان «طولانی» بود. او که یک دوره کاپیتان تیم ملی بسکتبال ایران بود و با قدی بیش از دو متر، و هیکلی ورزیده اصرار داشت یکی از تی شرت ها یا پیراهن او را بردارم که خود مایه تفنن و مزاح بود! تا اولین دیدار در قزل حصار، من 2 نامه به خانواده ام نوشتم که هر دو به دست آن ها رسیده بود.
روز شنبه 16 مهر روز ملاقات بود و همه هم سلولی ها و هم بندی ها در تکاپو و تدارک ملاقات بودند. شاید آخرین سری ملاقات ها بود بعد از دومین یا سومین گروه ملاقات متوجه شدم پیرزنی با سماجت خودش را دو بار به سالن ملاقات رسانده و با زور پاسداران از آنجا خارج شده است. برایم جالب بود و کنجکاوی ام را برانگیخته بود که بدانم این مادر، مادر کدام یک از بچه ها است. چون تصوری از ملاقات نداشتم بی خیال همه چیز از روی تخت طبقه سوم حیاط زندان را که در قرق توابین بود، تماشا می کردم. در افکار خودم غوطه ور بودم، با داد و بیداد بچه ها که اسم مرا صدا می کردند به خودم آمدم و از تخت پائین آمدم. تازه متوجه شدم که این همه هیاهو برای این است که اسم مرا هم برای ملاقات خوانده اند. با عجله لباس پوشیدم و در حالی که دلهره داشتم به سمت زیر هشت رفتم. رفیق عزیزم مهدی دائی هم با من بود. وارد سالن ملاقات شدم و توی کابین قرار گرفتم و منتظر ماندم. درب مخصوص خانواده ها باز شد و من مادرم را جلو همه دیدم. سعی کردم با تکان دادن دست او را متوجه کابین خود کنم ولی دیدم او به آرامی جلوی یکایک کابین ها می ایستد و نگاهی می کند و احوالپرسی (بعدا" مهدی گفت او سراغ مرا می گرفته و چند سری هم هر جور بوده توی شلوغی خودش را به سالن ملاقات رسانده) در همین هنگام پاسداری به سمت او یورش برد و در حالی که دست او را گرفته بود و می کشید، قصد آن را داشت که او را از سالن بیرون ببرد که چشمش به من افتاد و با حرکتی غیرقابل تصور دستش را از دست پاسدار خارج کرد و خودش را جلو کابین من رساند و شروع به گریستن کرد. با دست شیشه را لمس می کرد و اشک می ریخت. پاسدار که فکر می کرد او به اشتباه ایستاده خواست او را دور کند که مادرم شروع به فریادزدن و فحش دادن کرد. با اینکه من با اشاره فهماندم که مادرم است ولی او را از سالن به زور خارج کردند و من دست از پا درازتر به بند برگشتم ولی بعد از چند دقیقه مجددا" مرا صدا کردند و به سالن ملاقات بردند و این بار به تنهائی. پیرزن در یک کابین مچاله شده ایستاده بود. خودم را به پشت شیشه رساندم و با ایما واشاره به او فهماندم باید از طریق آیفن حرف بزنیم. شروع کرد به حرف زدن توی حرف هایش فقط قربان صدقه رفتن هایش مفهوم بود بارها و بارها گفت چرا تو بری جبهه خودشان برن جبهه اینجا خیلی خوبه همینجا بمون آدم های خیلی خوبی باهات هستند من با همه اینها (زندانی ها) سلام علیک کردم، فقط اینا که رخت سربازی تنشونه (پاسدارها) مثل شمر می مونن و الا همه حاضر بودن نوبتشون را به من بدن. با مقداری حرف زدن تعجبم دو چندان شد او تعریف می کرد و من شگفت زده شده بودم. او حرف می زد و من نمی فهمیدم. خلاصه وقت ملاقات تمام شد و من با دنیائی از غم به بند برگشتم. این کابوس را تا زمانی که سن خواهرم به 35 سال رسید و اجازه ملاقات گرفت و همراه او می آمد، هر چند وقت یکبار داشتم و بعدها متوجه شدم در اثر شوک وارده در سال 60 او دچار بیماری روحی روانی، پرخاشگری و... شده است.
گام آخر:
ما بازماندگان لشکر بدون سلاحی بودیم که در یک مصاف نابرابر قلع وقمع شده بود و در سوگ سرداران سپاه خود، به انبوهی از ساک ها و وسائل تلمبار شده آن ها در حیاط زندان نگاه می کردیم و در دل و دیده خون می گریستیم.
شنبه 19 آذر 67 از ساعت 9 صبح پاسدران با لیست بلند بالائی جلو درب سالن حاضر شدند در ابتدا که این اسامی را می خواندند، هیچ تصوری جز دادگاه های مجدد در ذهن ما خطور نمی کرد، اما با پایان گرفتن لیست واعلام کردن این جمله که «اسامی ای که خوانده شد برای ملاقات حاضر شوند» بند به تکاپوی دیگری افتاد و شور وهیجان فراوانی بند را در برگرفت. من طبق معمول در انتظار کسی نبودم چرا که با فوت مادرم و گرفتاری های برادران و خواهرانم ملاقات های بسیار نامنظمی داشتم. از اینرو به کمک رفقای کارگری اتاق که برای ملاقات آماده می شدند رفتم. پاسداران لیست اسامی دیگری را برای ملاقات خواندند بدون اینکه گروه قبلی به سالن باز گردد و این مقداری برای همه ما عجیب بود. حالا تقریبا" نصف بیشتر افراد سالن برای ملاقات رفته بودند و بچه های شهرستان و تعدادی که کم و بیش وضعیت مرا داشتند باقی مانده بود و ما کنجکاو که این چگونه ملاقاتی است که هنوز حتی یک نفر هم از ملاقات برنگشته است. حوالی ساعت یازده و نیم پاسدار مجدد درب سالن را باز کرد و نام 4 نفر را برای ملاقات خواند که اصلا" فکرش را هم نمی کردیم «اسفند» از رفقای شمال و «ممدو»از رفقای آبادانی «توحید» و من با سرعت لباس پوشیدیم و از سالن بیرون رفتیم برخلاف همیشه چشم بندی در کار نبود. با سرعت ما را از سالن اصلی عبور دادند ولی به جای سالن ملاقات به طرف عکس مسیر که همان آمفی تئاتر مرگ قرار داشت هدایت می شدیم و زمانی که خواستیم از پله ها به طرف پائین برویم توجه من به دکوراسیون دیوارها جلب شد با گونی و وسائل تزئینی عکس پاسدارها و نیروهای امنیتی ای که کشته شده بودند را به دیوارها آویزان کرده بودند و فضائی نیمه تاریک مثل دخمه های قدیمی به وجود آورده بودند. جلو درب آمفی تئاتر که رسیدیم تازه متوجه شدیم که چرا ملاقاتی ها به بند بر نمی گشتند. «ملاقات حضوری» داده بودند و داخل آمفی تئاتر قیامتی بود. حتی برخلاف ملاقات های معمولی ظاهرا" نشانی از کنترل و حضور گسترده پاسداران در بین خانواده ها نبود با اندکی دقت برادرم را کنار رفیق عزیزم «طولانی» و خانواده اش در نزدیکی سن دیدم. خودم را به او رساندم و در کنارش نشستم. او گفت که طی این مدت بارها و بارها به اینجا آمده و به قم هم رفته بود. امروز مثل خیلی از خانواده ها ناامیدانه به اینجا آمده تا شاید بتواند خبری از من بگیرد. از رفقای اوین گفت و از رفقای اینجا (گوهردشت) گفت. از انتظارکشنده ای که برای دریافت خبر داشتند و یا جهت مراجعه برای دریافت وسائل از کمیته ها دقیقه شماری می کردند. در آنجا بود که من فهمیدم در ابتدای دستگیری سه ماه تمام به همراه عامل دستگیریم (پسر خواهر بسیجی ام که خودش دستبند به دستم زده بود) تمامی بیمارستان ها و گورستان ها را گشته بودند و سر آخر او (پسر خواهرم) گفته بود زنده است، دنبالش نگردید محل نگهداریش زندان اوین است. منهم گفتم از همه چیز، به ویژه از سیاه پوشان کله تاس که کنار دیوار و جلو خروجی های آمفی تئاتر ایستاده بودند. از سن آمفی تئاتر و طناب های آویزان و پرچم های برافراشته شده آزادی برفراز این سن گفتم. از جای خالی عزیزانم و از کشتارهای سال 60 تا تابستان 67 برای او گفتم و احساس آرامش نمودم که حداقل یکنفر از خانواده ام می داند بر من چه گذشته است.
محمود خلیلی
..........
.............
ملاقات در زندان – نشریه آرش شماره 100
مرداد ماه 65 بود. مادر و خواهرم به ملاقات من آمده بودند. قامت خمیده ی مادرم که از حد کمان گذشته و به زاویه قائمه بیشتر شباهت داشت، گویای رنجی بود که در آن پنج سال نیمه اول دوران محکومیتم بر جسم و جانش نشسته بود. مادر و خواهرم آنسوی تور ملاقات بودند و من در این سوی. در فاصله میان دو تور ملاقات نیز نگهبان حضور داشت تا کلامی "ممنوعه" رد و بدل نشود. نگهبان پایان ملاقات را اعلام کرد. مادرم برای در آغوش گرفتن و بوسیدن من، از نگهبان خواست تا به این سوی تور ملاقات بیاید. دقایقی با اصرار مادرم و انکار نگهبان گذشت. سر انجام با استدلال مادرم که چطور به گروه های قبلی اجازه دادی اما به من اجازه نمی دهی؟، نگهبان قبول کرد که فقط برای چند لحظه به این طرف کابین ملاقات (تور سیمی) بیاید. اصرار مادرم و تکرار درخواست او از نگهبان، کمی تعجبم را بر انگیخته بود. با قامت خمیده، خود را به این سوی تور ملاقات رساند. نیمی من خم شدم و نیمی او قامت راست کرد. در آغوشش گرفتم و او مرا بوسید. با عجله از شالی که بر کمرش بسته بود، بسته ای بیرون آورد. از من خواست بسته را بگیرم. با التماس که کم کم لحن تزرع در آن پیدا بود، از من خواست نماز بخوانم تا زودتر آزاد شوم. آنچه در دستش بود مهر، تسبیح و جانماز بود. با تعجب به خواهرم نگاه کردم. چشمکی زد و گفت: یک جوری قضیه را حل کن. دوباره بوسیدمش تا کمی آرام شود. بسته را از او گرفتم. نگهبان وقت جدا شدن را اعلام کرد. به دنبال نگهبان راهی "بندک" شدم. در کنار در ورودی، گوشه "بندک" سطل آشغالی بود. بسته را در سطل آشغال انداختم. بچه ها گرم صحبت بودند و از ملاقات حرف می زدند. من نیز به جمع رفقایم پیوستم. ناصر پرسید: کیا آمده بودند؟ با خنده گفتم: می دونی در ملاقات چه اتفاقی افتاد؟ و سپس ماجرا را برایشان تعریف کردم. ناصر در میان خنده پرسید: حالا جانماز را چه کار کردی؟ گفتم" تو سطل آشغاله. فضای اتاق با شوخی و خنده همچنان در حواشی ملاقات آن روز بود.
* * *
در ارتباط با موضوع زندان و زندانی سیاسی تا کنون مطالب زیادی گفته شده است. زندانیان زیادی بوده اند که با نوشتن خاطرات زندان، سعی کرده اند تجاربشان را پیش روی خوانندگان بگذارند. به رغم همه اینها با توجه به این که زندان و موضوع زندانی سیاسی، از مقوله های پیچیده اجتماعی درون هر جامعه است، کنکاش در زوایای مختلف زندان و زندانی می تواند ما را به بیان تجربه های تازه ای برساند. این تجارب هر چند ممکن است ناقص باشند اما، در جهت روشنگری پدیده زندان و عوارض ناشی از آن بر جسم و جان زندانیان، می توانند مفید واقع شوند.
از آنجایی که در چهار دیواری زندان، فقط جسم آدمی نیست که در معرض آزار و شکنجه قرار می گیرد، بلکه به موازات آن، روان و اندیشه ی زندانی سیاسی نیز همواره در تیر رس تهاجم بازجویان و زندانبانان قرار دارد، لذا شناخت درست از عوامل مخرب و تاثیر گذار بر فضای زندان و در صورت ممکن دوری جستن از آن، بر پایداری و سلامت سیاسی زندانی کمک خواهد کرد. خصوصا برای زندانیانی که دوران حبس طولانی مدت را پیش رو داشته و دارند.
ملاقات در زندان، و نحوه چگونه روبرو شدن زندانی با خانواده، و بالعکس برخورد اعضای خانواده با عزیز زندانیشان، می تواند یکی از موضوعات حساس دوران حبس باشد. به رغم فاصله زمانی و نیز کوتاه بودن زمان ملاقات، اما تاثیر آن برروحیات طرفین که در دو سوی کابین ملاقات ایستاده اند، بسیار ماندگار است.
در این نوشتار تلاش خواهم کرد دریچه ای به مقوله لحظه های کوتاه ملاقات باز کنم. به این امید که کمکی باشد در ایجاد شناخت و فهم بهتر زندانی و خانواده، از موقعیت و جایگاه تازه ای که هر کدام از طرفین در آن قرار می گیرند.
با دستگیری عضوی از اعضای خانواده و قرار گرفتن او در چهار دیواری زندان، طبیعتا شرایط جدیدی برای هر یک از طرفین به وجود می آید، که با موقعیت گذشته آنها بسیار متفاوت است. لذا ابتدا به ساکن، هر یک از طرفین این معادله می بایست یک ارزیابی تازه، درست و واقع بینانه از موقعیت جدید یکدیگر به دست آورند. صرف شناخت و فهم هر چند دقیق آنان از یکدیگر تا پیش از ورود به شرایط جدید، نافی این نخواهد بود که آنان خود را بی نیاز از پاسخ گویی به این مهم بدانند. آنها می بایست مجددا تعریف جدیدی از روابط و موقعیت ویژه خود، داشته باشند. عدم پاسخگوی به این ضرورت به ظاهر ساده و بی اهمیت، بدون شک تاثیرات زیانباری در روند لحظه های کوتاه ملاقات های دوران زندان، بر روابط زندانی و خانواده بر جای می گذارد، که گاها می تواند برای هر یک از طرفین فاجعه به بار آورد.
از آنجا که زندانی، مسیر مبارزاتی خود را آگاهانه و بر بستر باورهای سیاسی خود انتخاب کرده است، انتظار اینکه او می بایست در گام نخست، شرایط جدید به وجود آمده برای پدر، مادر، همسر و دیگر اعضای خانواده را بهتر درک کند و بفهمد، نه تنها انتظار غیر معقولی نیست، بلکه پاسخگویی به آن، دقیقا بخشی از رسالت اولیه مبارزاتی فرد زندانی به شمار می آید. فهم موقعیت خانواده که در آن سوی دیوار و در فضای به ظاهر "آزاد" به سر می برند، به دلایلی بر فهم موقعیت زندانی از طرف خانواده، ارجحیت دارد.
نخست اینکه پدر، مادر، همسر و دیگر اعضای خانواده، علی القائده ممکن است هیچ نقشی در انتخاب مسیر مبارزاتی فرد زندانی نداشته باشند، لذا تحمل دشواری ها برای افرادی که خود هیچ نقشی در انتخاب مسیر آن نداشته اند، همواره روح و جان آدمی را فرسوده تر می سازد. دوم اینکه، بر اساس واقعیت های عینی جامعه، در بسیاری موارد، خانواده ممکن است به لحاظ ذهنی، آگاهی از مسائل سیاسی – اجتماعی و نیز پیچیدگی های مبارزه طبقاتی، در آن سطحی که فرد زندانی با آن دست به گریبان است، قرار نداشته باشد. خصوصا آن دسته از زندانیانی که در خانواده های روستایی و کارگری بزرگ شده اند. به رغم وجود رابطه عاطفی عمیق تر با زندانیشان، این امکان نیز هست که به سادگی در دام تبلیغات رژیم و دست اندرکاران زندان قرار بگیرند. سوم و مهمتر اینکه در جوامع طبقاتی و به طور اخص در ایران، آنهم در حاکمیت دینی و قرون وسطایی جمهوری اسلامی، خانواده ها و به خصوص همسران زندانیان سیاسی، اگر نگوییم بیشتر از خود زندانیان تحت فشار هستند، لااقل کمتر نیستند. این فشارها اگر چه مستقیما از نوع انفرادی، بازجویی و شکنجه نیست، اما به شکل های مختلف، از طرف عوامل آشکار و نهان رژیم و شرایط حاکم بر جامعه بر خانواده ها نیز اعمال می گردد. خانواده ها علاوه بر تحمل هر آنچه که بر سر زندانیشان می آید، می بایست صدها توهین وتحقیر پاسداران، زندانبانان و دیگر عمله و اکره رژیم را نیز تحمل کنند. و این ها، جدا از همه ی ناملایماتی است که خانواده برای دیدار زندانی خود در روزهای ملاقات، به جان می خرد.
از همان لحظه ای که ماموران امنیتی رژیم، عضوی از خانواده را دستگیر و با خود به ناکجا آبادی به نام زندان منتقل می کنند، زندگی پر فراز و نشیب خانواده نیز آغاز می گردد. که در تمام فصول، بی توجه به سرما و گرما، تاریکی و روشنایی لحظه ها، جسم و جانشان در جاده ی بی انتهای میان خانه و زندان فرسوده می شود. و از این روست که انتظار شناخت موقعیت جدید خانواده و فهمیدن حال و هوایشان، از طرف فرد زندانی، به مراتب ارجحیت بیشتری دارد تا فهمیده شدن موقعیت زندانی، از طرف خانواده.
درک و برداشتی این گونه، آنهم با پیشگامی فرد زندانی، به سرعت موجب افزایش غنای رابطه زندانی با خانواده و بالعکس، از یک رابطه صرف عاطفی، به یک رابطه همدردی، حس مشترک همراه با اعتماد متقابل خواهد شد. این حس اعتماد متقابل، تضمین کننده مصونیت روانی طرفین در طول سال های زندان، به خصوص در لحظه های ملاقات خواهد بود. تا هم زندانی، بخشی از سختی زندان را و هم خانواده، اندکی از غبار نشسته بر جسم و جان را، به شوق دیدار به فراموشی بسپارند.
کم توجهی به این موضوع، می تواند لحظه های خوش ملاقات را برای هر یک از طرفین، به جدال و تلخکامی بی سر انجامی تبدیل کند. کم نبوده و نیستند زندانیانی که در دوران حبسشان، بعد از هر ملاقات با اعصابی فرسوده به درون بند باز گشته و ساعت ها در چنبره تنهایی خود فرو رفته اند. که در بسیاری موارد مسایل و موضوعاتی بسیار ساده، باعث بروز چنین تلخکامی هایی می شده است. که ناشی از عدم درک موقعیت جدید پیش آمده برای خانواده و فرد زندانی بوده است. چرا که فرد زندانی بیشتر تمایل دارد از جایگاه خودش به عنوان یک عنصر آگاه سیاسی، به خانواده نگاه کند، نه در جایگاهی که آنها به لحاط اجتماعی و فهم سیاسی قرار دارند. و طبیعتا از این منظر انتظار دارد که خانواده نیز به روشنی موقعیت و جایگاه سیاسی او را درک کنند و بر بستر آن، سخنان و رفتار خود را در طول دوران زندان و لحظه های ملاقات با موقعیت فرد زندانی تنظیم نمایند. و از آنجاییکه در مواردی به این توقع و انتظار پاسخ مطلوب داده نمی شود، جدل و تلخکامی بر فضای ملاقات و روزهای پس از آن بر روحیات طرفین حاکم می گردد. که تکرار آن، نه تنها می تواند فضای ملاقات را سرد و بی روح سازد، بلکه چه بسا تاثیرات مخرب و جبران ناپذیری نیز، بر رابطه ی عاطفی فرد زندانی با خانواده و به طور اخص با همسر فرد زندانی بر جای بگذارد.
رفتار سنجیده و توام با بردباری فرد زندانی با خانواده، همراه با کار توضیحی و روشنگری در حد فهم آنان، و اینکه خانواده خود را در یک رابطه ی برابر با زندانی احساس کند، و بتواند تمامی ذهنیت و رفتار بیرونی خود را بی واهمه از واکنش های تند و عصبی آن طرف کابین ملاقات، با عزیز زندانیش طرح و درمیان بگذارد، اولا این فرصت را به زندانی می دهد تا از عمق فضای ذهنی خانواده و آنچه در کنه باورشان می گذرد آگاه گردد و ثانیا به خانواده نیز فرصت داده می شود تا آنان نیز بیشتر به فهم زندانی خود دست یابند و در جهت ایجاد فضای عاطفی واعتماد به او، گام های بلند تری از خود زندانی بردارند.
نمایشنامه " ملاقات" کار ارزشمند محسن یلفانی، می تواند نمونه قابل ذکری در تبیین و توضیح روشن این نوشتار باشد.(1)
بدون شک، هر کدام از زندانیان در طول سالهای زندان، شاهد اندوه تعدادی از رفقا و همبندان خود بوده اند. رفقایی که بعد از ترک کابین ملاقات، شکیبایی خود را از دست داده و با اعصابی فرسوده و متشنج به داخل بند باز گشته اند. چرا که در مواجهه با خانواده و بعضا همسران خود، از درک شناخت موقعیت جدید آنها و پاسخ دادن به این ضرورت عاجز بوده اند. و دردناکتر اینکه شاهد بوده ایم، زندانیانی به قسمت دادیاری زندان فرا خوانده می شدند، تا درخواست طلاق همسران خود را تایید و زیر حکم دادگاه را امضاء کنند. اگر چه نقش رژیم و ترفندهای آشکار و نهان آن را، در ایجاد چنین فضایی میان زندانیان و خانواده هایشان، هرگز نباید از نظر دور داشت، اما درک ضرورت شناخت از موقعیت جدید پیش آمده برای خانواده، می تواند در ایجاد فضای بهتر میان فرد زندانی و خانواده در دو سوی کابین ملاقات بسیار مفید باشد. و اتفاقات تلخکام روزهای ملاقات را، به حد اقل ممکن برساند. طرح این بحث هرگز نباید به معنای کم رنگ کردن فداکاری های بی دریغ خانواده ها ی زندانیان سیاسی تلقی گردد. بلکه بر عکس گامی ست در جهت ارج گذاری به فداکاری های بی دریغ آنان. چرا که قریب به اتفاق خانواده ها و همسران زندانیان، در سال های پرتلاطم زندان، همه سختی ها را به جان خریدند، بی آنکه تسلیم لحظه ها شوند. خانواده ها، در تمامی سال های زندان و بند، با ایثار و فداکاری، در کنار زندانیانشان ماندند و دوشا دوش آنان، صفحات زرینی از عاطفه و عشق، بر تاریخ مبارزاتی مردم ایران به یادگار گذاشتند.
(1)- نمایش نامه"ملاقات" اثر محسن یلفانی، باز تاب دهنده گوشه ای از سرنوشت مبارزاتی زنان و مردان ایران در زندان های رژیم سلطنتی شاه است. صحنه های دیدار "سیما" و "وحید" در زندان، و دیالوگ میان آن دو، که تمام فضای نمایشنامه "ملاقات" را پر کرده است، به روشنی بیانگر فهم عمیق "وحید" از درک شرایط جدید پیش آمده برای خود و همسرش "سیما" است.
از ازدواج "سیما" و "وحید"، زمان کوتاهی گذشته است که وحید توسط نیروهای امنیتی رژیم شاه، دستگیر و راهی زندان و شکنجه گاه می شود. "سیما" همسر جوان "وحید" که فردی غیر سیاسی ست، برای آزادی او دست به هر اقدامی می زند. او در این مسیر، بی توجه به موقعیت و جایگاه سیاسی همسرش، حتا به ملاقات و دستبوسی تیمساری از سرکردگان ساواک و رژیم نیز می رود. دیداری توام با گریه و التماس، که به طور ضمنی با درخواست نامشروع تیمسار نیز مواجه می گردد. و اینها فشارهای روحی مظاعفی ست برای "سیما"، که هر آینه ممکن است او را در هم بشکند و به فروپاشی بکشاند.
اما در آن سوی کابین، "وحید" علاوه بر تحمل فشارهای زندان، در هر ملاقات با برخوردهای این چنینی همسرش نیز روبرو ست. "سیما" علاوه بر تلاش های بیرونیش، در هر ملاقات بر "وحید" نیز فشار می آورد تا به هر شکل ممکن از زندان بیرون بیاید. اما در آن طرف کابین، لحن کلام، شکیبایی و فهم "وحید" از موقعیت به وجود آمده و نقش مسئولانه اش در برخورد با همسرش، دنیای دیگری را در مقابل چشمان ما به نمایش می گذارد. دنیایی از شکیبایی توام با احساس مسئولیت در قبال خانواده. او نه فقط بر "سیما" خشم نمی گیرد، نه تنها، "سیما" را سرزنش نمی کند، بلکه با درک شرایط و موقعیت جدید پیش آمده برای "سیما" و متناسب با نوع نگاهش به جامعه و مسائل اجتماعی، با آرامش و بردباری تلاش می کند تا شرایط حاکم بر خود و جامعه را برای او توضیح دهد. دقیقا از اتفاقاتی که برای "سیما" رخداده، جهت روشنگری و زدودن توهمات او نسبت به رژیم و عناصر شکنجه گرش سود می برد. او حتا این حق و آزادی را برای "سیما" قائل می شود تا با انتخاب همسری جدید، زندگی دیگری را آغاز کند و از "سیما" می خواهد که، "به جای او هم زندگی کند". سیما با استدلال اینکه، رژیم قدرتمند است و مبارزه تو و امثال تو خللی در ارکان رژیم وارد نمی کند، سعی دارد "وحید" را جهت آزاد شدن به هر قیمت ترغیب کند، اما پاسخ "وحید"، اعتماد به نفس و آرامشش، مسکنی ست بر فضای ملتهب لحظه های "ملاقات". وحید به آرامی می گوید: اتفاقا من هم تا قبل از دستگیری مثل تو فکر می کردم. اما با دستگیری من دنیای دیگری به رویم گشوده شده است. وقتی رژیم از من که فقط چند کتاب خوانده ام اینگونه وحشت دارد و اقدام به دستگیری من می کند، این دقیقا بیانگر ضعف رژیم است نه اقتدار آن.
پایان دوران پنج ساله محکومیت "وحید" نزدیک می شود. چند ماه قبل از اتمام حکم و آزادیش، "سیما" دستگیر و به ده سال زندان محکوم می گردد. "ملاقات" ها دوباره تکرار می شوند. جای "وحید" و "سیما" در دو طرف کابین عوض می شود. اینبار "سیما" زندانی ست و "وحید" ملاقات کننده. اما فضای ملاقات چیز دیگری ست. حال و هوای دو سوی کابین، نمادی از فهم مشترک دو "انسان" است. زندگی در عالی ترین شکل خود، در روزهای ملاقات میان "سیما" و "وحید" استمرار می یابد.
* * *
من "ملاقات" محسن یلفانی را در سال 58 خوانده ام. در همان سال هم موفق شدم اجرای آن را که توسط دانشجویان پیشگام دانشگاه گیلان به روی صحنه آورده شده بود، ببینم. از آن تاریخ 28 سال گذشته است. برای بیان مقصود از آنجا که، از حافظه ام کمک گرفته ام. این اهتمال وجود دارد در بیان موضوع، رعایت کامل امانت نشده باشد. حتا ممکن است در کار برد اسامی "سیما" و "وحید" نیز اشتباه کرده باشم. لذا در صورت چنین اشتباهی، پیشا پیش از آقای محسن یلفانی پوزش می خواهم.
احمد موسوی
29 شهریور 86