به سايت آزادى بيان خوش آمديد

 

December 25, 2007

خواب مرگ آور ( داستان کوتاه )

کامبیز گیلانی
هنوز هم دلم پر است ؛ پر ، از همه ی نا ملایمت های زندگی . چه کارش می شود کرد . باید خودم را به آن راه بزنم . کدام راه ؟ خودم هم نمی دانم . برایم فقط این روشن است که ، درد من ، مال من است و نباید در میان این جمع ، ولو شود .

ــ شما ؟

وقتی زنگ در را به صدا در می آورم ، حواسم نیست که اینجا منزل کمال نیست و او مرا فقط دعوت کرده است . کمی دستپاچه می شوم . خانم را نمی شناسم . برای لحظه ای نفسم بند می آید و به او خیره می مانم .

ــ شما از دوستایه کمال هستین ؟

ــ بله . . . بله . . . من کامرانم . . .

ــ بفرمایین تو . من منیژه هستم .

ــ از . . . از آشنایی تون خوشوقتم .

وقتی وارد درگاهی می شوم ، کمال را می بینم که با دو ـ سه نفر ، سمت چپ سالن ، مشغول حرف زدن است . راهرو یی است که به این اتاق پذیرایی بزرگی ، ختم می شود . جای رختی ،  سمت چپ این راهرو کوچک ، آویزان است . کوچکی اش را ، اندازه ی سالن تعیین کرده است ، و گرنه ، خودش ، به  اندازه ی اتاق پذیرایی منزل من است .

با خجالت وارد می شوم ؛ کمال ، چشمش به من می افتد و تیز ، خودش را به من می رساند . یکدیگر بغل می کنیم و بعد از ماچ و بوسه ای گرم ، منیژه را نگاه  می کند و می گوید :

ــ بیا ، همون جور که گفتم ، هس یا نه ؟

 با اینکه بطور سنتی ، در ارتباط با تعارف ، خنده ای مصنوعی ، روی چهره ام می نشیند ، ولی داغ شدن گوش ها ، موقعیت دیگری را ترسیم می کند .

ــ آره ، راستی همین جوره .

بی اختیار ، کمی جان می گیرم و نرم می پرسم :

ــ  چیه ، نکنه پشتم صفحه گذاشتی ؟

ــ اوهه ، چه جورم ؛ همه شم آهنگایه زورخونه یی .

منیژه ، به آرامی می گوید :

ــ  خب ، پس بریم پیش بقیه ی دوستان .

 

راه می افتیم . با دیگران سلام و احوالپرسی می کنیم و جلو می رویم . مدتها بود که به مهمانی نرفته بودم ؛ یا دست کم به این شکلش . همه ، لباسهای تر و تمیز به تن دارند . بوی عطری شامه نواز ، اتاق را پر کرده است . چشمم را به هر طرف که می چرخانم ، جای خاک سیگاری ، سیگار ، یا حتا شیشه ی مشروبی  نمی بینم . تعجب می کنم .

ــ  دنبال چی می گردی ، چیزی لازم داری ؟

ــ  نه ، همین جوری داشتم نگاه می کردم .

 

میز شام ، کنار پنجره قرار گرفته است . می رویم و کنارش می ایستیم . اشتباه نکرده باشم ، اتاق پذیرایی ، چهل ـ پنجاه متری هست . میانگین سنی مهمان ها          هم ، پنجاهی باید باشد . بیست و هفت ـ هشت نفری در سالن حضور دارند، که به گمانم تعداد خانم ها ، دو ـ سه نفری بیشتر باشد .

کمال ، بی مقدمه می گوید :

ــ مهمونا ، دوستا و همکارایه منیژه ن .

ــ خب ، تبریک می گم .

ــ  تو رو پیدا کردن ، واسه م بهترین تبریک بود .

ــ  وقتی زنگ زدی ، باورم نشد . تازه وقتی نشونیه نادرو دادی ، فهمیدم چه جوری پیدام کردی .

ــ  بیس ساله همدیگه رو ندیدیم . ولی تو اصلا تکون نخوردی .

لبخندی روی صورتم می نشیند و با لحنی دو پهلو می گویم :

ــ متشکرم . ادامه بده .

ــ  به جونه فرهاد جدی می گم .

ــ  راستی فرهاد چطوره ؟ الان باید واسه خودش مردی شده باشه دیگه .

ــ  یه سال دیگه ، مهندسی شو می گیره و وارد بازار کار می شه . کاره شم از حالا واسه ش دارم .

ــ  تو داری ؟

وقتی ، تعجب را روی صورتم می بیند ، با خونسردی می گوید :

ــ  پس تو از همه جا بی خبری .

در همین لحظه ، منیژه به سمت ما می آید و با رویی باز  ، رو به روی ما می ایستد و می گوید :

ــ  می بخشین حرفه تونو قطع می کنم .

و در حالی که لبخند دوست داشتنی یی روی صورتش می نشیند ، از کمال می خواهد که برای لحظه ای او را همراهی کند .

خانه ی قشنگی است . از پشت توری ، حیاط ، معلوم است . حیاط بزرگی که استخری ، طرف راستش ، خودنمایی می کند . نوری که روی آب افتاده است ، تصویر دلنشینی را به تماشاگر تقدیم می کند . و این زیبایی ، حتا به کسی مثل من هم که فردا ـ پس فردا از آلونک فکسنی و بد قد و قواره اش محروم می شود ، آرامش می دهد .

ــ  خب ، کجا بودیم ؟

دستش را روی شانه ام می گذارد و راه می افتد . مرا به طرف جمعی از دوستانش که در معارفه ی اولیه ، با هم آشنا شده بودیم ، می برد .

سه نفر ، دکتر جراح بودند ؛ دو نفر ، مهندس ؛ دو خانم و سه آقا .

ــ  الهه خانوم ! این کامران ، یکی از بهترین دوستای دوره ی بچگی ، نو جوونی و جوونیه منه . اما یه دفه همدیگه رو گم کردیم .

ــ  مث تو قصه ها ، نه؟ من که خودم از نزدیک ، به این نمونه ها بر نخورده بودم .

آقای افرسیابی که کنار او ایستاده است ، با خوشرویی می گوید :

ــ تازه از این به بعد ، خیلی بهتر می تونین با هم کنار بیاین و از شیرینی گذشته استفاده کنین .

خانم هاشمی ، که آرام ایستاده است و گوش می کند ، بی مقدمه از من می پرسد :

ــ  ببخشین ، تو چه کاری فعال هستین ؟

همه ی نگاه ها به دهان من دوخته می شوند . گوشهایم دوباره واکنش نشان می دهند . سوالی که حتا کمال هم مطرح نکرده بود . 

ــ  من . . . من کار آزاد می کنم . خرید و فروش . . .

کمال حرفم را با همان لبخند و زبان تعارف قطع می کند و می گوید :

ــ  این دوست من هم خجالتیه ، هم کم گو ، چراشم بر می گرده به گذشته ها ؛ کامران تاجره خانوم ، اونم چه تاجری .

قرار شده بود که شغلم را مخفی نگه دارم . کمال هم حرف مرا به شیوه ی خاص خودش ، تکمیل کرده است .

ــ  نه ، یه وقت سوء تفاهم نشه ؛ غرضم از این سوال ، این بود که مبادا حرفایه ما براتون کسل کننده باشن . ببخشین اگه کمی خصوصی بنظر اومد .

ــ  نه  خانوم ، خواهش می کنم .

 

به گپ می نشینیم . زمان می گذرد ؛ دست کم ، چند ساعتی . همه شان ، به غیر از یک نفر ،  دا نشگاه دیده بودند . کسانی که یا تحصیل کرده های خارج کشوری بودند ، یا ایران ، که بعد از انقلاب ، به این طرف ها آمده اند . ظاهرا هم ، همه شان با حکومت  مخالفند .

 

ــ  می دونین کامران خان ، من خیلی دلم می خواد تو کشور خودم زندگی کنم ، و به مردم خودم خدمت کنم ، ولی با آخوندا واقعا نمی تونم کنار بیام . حساب چادر و روسری و این حرفام نیس .

الهه خانم که جراح کلیه است ، سعی می کند ، دلیل از کشور جدا ماندنش را بیان کند ؛ با نوعی دقت در به کارگیری  کلمات ، ادامه می دهد :

ــ آدم با یه روسری گذاشتن ، نه تنها درست تر زندگی نمی کنه ، بلکه می تونه بی هویت هم بشه . ولی از اون بدتر ، اینه که پیش از اینکه منو یه پزشک ببینن ، یه زن می بینن ، اونم زنی که حتا شکلش هم باید اونی باشه ، که دوس نداره .

آقای سمیعی که مهندس با تجربه ی یکی از رشته های پیش رفته ی الکترونیکی است ، با چهره ای آرام و موقر ، می گوید :

ــ  ببینین ! الان ، عده ای ، صرف نظر از خودم ، از مغز های مفید کشور مون اینجا حضور دارن . . .

از شوخی هایی که لابه لای صحبتش می کند ، خوشم می آید .

ــ  . . . که تو خونه ی واقعی یه خوده شون ، نمی تونن نفس بکشن . البته نا گفته نمونه که بعضی ها ، مرتبا دنبال این بوده ن که آدمای اسم و رسم دار این طرفا رو ببرن اون طرف . اونم بیشتر بخاطر تبلیغ و این حرفا بوده ، و گرنه از اون اجاق ، آبی گرم نشده . تازه ، من از منابع موثقی شنیده م که حتا بیشتر این پزشکای جوون  یا تازه فارغ التحصیل رو رد کردن و گفتن که خوده شون به اندازه ی کافی از این جور دکترا دارن . این به نظر من ، در واقع یه جور رو سیاهیه دو طرفه س .

منیژه  هم پزشک است . نقطه نظرهایش در مورد شرایط زندگی خارجی ها در کشورهای اروپایی ، گوش کردنی است . درد افسردگی آنها را خوب حس کرده است . او یک سالی است که با کمال ازدواج کرده است . کمال ، از آن بچه های با استعدادی بود ، که هنوز بیست و پنج سال نداشت ، که دکتر شده بود ؛ من ، دو

سال از او دیرتر دکترایم را گرفته بودم . او ، هم آماده تر بود ، هم مشکل مالی نداشت . من ، هم کار می کردم ، هم درس می خواندم . تازه ، کمک خرج پدرم هم بودم .

او زود هم ازدواج کرد ؛ یعنی آنقدرها هم زود نبود ، نسبت به من جلوتر بود . وقتی که همسرش ، سل گرفت و فوت کرد ، او ، کمال دیگری شد ؛ بکلی دگرگون . میترا را می پرستید . زنی که پنج سال از او بزرگتر بود ؛ و ، ازدواجی که همه ی فامیل را به هم ریخته بود . این همه برایش بی ارزش بودند . وقتی همسرش ، فرهاد را بدنیا آورده بود ، زندگی ، در اوج حضورش ، پیشانی کمال را بوسیده بود . افسوس که این تصویر زیبا ، خیلی زود ، طعمه ی حریق شد .

از آن پس ، از همه چیز برید و رفت . هر چه سراغش را گرفتم ، بی نتیجه بود . هفته ی پیش که تنها تو اتاق نشسته بودم و زندگی را در همه ی اندازه هایش نفرین می کردم ، صدای زنگ تلفن در آمد . پشت خط ، صدایی آشنا ، خیلی آشنا ، با من شوخی اش گرفته بود . صدایی که سر به سرم می گذاشت ، طوری که به خاطر نیاورمش . ولی نتوانست . شناختمش . یک ساعتی گپ زدیم . البته در مورد بعضی مسائل چیزی رد و بدل نشده بود ؛ از جمله موقعیت زندگی من . او فقط می دانست که پروانه ی پزشکی من ، لغو شده است ؛ همین .

 

ــ  مهمتر از همه ، اینه که ، ما دلمون پیش مردم باشه .

خانمی که گویا مهندس بیکار بود ، با خونسردی کنایه آمیزی ، در جواب این جمله ی منیژه می گوید :

ــ  ولی خیال خوب و حرف خوش که واسه ی مردم ، نون و آب نمی شه .

ــ  من دارم به این نکته اشاره می کنم ، که واسه کمک به مردم ، لزومی نداره آدم حتما تو ایران باشه ، از اینجام میشه مفید بود .

ــ  خب عزیز من ، تو به عنوان یه پزشک ، فقط اونجا می تونی به مردم کمک کنی ؛ از اینجا که کاری از دستت ساخته نیست .

ــ  اتفاقا می تونم پروین جون ، الان دلیله شو واسه ت می گم .

تقریبا همه دارند به حرف میزبان گوش می کنند . اینجا ، منزل اوست . پیش از ازدواج با کمال خریده بود ش . محله ی خوبی است . باید خیلی هم گران باشد .

کمال ، در  آن زمان ، اصلا در این کشور زندگی نمی کرد . در یک سمینار پزشکی ، با او آشنا شده بود . به مرور ، روابطشان عمیق تر می شود و ازدواج می کنند .

برای کمال ، این بار پنجم ، و برای منیژه ، سومین بار است . منیژه ، دو پسر و یک دختر دارد ؛ پسر ها ، پیش شوهر اولش زندگی می کنند و دختر دوازده ساله اش ،

پیش خود او ؛ که البته امشب ، بخا طر این مهمانی ، پیش دایی اش مانده است . اما ، کمال دیگر صاحب فرزند نشد . خواسته بود ، نشده بود .

 

منیژه ، سینه اش را صاف می کند  و با نوعی غرور در آهنگ صدایش ، ادامه می دهد :

ــ  من خودم دارم به آدمایی که با حکومت ، رو در رو مبارزه می کنن ، کمکای

اقتصادی می کنم . دارم به خونه واده هایی که از ایران میان و بر می گردن ، به شکلایه مختلف امکانات میدم . مثلا براشون دوا جور می کنم ، یا حتا ، تربیت جراحی مجانی رو براشون میدم . خب  ، اینا کمک مفیدن دیگه ، مگه نه ؟

آقای وکیلی ، که متخصص قلب است و خیلی هم شناخته شده ، نگاهی به بقیه ، که ساکت نشسته اند و گوش می دهند ، می اندازد و با نوعی بی تفا وتی می گوید :

ــ  البته من در این مورد ، طور دیگه یی فکر می کنم . من می گم ، این جور کمک کردنا بی نتیجه ن . نه اون کمک به اون کسایی که مثلا رو در رو دارن مبارزه می کنن ، نه اون دواهایی که بهشون می دین . سازمانهایی مثل  سی آی ای ، اینتلجنت سرویس   و خیلیایه دیگه ، دارن همه ی دنیا رو اداره می کنن . خودشون جریان سیاسی درست می کنن . حکومت می سازن ، بعدم ، نابودش می کنن . اون دواهارم که میدین ببرن ، می برن تو بازار آزاد ، چند برابر می فروشن ، حالا شما  بااین خوشباوری . . .

خانم هوشیار ، که پزشک زنان است ، حرف آقای وکیلی را دوستانه قطع می کند ،

لیوان آب را روی میز می گذارد و می گوید :

ــ  ما ، رو موضوعی با هم به تفاهم رسیدیم ، اونم ، همینه که الان شش ماهه لب به سیگار و الکل نمی زنیم ، یا حتا اگه می زنیم ، تو جمعون پرونده شو بسته یم .

چرا ؟ برای اینکه ، همین کار ، بهانه یی باشه که ما مفید تر عمل کنیم ؛ بهتر نفس بکشیم و با دید بهتری  با مسائل برخورد کنیم . از طرف دیگه ، بهانه یی برای کارایه غلطه مون نداشته باشیم ، که مثلا فلان حرفو تو مستی زدیم . حالا م ، بحث مورد نظر ، موضوعه سلامتی یه جامعه س . منم نظرم اینه که ما باید در راه بوجود آووردن یه جامعه ی سالم ، مبارزه کنیم . به نظر من ، همه ی اونایی که به عنوان سازمان ، حزب ، گروه ، یا شخصیت ، با حکومت مبارزه می کنن ، مامور و خود فروخته نیستن . همه ی اون مردمی یم که از اینجا دوا با خوده شون می برن ، کاسبی نمی کنن .

من هم تصمیم می گیرم ، همه ی آن فکرهایی که تو سرم هستند را بیرون بریزم و وارد این بحث شوم . تا می آیم خودم را آماده کنم که حرفی بزنم ، آقای برومند ، که مهندس است و از سی سال پیش در این کشور زندگی می کند ، می گوید :

ــ  راستش من خودم به شخصه ، آدم بی تفاوتی نیستم ، ولی از بس که پای حرفایه بی فایده نشستم ، خسته شده م .  می دونین ، داستان خیلی پیچیده تر از ایناست که ما باهاش برخورد می کنیم . ما از سعادت مردم حرف می زنیم . اما در دنیایی که ما توش زندگی می کنیم ، این شعار ، فقط یه بهانه س . همین کشور خوده مون ، یه نمونه ی خوبه شه . دیروز شاه رو آووردن ، امروز این رژیم رو ؛ فردا هم ، وقتی دور دیگه یی شروع شه ، نوبت به یکی دیگه می رسه . ما مردم ، البته تو بازی هستبم ؛ اونم فقط  واسه زنده باد ، مرده باد ، گفتن . حکومت مهم نیس ، اون فکری که داره راه رو ترسیم می کنه ، مهمه : سرمایه داری .  اگه با این فکر تونستی در بیفتی ، می تونی تغییر اساسی بدی . من نتونستم . با این که سال ها با یکی از احزاب ضد سرمایه داری همکاری می کردم ، ناچار از وا دادن شدم . شاه رفت ؛ حکومت عوض شد؛ حاکمیت سرمایه ، نه تنها از بین نرفت ، گردن کلفت ترم شد . این همه زندگیا سوختن ، آدما ، بیچاره و در به در شدن ، چون سرمایه داری نیاز به یه بدنه ی تازه داشت . یه بازوی تازه ی اجرایی .

 

حرف هایش ، کلمه به کلمه ، در ذهنم نشسته اند . دیگر ، کسی نمی خواهد پیش دستی کند و چیزی بگوید . بحث سرمایه داری به میان آمده است . هر کدام ، به شکلی در این بازی اند . کمال ، وقتی بعد از شام تو حیاط رفته بودیم ، می گفت :

ــ  می دونی ، دو ـ سه تا شرکتن که همه جا ریشه گرفتن ؛ کاره شونم در واقع با بورس و واسطه گری سر و کار داره . منم ، یکی از سهام داراشم .

وقتی فهمید ، پروانه ی پزشکی مرا لغو کرده بودند ، چون من ، پته ی معامله ی مخفی دولت اینجا با ایران را روی آب ریخته بودم ، خاطر مرا جمع کرد که چیزی نیست و براحتی قابل حل است .

 

احساس می کنم  باید حرفی بزنم . حس غریبی ، انگشت های بسیاری را به سوی من نشانه رفته است . تو سرم ، همه چیز می چرخد . یکی از آنها ، همین دردسرهای دو ـ سه سال اخیر است ؛ همان هایی که دمار از روزگارم در آورده اند . کار ، مطب و موقعیتی را که سالها برای بدست آوردنش تلاش کرده بودم ، از من گرفته بودند ؛ و ، تازه شانس آورده بودم که به پاس حمایت رسانه های گروهی ، به زندان نیافتاده بودم . جرمی جعلی برایم درست کرده بودند . گفته بودند که من برای آن افشاگری ، به اسناد محرمانه ی دولتی ، دستبرد زده ام . به هرصورت ، بی پولی ، بشدت فشار آورده است . مدتی ، این طرف و آن طرف ،  سیاه ، کار کرده بودم . بیشتر نمی شد . چنان مشهور شده ام ، که کسی برای زمانی نا محدود ، جرات نمی کند  مرا پیش خود نگه دارد .

آن وقت ها که دست و بالم باز بود ، به یکی از همین سازمانهای مخالف رژیم ملاها کمک می کردم . البته من مطمئنم که این ها کارشان را  درست انجام می دهند .  

با این حال هنوز از کار نیفتاده ام. من پزشکم ، نه مطب ، که بشود مهر و مومم کرد.

هنوز هم هستند کسانی که بسراغم می آیند . می آیند ، که به من کمک کنند ؛

و گرنه که خیلی راحت می توانند به سراغ پزشکی دیگر بروند و با استفاده از حق استفاده از بیمه ، هیچ پولی هم نپردازند . و ، همین ، یعنی که هنوز انسانیت ، زیر چرخ های قدرتمند سرمایه داری خرد نشده است .

و ، من روی این پایه می ایستم ؛ انسانیت . آنقدر موی دماغشان می شوم تا حقم را بگیرم . راه من از دلال بازی و پول باد آورده در آوردن ، جداست . من به وجدان بیدار جامعه ، به همان گلهایی که در مرداب می رویند ، متوصل می شوم .

 

سکوت را ، چهار ـ پنج نفر ، با از جا برخاستن شان ، می شکنند .

ــ  خب ، منیژه جان ، خیلی خوش گذشت .

ــ  از شنیدنش خوشحالم .

جواب منیژه بنظرم کمی سرد می آید ، هیچ تعارفی هم برای بیشتر ماندنشان ، نمی کند .

با این وجود ، در چهره ی دیگران که خداحافظی می کنند ، هم ، نشانی از تعجب نمی بینم .

بتدریج ، در طول نیم ساعت ، بقیه هم می روند .

من ، به اصرار کمال تا آخر می مانم .

ــ  خب حالا باید ظرفارو بشوریم و اتاقا رو جارو کنیم .

تیز از جا بلند می شوم . یک دفعه هر دو شان می زنند زیر خنده . جا می خورم و با همان حالت ، نگاهشان می کنم .

 منیژه ، با لبخند ، به کمال می گوید :

ــ  درست همون جور که گفته بودی ، ولی تو که می شناسیش ، چرا اذیتش . . .

کمال حرفش را به آرامی قطع می کند و رو به من می گوید :

ــ  شوخی کردم ، فردا یه نفر میاد ترتیبه شو میده .

با تعجب می پرسم :

ــ  جدی که نمی گی !

ــ  ما دیگه کامران جون واسه این کارا که وقت نداریم .

بعد منیژه ، اضافه می کند :

ــ  البته سوء تفاهم نشه ، کارایه معمولیه خونه رو خوده مون انجام میدیم ، و فقط برای مهمونیامون ، کسی رو میاریم ، که از اول تا آخره شو ، خودش انجام میده .

ــ  آره بابا ، اونقدرام تنبل نیستیم ، اما دوست داشتم بمونی ، کمی تو خلوت با هم حرف بزنیم .

کمی که می گذرد ، او شروع می کند به روشن کردن موقعیت اجتماعی خودش ؛

یواش یواش ، سرم سوت می کشد . کمال ، حتا ؛ یک هواپیمای دو موتوره ی اختصاصی هم دارد . و هرچه بیشتر می گوید ، تازه می فهمم ، چه قدرتی دارد . آرام آرام ، دستگیرم می شود که چرا کسی حرفی نزد ، وقتی آقای برومند ، از تسلط قاطع نظام سرمایه داری بر جهان ، صحبت می کرد . هر چند که خود من هم حرفی نزدم ، چیزی از ذهنم گذشته بود ؛ اما فقط در همان حد .

 

حالا ، او می خواهد دست مرا بگیرد . از آن هم بیشتر ؛ می خواهد مرا با خود ببرد .

دم دم های صبح ، با ماچ و بوسه ، از او جدا می شوم  ؛ با منیژه دو ـ سه ساعت پیش ، قبل از اینکه برود بخوابد ، خداحافظی کرده بودم .

سوار ماشین می شوم . شیشه را پایین می کشم . باد خنکی به گوشم می چسبد . هنوز ، همه جا تاریک است . حجم وسوسه ی پیشنهاد ، سنگین است . کمال ، حکم آسانسور را برای من دارد . می خواهد مرا به آن بالا ها ببرد . اما اگر بین راه از کار افتاد ، چه خواهد شد ؟ اگر هنوز به آنجا نرسیده ، از پا افتادم ، چه ؟ راستی از آن بالا ، مردم چطور به نظر می رسند ؟ آن بالاها را ، همیشه از این پایین

دیده ام ، و همیشه حالم به هم خورده است . یعنی اگر از آنجا ، اینجا ، این پایین را نگاه کنم هم ، باز حالم به هم خواهد خورد ؟

 

وارد شاهراه می شوم . هنوز ، همه جا تاریک است ، و ، راه ، خلوت . شیشه را بالا می کشم . حواسم را جمع می کنم و پایم را روی پدال گاز فشار می دهم . کم کم دارد خوابم می گیرد . اگر حواسم به راه نباشد ، اسیر این خواب های لحظه ای می شوم . خواب خطرناکی که در مدت زمانی بسیار کوتاه ، با رویا ، در هم می آمیزد ، خودش را بی سر وصدا ، پشت پلک چشم می نشاند و همه چیز را طوری جلوه می دهد ، انگار که عادی است ؛ انگار که تو ، خودت فرمان را در دست گرفته ای ، و همه چیز به خواست تو پیش می رود ؛ در حالی که ، درست ، در همین لحظه ، هر چند بسیار کوتاه ، تو را ، خوابی در ربوده است ؛ عمیق .


 
 

 

 Del.icio.us Technorati Furl Digg Blinklist Google Reddit Netvouz Add to Balatarin Send to Frinds by Y! Messenger      

 
 
 
 

   مطالب مرتبط

 
   

بازگشت به صفحه اول